کتاب نوری در تاریکی-اثر پیام خراسانی

کتاب نوری در تاریکی-اثر پیام خراسانی

رای بدهید

نوری در تاریکی

از ناامیدی و تردید، تا معجزاتی که همه چیز را دگرگون کرد

(بر اساس یک داستان واقعی)

فهرست

سردرگمی 1

تغییر بزرگ 10

مسیر پُر پیچ و خم 18

اتفاقات گوناگون 38

ملاقاتی بی‌نظیر 53

ناامیدیِ عظیم 92

فرار بزرگ 113

امید زنده 130

آزادی پس از ده سال 133

سرزمین جدید 139

تقدیرنامه 145

دربارۀ نویسنده 146

منابع و مراجع 147

کپی‌رایت
کلیهٔ حقوق محفوظ است. هیچ بخشی از این سند را نمی‌توان بدون کسب اجازهٔ کتبی از نویسنده، به هر شکلی و با هر روشی؛ الکترونیکی، مکانیکی، فتوکپی، ضبط یا هر روش دیگر؛ کپی، تکثیر، در سیستم بازیابی ذخیره، یا منتقل کرد.
این سند تحت قوانین بین‌المللی کپی‌رایت محافظت می‌شود. هرگونه استفادهٔ غیرمجاز مورد پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت.

تقدیم‌نامه

تقدیم به تمامی کسانی که در جاده‌های پُر پیچ ‌و خم زندگی، دور از خانه و سرزمین مادری‌ خود، پناهندگی را تجربه کرده‌اند؛ به قلب‌هایی که در سرمای غریب، همچنان به گرمای امید چنگ زدند و به نگاه‌هایی که در دل تاریکی، به سوی نور خیره ماندند.

این کتاب را به شما تقدیم می‌کنم، به شما که طعم تلخ غربت را چشیدید و با وجود سنگینی سختی‌ها، هرگز از حرکت باز نایستادید. به شما که در سکوت شب‌های پُر از تنهایی، اشک‌هایتان را با دعا به خدا سپردید و با هر قطرۀ اشک، ایمانتان قوی‌تر شد. شما که زخم‌های ناشی از بی‌عدالتی، غربت و تبعیض را با صبر و ایستادگی، به مدال‌های افتخار تبدیل کردید. شما که در هر قدم، نشان دادید که انسان بودن یعنی ادامه دادن و دوباره ایستادن، حتی وقتی زمین زیر پایتان خالی می‌شد.

این کتاب برای شماست؛ برای شما که در لحظات ناامیدی، شعله‌ای از امید را روشن نگه داشتید. برای شما که در دورافتاده‌ترین نقاط، در دل غریبه‌ترین سرزمین‌ها، همچنان خودتان را پیدا و ایما‌نتان را حفظ کردید.

این کتاب به شما تقدیم می‌شود؛

به تمام مادرانی که در دل غربت، خانه‌ای برای فرزندانشان ساختند؛ به پدرانی که با دستان خالی، شانه‌ای شدند برای بارهای سنگین زندگی؛ و به فرزندانی که کودکی‌ ایشان در میان چالش‌های زندگی گم شد، اما همچنان رؤیاهایشان را حفظ کردند.

باشد که این کتاب ندایی باشد برای دل‌های خسته، یادآوری برای قلب‌های ناامید و شعله‌ای برای ادامۀ مسیر. باشد که هر واژۀ این کتاب، نوری باشد در تاریکی‌های زندگی‌ و یادآوری این حقیقت که حتی در سخت‌ترین لحظات، خداوند نزدیک‌تر از هر زمان دیگری است.

با احترام و عشقی بی‌پایان- پیام خراسانی.

مقدمه

زندگی گاهی مانند دریای متلاطمی است که ما را به دل امواجی سهمگین می‌کشاند؛ گاهی بر قله‌های آرامش و گاه در دره‌های تاریک ترس و ناامیدی. در این میان، تنها چیزی که می‌تواند قلب انسان را آرام کند و او را به سوی ساحل امید هدایت کند، قدرت ایمان و حضور خداوند است. این کتاب، روایتی از چنین سفری است؛ سفری که از تاریکی‌های زندگی آغاز شد، اما هر گام آن با حضور خدا روشن شد و به معنایی عمیق‌تر از زندگی ختم گردید.

این داستان، داستان انتخاب است. انتخاب میان ناامیدی و امید، سکوت و فریاد، ترس و گام برداشتن در مسیر ایمان. داستانی که شاید در نگاه اول، روایت شکست‌ها و دشواری‌ها باشد، اما در نهایت، پیروزی را در ساده‌ترین و در عین حال عمیق‌ترین شکل ممکن نشان می‌دهد: پیروزی ایمان بر شک، پیروزی امید بر ترس و پیروزی عشق خداوند بر تمام تاریکی‌ها.

در سال‌هایی که زندگی، مرا از یک مسیر آرام به طوفانی بزرگ کشاند، بارها و بارها مجبور شدم همه چیز را از نو بسازم. خانه‌ای که زمانی سرشار از آرامش بود، به مکانی تبدیل شد که باید از آن می‌گریختم. خاطراتی که روزی مایه دلگرمی‌ام بودند، به سایه‌هایی سنگین تبدیل شدند که قلبم را فشار می‌دادند. اما در تمام این مسیر، هرگز احساس نکردم که تنها هستم. هر گامی که برداشتم و هر لحظه‌ای که گذشت، دست خداوند را بر شانه‌هایم احساس کردم. او که مرا در برابر ترس‌هایم قرار داد تا قوی‌تر شوم و در تاریک‌ترین شب‌هایم، چراغ امید را روشن کرد.

این کتاب برای من فقط بازگویی خاطرات نیست، بلکه شهادتی است از عشق بی‌پایان خداوند به انسان‌ها، از لطفی که او به ما نشان می‌دهد، حتی وقتی همه چیز بر ضد ما به نظر می‌رسد. در میان لحظه‌هایی که پُر از استرس، اضطراب و ناامیدی بود، معجزه‌هایی را دیدم که نمی‌توانستم نادیده بگیرم. لحظه‌هایی که حس کردم تمام دنیا بر ضد من است، اما در همان زمان، خداوند نشان داد که بزرگ‌تر از تمام این دنیا است.

من این کتاب را برای تمام کسانی نوشته‌ام که در زندگی‌ خود با شک و ناامیدی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. برای کسانی که فکر می‌کنند صداهای دنیا، آنها را در برابر ندای خدا کر کرده است. این روایت، دعوتی است به همۀ کسانی که می‌خواهند از نو به قدرت ایمان و حضور خدا در زندگی‌ خود باور داشته باشند.

