مسئلۀ رنج

تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت دوم)

رای بدهید

تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت دوم)
منطق خود ویرانگرِ خداناباوری

دقیقاً در مسئلۀ منشأ و سرچشمۀ نهاییِ آگاهی انسانی و ارزش‌های اخلاقی است که خداناباوری در آزمون اعتبار و حقیقت‌مندی ناکام می‌ماند. نخستین بار این موضوع را از فصل‌های آغازین کتاب «معجزات» نوشتۀ سی. اس. لوئیس، که با استدلالی درخشان نوشته شده، آموختم؛ همچنین از بحث ساده‌تر و محدودتر او دربارۀ همین مسئله در کتاب «مسیحیت ناب».

پس اجازه دهید استدلال اصلی لوئیس علیه خداناباوری را با بیان خودم توضیح دهم؛ نه فقط به این دلیل که ما را وادار می‌کند دربارۀ مسئلۀ بدی و شرارت روشن‌تر بیندیشیم، بلکه به این دلیل که فیلسوفان دیگری نیز دربارۀ موضوعاتی که لوئیس مطرح می‌کند به نتایجی مشابه رسیده‌اند.

اگر، همان‌گونه که خداناباوران اصرار دارند، هیچ خدا یا هدف خدایی پشت جهان وجود نداشته باشد، و انسان‌ها صرفاً موجوداتی مادی باشند، یعنی ماشین‌های زیستیِ فاقد روح؛ در آن صورت پیامدهای منطقیِ این دیدگاه برای خودِ خداناباوری ویرانگر خواهد بود. اگر خداناباوری درست باشد، آنگاه تمام افکار و ارزش‌های ما، و همۀ عمیق‌ترین باورهایمان؛ از جمله ایمان ما به اعتبار استدلال منطقی و وجود حقیقت‌های ریاضی و علمی، صرفاً محصولی تصادفی از زیست‌شیمی مغز و حرکت بی‌هدف اتم‌ها خواهند بود. این یعنی وقتی فکر می‌کنیم دارای ارادۀ آزاد هستیم، خود را فریب می‌دهیم؛ و نیز آن آزادی درونی‌ای که بدون آن سنجیدن شواهد و داوری میان استدلال‌های متضاد ممکن نیست، و در نتیجه هیچ جست‌وجوی موفقی برای حقیقت یا کسب دانشی وجود نخواهد داشت. در واقع، تمام استدلال‌ها و نتیجه‌گیری‌های ما چیزی بیش از حاصلِ برنامه‌ریزی‌نشدۀ زنجیره‌ای طولانی از علل کاملاً تصادفی و غیرعقلانیِ فیزیکی نیستند؛ عللی که هیچ کنترلی بر آنها نداریم.

به بیان دیگر، اگر ما روح نداشته باشیم و هیچ پیوند روحانی با خدا، به‌عنوان سرچشمۀ نهایی عقل و حقیقت، نداشته باشیم، در آن صورت این نتیجه حاصل می‌شود که مغز ما، و بنابراین تمام فعالیت ذهنی ما، در فرایندی از جبر فیزیکی گرفتار است؛ فرایندی که همۀ تفکر را بی‌اعتبار می‌کند. ما نمی‌توانیم مطمئن باشیم که هیچ‌یک از افکارمان، چه اخلاقی و چه علمی، با واقعیت مطابقت دارند، زیرا از نظر زیستی به گونه‌ای شرطی شده‌ایم که آنها را باور کنیم، خواه درست باشند یا نه. خداناباوران با بی‌اعتبار کردن همۀ تفکرها، از جمله تفکر خودشان، از نظر فلسفی شاخه‌ای را که بر آن نشسته‌اند قطع می‌کنند. بنابراین، نگاه آنان به واقعیت نهایی، خودناقض و خودابطال‌گر است.

راهی کوتاه‌تر و ساده‌تر برای خلاصه کردن استدلال لوئیس علیه خداناباوری این است که بگوییم: ما هیچ گزاره یا ادعایی را زمانی که بتوان نشان داد حاصل علل کاملاً غیرعقلانی، مانند تومور مغزی است، صادق و قابل اعتماد نمی‌دانیم. اما اگر خداناباوری درست باشد، تمام افکار و زنجیره‌های استدلال ما، از جمله باور ما به قواعد منطق، علتی کاملاً غیرعقلانی و فیزیکی دارند. بنابراین هیچ دلیلی نداریم که آنها را صادق بدانیم، از جمله خودِ خداناباوری را. ناباوران به خدا شاخه‌ای را که بر آن نشسته بودند بریده‌اند. نتیجه‌گیری‌های آنان از چاپِ خروجیِ یک رایانۀ برنامه‌ریزی‌نشده، معتبرتر یا معنادارتر نیست.

نوشتۀ فیلیپ وَندر اِلست
برگرفته از لینک:
https://www.bethinking.org/is-christianity-true/from-atheism-to-christianity-a-personal-journey

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
Shield Security