مسئلۀ رنج

تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت اول)

رای بدهید

تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت اول)

در اوایل دهۀ بیست زندگی‌ام، باور نداشتم که جهان ما شواهدی کاملاً قانع‌کننده و قابل اعتماد برای وجود و نیکویی خدا ارائه می‌دهد. فکر می‌کردم شاید جهان همیشه وجود داشته و هیچ نیازی به علتی بیرونی برای پدید آمدنش نداشته است. استدلال مربوط به وجود خدا بر پایۀ «طراحی خیرخواهانه» به‌نظر من آشکارا معیوب بود، زیرا نمی‌شد آن را با وجود شرّ و رنج سازگار کرد.

به نقل از مشهورترین فیلسوف خداناباور بریتانیا در قرن بیستم، برتراند راسل:
«واقعاً شگفت‌آور است که مردم بتوانند باور کنند این جهان، با تمام چیزهایی که در آن وجود دارد و با همۀ نقص‌هایش، بهترین چیزی است که قدرت و دانایی مطلق توانسته‌اند در طول میلیون‌ها سال پدید آورند. من واقعاً نمی‌توانم چنین چیزی را باور کنم. آیا فکر می‌کنید اگر به شما قدرت مطلق، دانایی مطلق و میلیون‌ها سال فرصت داده می‌شد تا جهان خود را کامل کنید، نمی‌توانستید چیزی بهتر از کوکلاکس‌کلان یا فاشیست‌ها به وجود آورید؟» (از کتاب چرا مسیحی نیستم؟ نوشتۀ برتراند راسل)

این سخن در سال ۱۹۲۷ گفته شد، اما تقریباً در هر دهه‌ای از تاریخِ ثبت‌شدۀ بشر نیز می‌شد همین نکته را مطرح کرد. فقر و استبداد، برده‌داری و جنگ، نفرت و خشونت، هزاران سال است که چهرۀ جهان ما را زشت کرده و زندگی انسان را تباه ساخته‌اند و همچنان نیز چنین می‌کنند. حتی اگر خوش‌شانس باشیم و در جوامعی نسبتاً آزاد، مرفه و آرام زندگی کنیم، باز هم زندگی بسیاری از مردم به‌دلیل جرم، فروپاشی خانواده، اعتیاد به مواد مخدر و بیماری‌های روانی آسیب‌دیده است. البته باید بیماری، ناتوانی و مرگ، و نیز «طبیعتی خون‌ریز و بی‌رحم» را نیز به این جام رنج انسانی افزود. در واقع، برای بسیاری از ما، رنج و مرگ حیوانات؛ به‌ویژه حیوانات خانگیِ محبوب خانواده، تحمل‌ناپذیر است. این امور چنان به‌نظر می‌رسند که گویی تمام ادعاها دربارۀ زندگی در جهانی که توسط خدایی عادل و مهربان آفریده و اداره می‌شود را به تمسخر می‌گیرند.

تمسخر پیشین من نسبت به مسیحیت

در نتیجه، هرچند گاهی امیدوار بودم خدایی وجود داشته باشد، مسئلۀ بدی و شرارت، از جمله تاریخ خون‌بار آزار و شکنجه‌های دینی، باعث می‌شد نسبت به ادعاهای مسیحیت با تمسخر نگاه کنم. شدیداً به این باور گرایش داشتم که ایمان دینی مستلزم کنار گذاشتن عقل به نفع «وحی» است؛ یعنی نوعی «جهش در تاریکی» که بر شواهد ناکافی یا حتی فریب استوار است. حتی پس از آنکه مسیحی شدم نیز مدتی طول کشید تا بتوانم شرمندگی خود را از اعتراف به باورم به خدا و راست‌بودن کتاب مقدس کنار بگذارم.

خصومت احساسی من با «دین» به‌طور کلی، و مسیحیت به‌طور خاص، تنها زمانی از میان رفت که شروع به خواندن نوشته‌های سی. اس. لوئیس کردم؛ کسی که می‌توانستم مسیر خودش از خداناباوری به ایمان را با تجربه خودم یکی بدانم. آنچه بیش از همه در دفاع لوئیس از مسیحیت مرا تحت تأثیر قرار داد، توانایی او در مواجهه با قوی‌ترین و به‌ظاهر حل‌نشدنی‌ترین اعتراض‌ها به ایمان دینی بود، به‌ویژه اعتراضی که از مسئلۀ بدی و شرارت ناشی می‌شود. این موضوع برای من اهمیت بسیاری داشت، زیرا زمانی که تنها ۱۷ سال داشتم، پدرم که بسیار دوستش می‌داشتم، کاملاً ناگهانی از دنیا رفت و من اندوه و شوک عمیقی را تجربه کردم.

لوئیس در کتاب «مسیحیت ناب» (و جاهای دیگر) اشاره می‌کند که ما نمی‌توانیم بر اساس وجود شرارت و رنج، به خدا بی‌ایمان شویم، مگر آنکه یقین داشته باشیم معیار اخلاقی‌ای که با آن جهان را داوری و محکوم می‌کنیم، معیاری عینی است. همان‌طور که یک خط تنها زمانی «کج» دانسته می‌شود که با خطی صاف مقایسه شود، یک عمل، شخص یا وضعیت نیز تنها زمانی «ناعادلانه» خوانده می‌شود که با معیار پیشینیِ عدالت کامل سنجیده شود؛ معیاری که آن عمل یا وضعیت از آن فاصله گرفته است. اما اگر شرارت را تنها در نسبت با خیری که در برابر آن قرار دارد بتوان تعریف کرد، این حقیقت چه تأثیری بر بحث دربارۀ خدا و مسئلۀ بدی می‌گذارد؟

معیار ما برای نیکی، حقیقت و عدالت از کجا می‌آید؟

پاسخ کوتاه این است که این موضوع همه‌چیز را تغییر می‌دهد. نخست اینکه معیار ما برای نیکی، حقیقت و عدالت از کجا می‌آید؟ اگر چنان‌که افراد بسیار زیادی ادعا می‌کنند این معیار کاملاً ذهنی باشد، مانند سلیقۀ ما در غذا، لباس یا سرگرمی، در آن صورت نمی‌توانیم از آن برای انتقاد از دیگران یا توجیه شکایت‌هایمان از جهان استفاده کنیم. اما در این صورت، استدلال اخلاقی ما علیه وجود و نیکویی خدا فرو می‌ریزد. از سوی دیگر، اگر معیار اخلاقیِ «نوشته‌شده بر دل‌های ما» را بینشی عینی و جاودانه نسبت به واقعیت بدانیم؛ بینشی که مثلاً باور ما به نادرستی قتل، دزدی و ستم، و برتری عشق بر نفرت را توجیه می‌کند؛ بار دیگر با این پرسش روبه‌رو می‌شویم: این شناخت عینی نسبت به واقعیت از کجا آمده است؟ ما احساس تعهد اخلاقی، و نیز شناخت خود از درست و نادرست را، از چه چیز یا چه کسی به دست آورده‌ایم؟

نوشتۀ فیلیپ وَندر اِلست
برگرفته از لینک:
https://www.bethinking.org/is-christianity-true/from-atheism-to-christianity-a-personal-journey

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
Shield Security