زندگی همیشه آسان نیست! اما اگر یک چیز را در این مسیر آموخته باشم، این است که حتی در سخت‌ترین شرایط، همیشه یک انتخاب وجود دارد. ما می‌توانیم به صدای ترس و تردید گوش دهیم یا اینکه به یاد آوریم که خدای ما، خدایی است که در گذشته ما را نجات داده و در آینده نیز خواهد رهانید. انتخاب این است که بایستیم، ایمان داشته باشیم و باور کنیم که حتی وقتی دنیا بر ما سخت می‌گیرد، خداوند برنامه‌ای برای برکت دادن به ما دارد.

این کتاب، گواهی است بر آنچه که می‌توان با ایمان به خداوند به دست آورد. داستانی است از درهایی که بسته شدند، اما دریچه‌های جدیدی باز شدند.

اگر در دل تاریکی‌ها هستید، بدانید که نوری وجود دارد که هرگز خاموش نمی‌شود. این کتاب، روایتگر آن نور است.

سردرگمی

نام من پیام است. در تهران، در خانواده‌ای متولد شدم که اگرچه از نظر اقتصادی در طبقۀ متوسطی قرار داشت، اما سرشار از گرما و محبت بود. پدرم که در حال حاضر بازنشسته شده، مردی سخت‌کوش بود که برای تأمین زندگی خانواده‌ تلاش زیادی می‌کرد. او کارمند بانک بود و در مقطعی، مدیریت شعب مختلفی از بانک‌های تهران را بر عهده داشت. مادرم زنی مهربان و صبور است که قلب خانۀ ما را با عشق و محبت، زنده نگه داشته. خانۀ ما پُر از خنده‌های کودکانه، بازی‌های شاد و قصه‌های شبانه‌ای بود که شب‌ها با هم می‌شنیدیم. آن روزها، زندگی به نظر ساده و بی‌دغدغه می‌رسید، انگار که هیچ طوفانی نمی‌توانست آرامش کودکی مرا به هم بزند.

اما در زندگی روزهایی هستند که بی‌خبر فرامی‌رسند، روزهایی که همه چیز را از ریشه تغییر می‌دهند و مجالی برای آمادگی نمی‌گذارند. هرگز تصور نمی‌کردم که یکی از آن روزها، این‌قدر زود در زندگی‌ام رخ دهد.

تازه ده‌ساله شده بودم. در یک روز گرم تابستانی، پدرم برنامۀ یک سفر کوتاه به کرج را با من و دو برادرم ترتیب داد. من در صندلی عقب، کنار یکی از برادرانم نشسته بودم. در آن لحظه، هیچ چیز، غیرعادی به نظر نمی‌رسید. اما گاهی اوقات، زندگی تنها در یک ثانیه، بدون هیچ مقدمه‌ای به قبل و بعد تقسیم می‌شود، بدون آنکه فرصتی برای درک آنچه رخ داده، وجود داشته باشد!

لحظه‌ای که یک اتوبوس از پشت به ماشین ما برخورد کرد، انگار همه چیز در هوا معلق شد. صدای وحشتناک ترمزها، ضربۀ شدید و سپس انفجاری که همه چیز را دربر گرفت. شعله‌های آتش همچون مارهای خشمگین به دور ماشین پیچیدند و دود غلیظی هوا را پُر کرد. گرمای سوزان را روی پوستم احساس کردم، اما چیزی که بیش از همه مرا می‌سوزاند، فریادهای ناامیدانه‌ای بود که از دل آتش برمی‌خاست. برادرم درون ماشین گرفتار شده بود، دردی که هرگز نتوانستم از آن عبور کنم.

پدرم، من و برادر دیگرم را از ماشین در حال سوختن بیرون کشید، اما برادری که کنارم در صندلی عقب نشسته بود، نتوانست فرار کند. لحظه‌ای که فهمیدم دیگر هرگز او را نخواهم دید، انگار تمام دنیایم فرو ریخت. هیچ چیز دیگر مثل قبل نبود، حتی خدا!

خدایی که در کودکی برایم پناهگاهی امن بود، دیگر هیچ معنایی نداشت. مدام از خودم می‌پرسیدم: اگر خدایی وجود داشت، چرا اجازه داد تا چنین اتفاقی رخ دهد؟ چرا باید برادرم را از دست می‌دادم؟ هزاران سؤال ذهنم را پُر کرده بود، اما جوابی برایشان پیدا نمی‌کردم. در آن روزها، ایمانم را از دست دادم، یا شاید بهتر است بگویم، دیگر به هیچ چیز باور نداشتم.

سال‌ها گذشت، اما درد من باقی ماند. من بزرگ‌تر شدم، اما زخم‌های گذشته هرگز التیام نیافتند. هرچه بیشتر به دنبال پاسخ می‌گشتم، بیشتر در تاریکی گم می‌شدم. به دنبال معنا بودم، اما آن را پیدا نمی‌کردم، حقیقت را جستجو می‌کردم، اما از من دورتر می‌شد. اما حقیقت، حتی اگر گاهی در تاریکی پنهان شود، هرگز به‌طور کامل ناپدید نمی‌شود.

درحالی‌که درگیر تناقضات روحی و احساسی خودم بودم، پدرم تصمیمی گرفت که مسیر زندگی ما را کاملاً تغییر داد. او که همیشه در تلاش بود آینده‌ای بهتر برای ما فراهم کند، ریسک بزرگی کرد! خانه‌ را فروخت و مغازه‌ای اجاره کرد تا برادر بزرگ‌ترم بتواند کار کند. با پول باقی‌مانده، خانه‌ای اجاره کرد تا در آن زندگی کنیم.

اما آنچه قرار بود رفاه و پیشرفت بیاورد، به کابوسی تبدیل شد! پدرم ورشکسته شد. اما این ورشکستگی فقط یک شکست مالی نبود، فروپاشی همه چیزهایی بود که داشتیم. خانه‌ای که در آن بزرگ شده بودیم، از دست رفت و امنیت و ثباتی که همیشه می‌شناختیم، نابود شد. اما چیزی که بیش از همه در ذهنم حک شد، چیزی که هرگز فراموش نخواهم کرد، نگاه پدر و مادرم بود!

شب‌ها پدرم را می‌دیدم که عمیقاً در فکر فرو رفته است، انگار چیزی درون او شکسته بود. مادرم را می‌دیدم که گوشه‌ای آرام دعا می‌کرد، اشک‌هایش روی گونه‌هایش جاری و دستانش به سوی آسمان بلند شده بود. در آن روزها، من شاهد ایمان والدینم بودم. حتی در سخت‌ترین لحظات، حتی وقتی همه چیز از دست رفته بود، آنها هنوز دعا می‌کردند و همچنان امید داشتند.

اما من، در میان درد و سردرگمی، نمی‌دانستم چه کنم. از یک‌سو، ناامیدی مرا می‌بلعید و از سوی دیگر، چیزی در عمق وجودم، چیزی که هنوز نمی‌توانستم درک کنم، مرا به صبر و تحمل فرامی‌خواند. احساس می‌کردم جنگی درونم آغاز شده است، جنگی بین ایمان و بی‌ایمانی، رنج و امید.

