تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت سوم)
اعتراف کوبندۀ هالدین
نکتۀ طعنهآمیز اینجاست که درک این حقیقت اساسی تنها به فیلسوفان و متفکران مسیحی مانند سی. اس. لوئیس محدود نمیشود. سالها پیش، جی. بی. اس. هالدین، دانشمند مارکسیست و خداناباور برجسته نیز دشواری منطقیِ تلاش برای ارائۀ توضیحی کاملاً تقلیلگرایانه و مادی دربارۀ آگاهی و اندیشۀ انسانی را تشخیص داده بود. او در سال ۱۹۲۸ نوشت:
«اگر فرایندهای ذهنیِ من بهطور کامل توسط حرکت اتمها در مغزم تعیین میشوند، دلیلی ندارم فرض کنم باورهایم درست هستند. ممکن است از نظر شیمیایی سالم باشند، اما این آنها را از نظر منطقی درست نمیکند. و بنابراین دلیلی هم ندارم فرض کنم مغزم از اتمها ساخته شده است.» (از کتاب «جهانهای ممکن» (۱۹۲۸) نوشتۀ جی. بی. اس. هالدین، ص. ۲۲۰)
این اعتراف، البته، اعتبار فلسفیِ تمام جهانبینیِ خداناباوری علمی را بهشدت تضعیف میکند. منظورم از این اصطلاح، این ایده است که نوعی فرایندِ هدایتنشدۀ «تکامل» کیهانی و زیستی میتواند توضیحی کامل و رضایتبخش برای وجود حیات و جهان ارائه دهد، و همچنین مبنایی عینی برای ارزشهای اخلاقی فراهم کند. در واقع، چنین چیزی ممکن نیست، زیرا تمام آزمایشها و دانش علمی مستلزم همان فرایند استدلال منطقی هستند؛ فرایندی که وجود و اعتبارش را نمیتوان بر پایۀ فرضهای خداناباورانه توضیح داد. به همین دلیل، این مغالطه است که؛ چنانکه بسیاری از خداناباوران میگویند، علوم طبیعی، یعنی مطالعۀ نظاممند طبیعت مادی، منبعی حقیقیتر و عینیتر برای شناخت جهان و خودِ ما نسبت به «دین» هستند.
برای تأکید بیشتر بر این نکته، در اینجا بخشی مرتبط از مقالهای را میآورم که سی. اس. لوئیس در سال ۱۹۴۴ برای باشگاه سقراطی آکسفورد ارائه کرد:
«کسانی که از من میخواهند این تصویر از جهان [یعنی خداناباوری علمی] را بپذیرم، همزمان از من میخواهند باور کنم که عقل صرفاً محصول فرعیِ پیشبینینشده و ناخواستۀ مادهای بیذهن است که در یکی از مراحلِ شدنِ بیپایان و بیهدف خود پدید آمده است. این یک تناقض آشکار است. آنان در یک لحظه از من میخواهند نتیجهای را بپذیرم و همزمان تنها شاهدی را که آن نتیجه میتواند بر آن استوار باشد بیاعتبار کنم… اگر بپذیریم که عقل [خدا] مقدم بر ماده است و نورِ آن عقل نخستین ذهنهای محدود را روشن میکند، آنگاه میتوانم بفهمم انسانها چگونه از راه مشاهده و استنتاج، چیزهای زیادی دربارۀ جهانی که در آن زندگی میکنند میآموزند. اما اگر کیهانشناسی علمیِ [خداناباورانه] را بهطور کامل بپذیرم، نهتنها نمیتوانم مسیحیت را در آن بگنجانم، بلکه حتی نمیتوانم خودِ علم را نیز در آن جا دهم. اگر ذهنها کاملاً وابسته به مغزها باشند، و مغزها به زیستشیمی، و زیستشیمی نیز در نهایت به جریان بیمعنای اتمها، دیگر نمیفهمم چرا اندیشههای آن ذهنها باید معنایی بیش از صدای باد در میان درختان داشته باشند.» (سی. اس. لوئیس، «آیا الهیات شعر است؟»، مقالهای از سی. اس. لوئیس که در باشگاه سقراطی آکسفورد در سال ۱۹۴۴ ارائه شد (صفحات ۵۷–۵۸).
تمام این بحثها مرا دوباره به استدلال علیه خدا که از مسئلۀ بدی و شرارت ناشی میشود بازمیگرداند.
اگر ما تنها ساکنان تصادفیِ جهانی بیهدف و تصادفی هستیم، و بنابراین نمیتوانیم هیچ معنا، حقیقت یا اهمیت نهاییای به افکار و زندگی خود نسبت دهیم، چگونه میتوانیم تمام خشم اخلاقی خود نسبت به بدی، شرارت و رنج را توجیه کنیم و از آن بهعنوان چماقی علیه ایمان دینی استفاده کنیم؟
ممکن است در پاسخ به این پرسش اعتراض کنید که اینکه ما موجوداتی آفریدهشده هستیم یا صرفاً تصادفهای زیستی، اساساً ربطی به موضوع ندارد، زیرا میتوانیم خودمان انتخاب کنیم که برای زندگی ارزش قائل شویم و به وجودمان معنا بدهیم. اگر چنین کنیم، ارزش زندگی و احترام به آن به مبنایی کاملاً عینی و غیردینی برای باورهای اخلاقی و نفرت ما از بدی و شرارت تبدیل میشود. و این نیز، شاید استدلال کنید، به این معناست که خداناباوران وقتی از درد و بیعدالتیِ پیرامون خود خشمگین میشوند و بر آن اساس باور به خدا را رد میکنند، در واقع رفتار غیرعقلانیای ندارند.
(ادامۀ این مبحث در قسمت چهارم)
نوشتۀ فیلیپ وَندر اِلست
برگرفته از لینک:
https://www.bethinking.org/is-christianity-true/from-atheism-to-christianity-a-personal-journey
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
|
کپی شد! |