با گذر زمان، کم‌کم مفهوم سختی‌ها را درک کردم. در این میان، خواهرم، که همیشه از من ازخودگذشته‌تر و مهربان‌تر بود، تصمیمی گرفت که آینده‌اش را تغییر داد. او آرزوهای بزرگی برای رفتن به دانشگاه داشت، اما وضعیت مالی ما اجازه نمی‌داد هر دوی ما ادامۀ تحصیل دهیم. با چشمانی پُر از امید، اما دلی مملو از ایثار، از تحصیلات خود گذشت تا من بتوانم ادامه دهم. در آن زمان، به‌طور کامل عمق فداکاری‌اش را درک نمی‌کردم. اما امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌فهمم چه قلب بزرگی داشت.

با گذشت زمان، او ازدواج کرد و با همسرش برای زندگی به مالزی رفت. در این بین، من هم به کار و تحصیل ادامه دادم و سرانجام فرصتی پیش آمد که به مالزی سفر کنم، تا برای کار و تحصیل، آینده‌ام را بررسی کنم. سفر به کشوری دیگر، فاصله گرفتن از مشکلاتی که سال‌ها درگیر آنها بودم و مشاهدۀ دنیایی متفاوت، ذهنم را باز کرد.

اما آنچه واقعاً این سفر را در ذهنم ماندگار کرد، آشنایی با دختری بود که زندگی‌ام را تغییر داد، کسی که خیلی زود قلبم را تسخیر کرد. هرچه بیشتر با هم وقت می‌گذراندیم، بیشتر متوجه می‌شدم که او همان کسی است که همیشه در رؤیاهایم می‌دیدم. سرانجام، با تمام عشق و اطمینان، به او پیشنهاد ازدواج دادم.

با شادی و هیجان به ایران بازگشتیم. در شیراز، در میان خانواده و دوستان، ازدواج کردیم. آن روزها پُر از امید و شادی بود و ما مشتاقانه برای آینده برنامه‌ریزی می‌کردیم. تصمیم گرفتیم یک سال با والدینم در تهران زندگی کنیم تا پس‌انداز کنیم و سال بعد خانه‌ای اجاره کنیم و زندگی مستقلی را آغاز کنیم.

اما درست زمانی که فکر می‌کردم همه چیز بالاخره رو به راه شده است، زندگی بار دیگر نقشه‌های دیگری برایم داشت. در سال ۲۰۱۳، شرایطی پیش آمد که دیگر امکان ماندن در ایران را برایم غیرممکن ساخت. با وجود تمام وابستگی‌هایی که داشتم، مجبور شدم یکی از سخت‌ترین تصمیم‌های زندگی‌ام را بگیرم. باید ایران را ترک می‌کردم، بی‌آنکه بدانم چه سرنوشتی در انتظارم است! ترک وطن، خانواده و همۀ آنچه می‌شناختم، آسان نبود.

بعد از آنکه مدتی را در ترکیه گذراندم، در حال خروج غیرقانونی از آنجا بودم که متاسفانه در فرودگاه آتاتورک استانبول دستگیر و به کمپ پناهندگان منتقل و دو هفته زندانی شدم.

احساس می‌کردم که تناقضات درونی و گناهانم مرا به آنجا کشانده است. وضعیت روحی فوق‌العاده بدی داشتم. تنها، غمگین، دلسرد و مأیوس.

مدت چهارده روز در زندان بودم و می‌توانم به جرأت بگویم که تا آن زمان، بدترین اتفاق زندگی‌ام را تجربه می‌کردم.

افرادی که در آنجا دورۀ حبس خودشان را می‌گذراندند، هر کدام با جرم‌های مختلف و از کشورهای متفاوتی بودند. تخت‌ها، پتوها و بالش‌ها وضعیت بسیار نامناسبی داشتند. وضعیت بهداشتی به شدت افتضاح و کف دستشویی و حمام بعضاً پُر از آب می‌شد و استفاده از آن را غیرممکن می‌کرد.

در سالنی که به نمازخانۀ آن کمپ منتهی می‌شد، یک تلویزیون بود که بیشتر مواقع فوتبال پخش می‌کرد.

سعی می‌کردیم زمان زیادی از روز را برای گذراندن وقت، در آن سالن باشیم تا حداقل کمتر به مشکلاتمان فکر کنیم. از آنجایی که وضعیت خوراکی که می‌دادند، بسیار بد بود، از شخصی که هر روز ساعت هفت عصر برای فروش اجناس می‌آمد، بیسکویت و آبمیوه می‌خریدیم.

من چندین بار از آن شخص کارت تلفن هم خریدم تا بتوانم با خانواده‌ام در ایران تماس بگیرم و آنها را و از حال و احوال و شرایط خودم مطلع کنم.

خیلی امیدی به آزادی زودهنگام نداشتم، زیرا افرادی که مانند من به دلیل خروج غیرقانونی زندانی شده بودند، می‌بایست حداقل مدت سه ماه را در آن مکان می‌ماندند.

تعدادی از آنها را چندین بار دستگیر کرده بودند. با یکی از آن افراد به نام روزبه آشنا شدم. اهل رشت بود. سه بار تلاش کرده بود تا غیرقانونی به انگلیس برسد، اما تلاش او هر سه بار ناموفق بود! دو دفعۀ قبل، مدت شش ماه را در آن مکان گذرانده بود و زمانی که او را ملاقات کردم، بیست و پنج روز بود که هنوز آزاد نشده بود.

روی دیوار چوب خطی کشیده بود و وقتی آنها را به من نشان داد، یأس و اضطراب، تمام وجودم را فرا گرفت.

همۀ آرزویم این بود که از آن مکان خلاص شوم. با توجه به اینکه پولم تمام شده بود، مجبور شدم ساعت مچی‌ای که مدتی قبل از کشور مالزی خریده بودم را به مبلغ بیست لیر بفروشم تا بتوانم کارت تلفن، بیسکویت و آبمیوه بخرم. روزها و شب‌های سختی را می‌گذراندم.

از پنجرۀ نمازخانۀ آن کمپ، کلیسایی قدیمی قابل رؤیت بود.

شبی، رو به آن کلیسا کردم و گفتم: «یا حضرت عیسی! من را از این مکان نجات بده!» من، عیسی مسیح را به عنوان یکی از پیامبران خدا می‌شناختم. آن شب، با وجود تمام تناقضات درونی و شک و بی‌ایمانی‌ای که سال‌ها با خودم حمل کرده بودم، به او متوسل شدم و از او خواستم معجزه کند و مُهر آزادی من را بزند.

مدتی بود که هیچ‌کسی آزاد نشده بود و همۀ افراد قدیمی بسیار شاکی و عصبانی بودند. فردای آن روز که از عیسی مسیح طلب کمک کردم، ماشینی که پروندۀ زندانیان را می‌آورد، وارد حیاط شد و فردی که از پنجرۀ نمازخانه آن ماشین را دیده بود، فریاد زد: «ماشین اومد! ماشین اومد!»

همه خوشحال شدند و طبق عادتی که داشتند، سریعاً خود را به در ورودی رساندند. شخصی از سازمان ملل وارد سالن اصلی می‌شد و کنار در ورودی می‌ایستاد و‌ اسامی افرادی که قرار بود آزاد شوند را می‌خواند. من هم که چهارده روز در آن مکان بودم، رفتم و جلوی همه ایستادم.

یکی از افراد قدیمی آنجا با حالتی تمسخروار با اشاره به من گفت: «اینو نگاه کنید! رفته جلوی همه وایستاده! برو عقب وایستا. حالا حالاها اسم شما جدیدا رو نمی‌خونن. باید فعلاً صبر کنید!»

من هم کمی عقب‌تر رفتم و ایستادم و منتظر شدم تا اسامی را صدا بزنند.

استرس بسیار زیادی وجودم را دربرگرفته بود. فکر می‌کردم اگر صدایم نزنند، چند مدت دیگر باید در انتظار آزادی بمانم تا از آنجا خلاص شوم؟ در عین استرس و نگرانی زیاد، امید زیادی هم به دعایی که شب قبل کرده بودم، داشتم.

مسئول پرونده‌ها، اولین پوشه را باز کرد و صدا زد:

«پیام خراسانی! پیام خراسانی!»

باورش بسیار سخت بود! بین دویست نفر که حداقل پنجاه نفر از آنها مدت زمان زیادی را آنجا سپری کرده بودند، اولین اسمی که خواندند، اسم من بود!

بله! با قلبی سرشار از خوشحالی و با چشمانی گریان رفتم و پوشه را گرفتم. آزادی از آن مکان حقیقتی بود که با تمام وجودم لمسش می‌کردم. اولین قدمی که بیرون گذاشتم، انگار وزنی که روی شانه‌هایم بود، یکباره ناپدید شد.

با تمام وجودم باور داشتم که عیسی مسیح صدای من را شنیده است. در حالی که اصلاً او را به درستی نمی‌شناختم، او مرا می‌شناخت و در آن ناامیدی، امید زندۀ من شد و مُهر آزادی از کمپ را روی پروندۀ من زد و مرا از آن مکان بیرون کشید.

آزاد شده بودم و با پولی که پدرم برایم فرستاد، به رستورانی رفتم و یک دل سیر، غذا خوردم.

زمانی که در کمپ بودم، به سازمان ملل درخواست دادم که مرا دیپورت نکنند تا بتوانم در ترکیه زندگی کنم. زمانی که آن شخص پوشه را به دست من داده بود، متوجه شدم که باید به شهر اسپارتا بروم، زیرا سازمان ملل آن شهر را برای اقامت من معین کرده بود. باید خودم را خیلی زودتر به پلیس اسپارتا معرفی می‌کردم و کارهای اداری را برای دریافت اقامت در آنجا انجام می‌دادم.

شهر اسپارتا، نقطۀ شروع بسیاری از اتفاقات بزرگ زندگی من و همسرم بود.

اسپارتا شهری کوچک در جنوب ترکیه است. ساعت هفت صبح با اتوبوس به ترمینال آنجا رسیدم. همه جا تعطیل بود. وقتی وارد شهر شدم، هم از غربت و هم از کوچکی آن شهر به شدت دلم گرفت. حالا باید پس از سال‌ها زندگی در شهر بزرگ تهران، در اسپارتا (شهری کوچک) برای مدتی نامشخص زندگی‌ام را سر و سامان می‌دادم.

باید خانه‌ای را اجاره می‌کردم، کاری پیدا می‌کردم و زبان ترکی هم یاد می‌گرفتم. چالش‌های سختی بود، ولی چاره‌ای نبود جز انجام دادن تک تک آنها.

به سرعت از طریق یک ایرانی، خانۀ قدیمی و کوچکی را اجاره کردم. آن خانه حتی آب گرم نداشت و در حمامش، یک آبگرمکن برقی قدیمی وجود داشت که بیشتر مواقع فقط آب را ولرم می‌کرد. سیستم گرمایشی آن، یک بخاری قدیمی بود که باید در آن چوب و ذغال سنگ می‌سوزاندم. برای پرداخت اجارۀ منزل و مابقی هزینه‌های زندگی، مجبور بودم اولین کاری که پیدا می‌کنم را قبول کنم.

همان دوست ایرانی که در پیدا کردن منزل به من کمک کرده بود، چند کارگاه را به من معرفی کرد. یادم می‌آید اول صبح به همۀ آنها مراجعه کردم و از آنجایی که زبان ترکی نمی‌دانستم، استخدام بسیار سخت بود. سرانجام یکی از آنها قبول کرد و قرار شد از فردای آن روز، ساعت هشت صبح شروع به کار کنم.

کارگاه‌های چوب در شهر اسپارتا بسیار فعال هستند و یکی از صنایع پُر درآمد در ترکیه به حساب می‌آیند.

کار بسیار مشکلی بود! آن کارگاه به دلیل اینکه بسیار قدیمی بود، درهای درستی نداشت و از هر طرف باد و سرما وارد آن می‌شد. من هم در ابتدای فصل زمستان وارد آن کارگاه شده بودم و سرمای عجیبی را تجربه می‌کردم. چند روزی دمای هوا منفی ۲۰ درجه شد و طوفان‌های برفی، همۀ شهر را فرا گرفتند. به‌قدری چوب‌هایی که وارد کارگاه می‌شدند سرد و یخ‌زده بودند که انگشتان دستم را بعد از مدتی احساس نمی‌کردم. آتشی هم در یک پیت حلبی درست می‌کردم و کنارم قرار می‌دادم، اما هیچ تأثیری در گرم شدن هوا نداشت.

صاحبکار من شخصی بسیار عصبی بود! با لحنی بد و صدایی بلند صحبت می‌کرد و بعضاً برای اینکه زودتر کار کنیم، سر همۀ افراد، فریاد می‌کشید. یک‌بار برای اینکه متوجه منظور او نشدم، یقۀ من را گرفت و گفت که باید به انتهای کارگاه بروم و چند جعبه بیاورم.

با توجه به اینکه تازه به آن شهر رفته بودم و زبان ترکی نمی‌دانستم، احتمال امکان تغییر شغل تقریباً صفر بود. مجبور بودم تحمل کنم. در شرایط پناهندگی ترکیه، خیلی امکان تغییر شغل، وجود نداشت، همان‌طور که امکان تحصیل در آن شرایط  دشوار بود. همه به کارهایی برای گذران زندگی روی می‌آوردند تا فقط امرار معاش کنند.

یکی از نگرانی‌های بسیار زیادی که در آن زمان وجود داشت این بود که، چوب‌ها از شهرها یا روستاهای اطراف با کامیون می‌آمدند. وقتی هوا سرد می‌شد و مدتی برف می‌بارید، بدلیل بسته شدن راه و امکان نداشتن دسترسی راحت به جنگل‌ها برای انتقال چوب، بیشتر کارگاه‌ها در فصل زمستان فعالیتی نداشتند و کار را تعطیل می‌کردند. با توجه به وضعیت موجود، وقتی کسی در کارگاهی کار می‌کرد، مجبور بود با تمام شرایط کارگاه و بدرفتاری‌هایی که گاهی اوقات از سوی کارفرما صورت می‌گرفت، همچنان به کار ادامه دهد.

همۀ این مسائل باعث نگرانی من بود، زیرا هیچ احساس امنیت شغلی‌ای نداشتم. درضمن مجبور بودم بدون مجوز کار، به فعالیت روزانه ادامه دهم.

به هر حال، باید خودم را به سرعت با آن شرایط وفق ‌می‌دادم و هرطور که بود علیرغم تمام نگرانی‌ها و خستگی‌های بسیار زیاد جسمی بعد از هر شیفت کاری، به امید به یک فردای بهتر، شب را به صبح می‌رساندم.

من در ایران هرگز این کارها را انجام نداده بودم و هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسد که مجبور شوم با نگرانی و استرس فراوان در چنین شرایطی کار کنم. در ایران در یک شرکت طراحی و ساخت فیلم به نام پرشین شات کار می‌کردم و اگرچه وقت زیادی را برای ویرایش فیلم و ساخت تبلیغات می‌گذاشتم، اما هیچ زمانی با این مدل استرس‌ها و نگرانی‌ها روبرو نشده بودم.

از آنجایی که آشپزی هم بلد نبودم، خوراک اصلی من، بیسکویت و آبمیوه بود.

پس از زندانی شدن در کمپ استانبول، دوری از خانواده و وطن و چالش‌های به وجود آمده، امیدم به شدت به ادامۀ زندگی از دست رفته بود.

وضعیتی را می‌گذراندم که سکوتش ترسناک‌تر از هر فریادی بود، همین‌طور روزها و شب‌هایی که گذشتنشان فرقی با ماندنشان نداشتند.‌

تعداد ایرانی‌های شهر اسپارتا در زمان ورودم به آن شهر، کم بود و با آن شرایط، برقراری ارتباط بسیار مشکل می‌شد.

چند نفری را در همان منطقۀ صنعتی و در محل کارم پیدا کردم و با آنها رفت و آمد می‌کردم، تا اینکه تصمیم گرفتیم همسرم هم به ترکیه سفر کند.

چهار ماه بعد از اینکه در آن وضعیت دشوار در شهر اسپارتا زندگی کردم، همسرم مهاجرت کرد و ما زندگیمان را در کنار هم شروع کردیم.

پس از مهاجرت او، تا حدودی شرایط روحی از دست رفته‌ام بهتر و امیدم برای ادامۀ زندگی بیشتر شد. وجودش بسیار باعث دلگرمی بود.

همسرم مرهمی بر قلب زخم‌خوردۀ من هم بود. او جایگزین همۀ اعضای خانواده و تسلی دلتنگی‌هایم بود. با حضورش انگار نفس تازه‌ای به زندگی من دمیده شد.

مدتی گذشت و دوستان مسیحی را ملاقات کردم. تا آن روز در ایران و ترکیه دربارۀ مسیحیت چیز زیادی نشنیده بودم و بشارت کلام خدا را از هیچ کسی دریافت نکرده بودم. عیسی مسیح را فقط به عنوان پیامبر خدا قبول داشتم. البته، معجزۀ او را زمان آزادی از زندان در استانبول تجربه کرده بودم.

نزدیک به ده بار از افراد مختلف پیغام انجیل را دریافت کردم، اما هر بار به دلیل تناقضات درونی‌ای که پس از مرگ برادرم در تصادف و ورشکستگی پدرم به وجود آمده بود، پیام آنها را رد کردم.

من با دنیایی از سؤالات جدید روبه‌رو شده بودم. در مسیری قرار گرفته بودم که همه چیز را زیر و رو و مرا با چالش‌های اعتقادی سختی روبرو می‌کرد.

من قبول داشتم که شخصی گناهکار و در اسارت‌های مختلفی هستم، اما نمی‌توانستم پیغام دوستانم را نیز قبول کنم. در نتیجه هر بار، با ایشان مخالفت می‌کردم و سعی می‌کردم تا آنها را به چالش بکشم.

مدتی کارم این بود که از منابع مختلف تحقیق کنم، البته نه برای شناخت حقیقت، بلکه برای کشف سؤالاتی که بتوانم باورشان را به چالش بکشم.

درک اینکه من گناهکارم بسیار ساده بود، اما باور و فهم اینکه یک انسان برای گناهان من به صلیب کشیده شده و جریمۀ گناهان مرا پرداخت کرده، مشکل بود.

در ژانویۀ سال ۲۰۱۵ از طرف کلیسایی در شهر اسپارتا به مراسم کریسمس دعوت شدیم. اصلاً علاقه‌ای به شرکت در آن مراسم نداشتم، اما به درخواست همسرم احترام گذاشتم و به خاطر او تصمیم گرفتم تا در آن جشن حضور داشته باشم.

در آن روز وقتی شبان کلیسا از همه خواست تا در زمان پخش سرود پرستشی در حضور خدا بایستند، من روی صندلی نشستم و به هیچ‌کدام از آنها توجهی نکردم.

حتی به همسرم هم برای ایستادن در آن زمان اعتراض کردم و از او خواستم که بنشیند، اما او این کار را انجام نداد و وقتی دید همه با شادی و خوشحالی سرود می‌خوانند، بسیار شادمان شد.

مدتی از آن زمان گذشت و با توجه به اینکه پیغام کتاب مقدس را شنیده و پرستش، شادی و محبت را در رفتار بسیاری از مسیحیان دیده بودم و البته با توجه به تناقضات درونی زیادی که داشتم، سؤالات زیادی برایم به وجود آمد!

در طول روز به هنگام کار کردن و زمان خوابیدن در شب، به همۀ این سؤالات فکر می‌کردم.

تغییر بزرگ!

روزی با همسرم به شدت دعوا کرده بودیم و حالمان اصلاً خوب نبود. او از خانه بیرون رفته بود و تا آخر شب برنگشت. من می‌دانستم که با دوستانمان بیرون رفته و وقتی با تلفن یکی از آنها تماس گرفتم، متوجه شدم که پس از این که در مرکز شهر قدم زدند، به خانۀ شبان کلیسا رفته‌اند و دعا می‌کنند.

من که از زمین و زمان شاکی بودم، فرصت را غنیمت شمردم تا به خانۀ شبان بروم و هر عقده‌ای که دارم را سر او خالی کنم.

من با این نیت از خانه خارج شدم که وقتی به آنجا رسیدم، اول با او درگیر شوم و ایشان را حسابی کتک بزنم و بعد همسرم را به خانه برگردانم. با خودم گفتم اگر به خانه برنگشت هم مهم نیست، چون نهایتاً به تنهایی زندگی می‌کنم و با درد خودم ادامه می‌دهم. فاصلۀ منزل ما با خانۀ ایشان پانزده دقیقه پیاده‌روی بود. در آن مسیر خدا می‌داند که به چه چیزهایی که فکر نکردم!

وقتی به خانۀ ایشان رسیدم، نفسی عمیق کشیدم و زنگ را زدم. صدای پای او نزدیک و نزدیک‌تر شد. در را که باز کرد، با همان چهرۀ مهربان و پُر از آرامشی که داشت گفت: «سلام! حالت چطوره مرد؟ بیا بریم بالا، داریم کتلت می‌خوریم.» وقتی رفتارش را با خودم دیدم، شرمنده شدم و فراموش کردم که اصلاً چه تصمیمی داشتم. چهره و صدای پر از احساس و آرامشی که انگار این آرامش از آسمان بود، من را مات و مبهوت کرد.

دو بار قبلاً ایشان را ملاقات کرده بودم.

اولین بار، زمانی بود که او و خانواده‌اش از ما دعوت کردند تا همراه با تعداد دیگری از مسیحیان، به پیک نیک برویم.

در آن روزی که با آنها به کوه رفته بودیم، ایشان چند بار برای نیازهای ما دعا کردند. در آن روزها ما برای مصاحبۀ پروندۀ مهاجرتی سازمان ملل آماده می‌شدیم و او با همۀ وجودش برای موفقیت ما دعا کرد.

دفعۀ دوم، پس از بازگشت از مصاحبۀ سازمان ملل بود که او را نزدیک ادارۀ مهاجرت ملاقات کردم. با دعای خیرش من را برکت داد و گفت نگران جواب نباشید! زیرا، زیر آسمان خدا برای هر چیزی زمانیست و خدا هر چیز را در وقت معین خویش، مبارک خواهد ساخت.

این جمله‌ها را حتی تا امروز که در حال نوشتن این کتاب هستم فراموش نکردم و بعید می‌دانم سخنانی باشند که روزی از ذهن من پاک شوند.

به هر حال وقتی او را جلوی در ورودی خانه دیدم، بالا رفتم و با همسرش، دخترش و دوستانمان خوش و بش کردم. سَری هم برای همسرم تکان دادم. همگی سر سفره نشستیم و دو عدد کتلت را همراه با نان عربی و ماست خوردم. زمانی که سفرۀ شام را جمع کردند، سر صحبت باز شد و من شروع کردم به شکایت از مشکلات زندگی خودم! وقتی صحبت ما طولانی شد، دوستم و همسرش به منزلشان برگشتند.

شبان کلیسا تا حدودی از مشکلات من باخبر بود. قبلاً زمانی که به پیک‌نیک رفته بودیم، بسیاری از چالش‌ها و رنج‌های زندگی شخصی‌ام را با او در میان گذاشته بودم و همان‌طور که پیش از این اشاره کردم، برای من و حل مشکلات زندگی‌ام دعا کرده بود.

آن شب فرصت بهتری بود تا کمی دقیق‌تر با شخصیت من آشنا شود. ایشان دوباره دربارۀ کلام خدا صحبت کرد و من از مشکلاتم گفتم.

از معجزات عیسی مسیح گفت و من از دردهایم. او از برکات، سلامتی و قوت روح‌القدس صحبت کرد و من از ضعف‌هایم. توضیحاتی بسیار بناکننده از آزادی حقیقی داد و من از اسارات و گناهانم حرف می‌زدم. وای که چه مکالمات عجیبی داشتیم!

او گفت: «بگذار خیالت را راحت کنم! عیسی مسیح قادر است تو را از بند همۀ گناهانت آزاد کند، با تو ارتباط مستقیم برقرار کند و در مسیری که باید پیش بروی، هدایتت کند!»

بنظرم یکی از مهمترین ویژگی‌هایی که یک شخص مسیحی باید داشته باشد این است که از روح‌القدس پُر باشد. پُری و مسح روح‌القدس باعث می‌شود تا وقتی کلامی روی زبان به جهت بیان حقیقت جاری می‌شود، قلب شخص شنونده را به شدت لمس کند. به همین منظور دعای روزانه و مشارکت با روح‌القدس ضروری است، چون شما نمی‌دانید در چه زمانی ممکن است گمگشته‌ای در سر راه شما قرار بگیرد.

من گمشده‌ای بودم که تا آن زمان هرگز آن‌گونه قلبم تحت تأثیر قرار نگرفته و به آن اندازه، به خدا نزدیک نشده بودم. قلبم بسیار تند می‌زد و هیجان زیادی داشتم.

من در دنیای تاریکی گُم بودم و خدا می‌داند که چقدر تا آن شب برای رسیدن به حقیقت و آزادی از اسارت، دست و پا زده بودم، اما راهی پیدا نکرده بودم!

او، شهادت ایمان خود به عیسی مسیح را تعریف کرد و برای من خیلی دقیق توضیح داد که چه اتفاقاتی بعد از آن برایش رخ داده و چطور زندگی‌اش تغییر کرده است.

او از رنج‌هایی که در راه ایمان خودش به مسیح متحمل شده بود صحبت کرد و گفت حتی برای باورهایش، به زندان افتاده و ماه‌ها روی حقیقت کلام خداوند ایستاده است. در نهایت خدا او را برکت داده و با معجزه‌ای عظیم او را از زندان آزاد کرده بود!

او به من گفت: «کلام خدا می‌گوید: «بچشید و ببینید که خداوند نیکوست! خوشا به حال کسانی که به او پناه می‌برند!» (مزمور ۳۴ آیۀ ۸)

گفت: «بیا و بچش و ببین که خدا نیکوست!»

آن شب احساس عجیب و غیرقابل توصیفی داشتم. شاید بتوانم بگویم که دو نیروی متضاد در درونم با هم درگیر شده بودند! از یک طرف، انگار چیزی در قلبم می‌خواست به سمت حقیقت حرکت کند، اما از طرف دیگر، ذهنم پر از تردید و مقاومت بود.

لحظه‌ای احساس کردم که دیواری که سال‌ها در اطراف افکار و باورهایم ساخته بودم، ترک برداشته است. انگار که نوری کوچک از میان آن دیوار به درونم تابید، نوری که آرامش می‌بخشید.

در اعماق قلبم، چیزی زمزمه می‌کرد که باید حقیقت را جستجو کنم. نمی‌توانستم آن را نادیده بگیرم.

در آن لحظه متوجه شدم که همسرم دو ساعت قبل از حضورم در آنجا، زمانی که با دوستانمان به خانۀ ایشان رفته بود، با بشارتی که از اهالی خانه گرفته، به عیسی مسیح ایمان آورده است.

او در آن لحظه دعا کرده بود که: «خداوندا! اگر تو حقیقت هستی، قلب پیام را نرم کن تا او هم تو را بشناسد!»

گفته بود پیام در تضادهای فکری گیر کرده و سخت می‌تواند تو را قبول کند!

دو ساعت بعد دعای او مستجاب شد!

در تاریکیِ آن شک و سردرگمی، قلبم خسته و سرگردان بود. سال‌ها به دنبال حقیقتی می‌گشتم که روحم را آرام کند، اما هر بار چیزی کم بود. همچون پازلی که هیچ‌گاه کامل نمی‌شد.

آن شب، قلبم آشفته‌تر از همیشه بود. زانو زدم و برای اولین بار بدون ترس و بدون نقاب با خدا سخن گفتم. گفتم: «اگر حقیقتی هست، اگر راهی هست، آن را به من نشان بده!» و در همان لحظه، انگار که دری از نور گشوده شد. احساسی عمیق در قلبم جاری شد؛ آرامشی که پیش از آن هرگز تجربه نکرده بودم. گویی باری که سال‌ها بر دوشم بود، ناگهان برداشته شد!

بله، آن شب فهمیدم که عیسی فقط یک نام نیست، بلکه حقیقتی زنده است. او نجات‌دهنده‌ای بود که دستش را به سوی من دراز کرده بود، حتی زمانی که من از او دور بودم.

همان لحظه که شبان کلیسا دستانش را بر سرم گذاشت و در نام مسیح دعا کرد، آرامشی آسمانی تمام وجودم را فرا گرفت. در آن لحظه، برای اولین بار، پیروزی واقعی را احساس کردم. من از گناهانم توبه کردم و سرانجام قبول کردم تا عیسی مسیح را به عنوان منجی قبول کنم.

با شرکت مداوم در جلسات کلیسایی، مشارکت با ایمانداران و خواندن کلام خدا، رفته رفته تغییر کردم و خداوند را برای تبدیل زندگی‌ام شکر می‌کنم.

تبدیل شدن در مسیحیت بسیار مهم و حیاتی است. مسیح، انسان‌هایی را که در تاریکی به سر می‌برند، انتخاب و آنها را به افراد جدیدی تبدیل می‌کند. افرادی که با قبل بسیار متفاوت هستند و حتی خانواده‌هایشان، دگرگونی را در آنها به وضوح مشاهده می‌کنند.

یکی از معجزات عیسی مسیح، تغییر شخصیت انسان‌ها است. در مسیحیت، این تحول معنوی و درونی، یکی از مهم‌ترین اتفاقات محسوب می‌شود. عیسی مسیح نیامد تا صرفاً تعالیم اخلاقی ارائه دهد، بلکه مأموریت او تغییر قلب‌ها، بازگرداندن انسان گمشده به سوی خدا و ایجاد حیاتی تازه در افراد است. این تغییر نه‌تنها در باور و نگرش، بلکه در سبک زندگی، ارزش‌ها و ارتباط با دیگران نمایان می‌شود.

اتفاقاتی در زندگی وجود دارند که همچون آزادی پرنده از قفس، ارزش بسیاری دارند. همچون کشیدنِ دست در میان موها در وسط یک دشت به هنگام وزیدنِ باد. مثل کشیدن نفس‌هایی عمیق و راحت پس از شفا از یک دوره سخت سرطان و …

ایمان آوردن به عیسی مسیح، برای من، از هر اتفاقِ قابل تعریفی با ارزش‌تر است. در هیچ قسمتی از زندگی، اگرچه پیروزی‌های زیادی را به دست آوردم، به اندازۀ لحظه نجاتم خوشحال نبودم. با تمام وجودم احساس کردم که از جایی به جای دیگری منتقل شدم و بعدها وقتی کلام خدا را در رسالۀ کولسیان خواندم با آیه‌ای روبرو شدم که معنی آن را با اعماق وجودم درک کردم.

«او ما را از دنیای تاریک شیطان نجات داد و به پادشاهی پسر عزیزش منتقل ساخت، همان که از طریق خونش، رهایی و آمرزش گناهان را دریافت کردیم. (کولسیان باب ۱ آیات ۱۳ و ۱۴)

اخیراً جمله‌ای را خوانده بودم که می‌گفت:

«هیچ وقت منتظر کسی نباشید تا به شما برای تغییر کردن کمک کند. شما قادر به تغییر حتی گذشتۀ خودتان هستید.»

این جمله، صددرصد کامل و درست نیست!

آیا من می‌توانستم به قوت و با اختیار خودم تغییر کنم و از گناهانم آزاد شوم؟

آیا انسانی را که شیطان از دوران نوجوانی به بند پورنوگرافی کشانده، به راحتی می‌تواند از آن آزاد شود؟ به نظر شما چند درصد از معتادان بدون قوت روح‌القدس می‌توانند از بند اسارت رهایی یابند؟

آیا تغییر فکر، تغییر روش زندگی، آزادی از اسارت و شناخت حقیقت به همین راحتی میسر می‌شود؟ افرادی که دنبال شفای روحانی و جسمانی هستند، باید چگونه تغییر کنند؟ من که مدت‌ها در پی ارضای هوس‌های نوجوانی و پُر از تناقضات مختلف بودم، می‌توانستم به خواست خودم حقیقت را بشناسم؟

آیا نباید منتظر دست یاری از سوی خدای قادر مطلق بود؟ آیا نباید این تغییر با قوت روح‌القدس که مرده‌ها را زنده می‌کند، کوران را بینا می‌کند، اسیران را آزاد و علیلان را خرامان می‌سازد، انجام شود؟

افراد زیادی را دیدم که زندگی مشترکشان به مرز جدایی کشیده شده بود و در آستانۀ طلاق بودند، اما با شناخت حقیقت و قرار گرفتن در مسیر درست، با عشقی که تا قبل از آن تجربه نکرده بودند به زندگیشان ادامه دادند و خداوند را خدمت کردند.

من شاهد تلاش هر دوی آنها برای تغییر کیفیت رابطۀ خرابشان قبل از اینکه مسیح را بشناسند بودم، ولی هیچ نتیجه‌ای نگرفته بودند!

نمونه بارز این مسئله، زندگی خودم و همسرم بود. درست است که ما با هم زندگی مشترکی را با عشق آغاز کرده بودیم و همدیگر را دوست داشتیم، اما تقریباً در هیچ موضوعی، تفاهم و توافق نداشتیم و هیچ نظریۀ مشترکی را دنبال نمی‌کردیم. همۀ مسائلی که در موردشان مشورت می‌کردیم، بی‌نتیجه باقی می‌ماندند. این اتفاق بسیار دردناکی بود و ما را به مرز جدایی نزدیک می‌کرد.

در آن شرایط، کدام یک از ما باید خودش را تغییر می‌داد تا زندگی ما از نو و با کیفیتی بهتر شروع می‌شد؟

خبر خوشی وجود دارد! ‌جایی که مردم درمانده و خسته می‌شوند، جایی که تناقضات درونی، زندگی انسان را در هم می‌پیچد، زمانی که هیچ امیدی به آینده نیست و زنجیرهای مستحکم اسارت و گناه بر پای انسان است، نجات‌دهنده‌ای وجود دارد که در دسترس است و اگر ما نمی‌توانیم کیفیت زندگی خود را تغییر دهیم، او حضور دارد تا ما را یاری دهد و به سوی مسیر آزادی، تصمیمات درست و زندگی بهتر هدایت و حمایت کند.

در ترکیه با شخصی که اصالتاً ازبکستانی بود و به زبان فارسی تسلط داشت، آشنا شدم و رابطۀ خوبی بین ما برقرار شد. یک‌بار به من گفت که سال‌هاست نمی‌توانم بخوابم! هر شب در خواب احساس بد خفگی دارم و کابوس‌های وحشتناک می‌بینم.

او همچنین اظهار داشت که راه‌های زیادی را تجربه کرده و از داروهای زیادی استفاده کرده تا بتواند کمی خواب راحت داشته باشد.

به گفتۀ خودش، تمام تلاشش را کرده بود تا از آن موضوع آزاد شود. مدت‌ها دعا کرده بود، اما نتیجه‌ای نگرفته بود.

وقتی که مشکلش را مطرح کرد، خیلی پریشان بود!

به او گفتم اجازه بده تا برایت دعا کنم. پاسخ داد: «خیلی دعا کردم، ولی هیچ جوابی نگرفتم!» از او خواهش کردم تا این فرصت را به من بدهد و این راه را هم امتحان کند. در نهایت او پذیرفت. پس از پایان دعا، احساس آزادی فوق‌العاده‌ای داشت و گفت: «آرامش بی‌نظیری گرفتم!»

مدتی بعد که از او دربارۀ کیفیت خوابش سؤال پرسیدم، گفت: «چیکار کردی؟ دستت درد نکنه! یک هفته است که بدون استرس و کابوس می‌خوابم!»

گفت: «دو سه شب اول، در اواسط شب که بیدار می‌شدم، می‌گفتم این امکان ندارد! چطور ممکن است در آن دعا شفا گرفته باشم؟»

خیلی خوشحال بود و احساس پیروزی داشت. به گفتۀ خودش، حتی از روزهای قبل از آن کابوس‌ها نیز راحت‌تر می‌خوابید.

وقتی که بیشتر تأمل کردم، متوجه شدم او هرگز نمی‌توانست به قوت خودش از آن شرایط آزاد شود و دوباره به زندگی معمولی برگردد. او همۀ تلاش خودش را کرده بود، اما موفق نشده بود.

با خوشحالی و شکرگزاری به او گفتم که این کار من نیست! جلال بر نام خدا که با دست معجزه‌گرش، اسیران را آزاد می‌کند. مدتی بعد متوجه شدم که متأسفانه چند سال قبل برایش دعانویسی کرده‌اند. کابوس‌هایی که می‌دید، اثرات مخرب همان دعانویسی‌ها بودند. سؤال این است که آیا او می‌توانست به تنهایی و با تلاش مستمر تغییر کند و از ترس‌هایش آزاد شود و کابوس نبیند؟

جوابش کاملاً روشن است. هرگز!

اکنون فرض کنیم که با تلاش انسانی، برای مدتی کوتاه، تغییری هم در زندگی انسان رخ دهد. آیا برای روز داوری هم می‌توان ضمانتی داد که با تغییر سبک و نگرش، حیات جاویدان به دست ‌آید؟ آیا ممکن است تغییرات انسانی، به من که در گناهانم مرده بودم، کمک کنند و آن دستخطی که بر ضد من نوشته شده بود را محو سازند؟ اجازه دهید این آیه را با هم مرور کنیم:

«زمانی شما در گناهان خود مرده بودید و هوس‌های گناه‌آلود بر وجودتان مسلط بود. اما خدا شما را در حیات مسیح سهیم گرداند، زیرا همهٔ گناهانتان را آمرزید و سند محکومیت شما را که حاکی از نااطاعتی شما بود، از بین برد. خدا نامهٔ اعمالتان را بر صلیب مسیح میخکوب کرد و همۀ گناهانتان را به حساب او گذاشت.» (کولسیان باب ۲ آیات ۱۳ و ۱۴)

ملاقات نیقودیموس (یکی از رؤسای یهود) با عیسی مسیح در انجیل یوحنا بسیار زیباست. من علاقۀ زیادی به این قسمت از کلام خدا دارم. عیسی به نیقودیموس می‌گوید که اگر کسی از سرِ نو مولود نشود، نمی‌تواند ملکوت خدا را ببیند. در ادامه دوباره ذکر می‌کند که اگر کسی از آب و روح مولود نشود، ممکن نیست که داخل ملکوت خدا شود.

ملاقات این شخص با مسیح و مکالماتشان در آیۀ شانزده نشان می‌دهد که ایمان به عیسی مسیح نه فقط باعث می‌شود تا هلاک نشویم، بلکه در نهایت حیات جاودانی را نیز برای ما به ارمغان می‌آورد.

وارد شدن به ملکوت خدا و دریافت حیات جاودان، با شناخت حقیقت ممکن می‌شود.

کلام خدا به صراحت می‌گوید که بدون ایمان، تحصیل رضامندی خدا ممکن نیست.

فکر می‌کنم ایمان به عیسی مسیح، سرآغاز تمام تغییرات مورد نیاز انسان در زندگی اوست.

هزاران عمل به ظاهر درست نمی‌توانند اثر دعایی که در نام مسیح صورت می‌گیرد را داشته باشند. آن دوست ازبکستانی هم از این امر مستثنی نبود! بعد از اینکه کیفیت زندگی‌اش کاملاً تغییر کرد، از من خواست تا برایش دعای برکت کنم. او شبی در خانۀ ما به گناهانش معترف شد، به عیسی مسیح ایمان آورد و اسمش در دفتر حیات نوشته شد.

من و ایشان و بسیاری از افرادی که نظرشان را جویا شدم، معتقدیم که به یک نجات‌دهنده احتیاح داشتیم تا به واسطه او تولد تازه بیابیم و به انسان‌هایی نو تبدیل شویم.

در نتیجه بهتر است بگویم، اگر با تمام وجودمان قصد تغییر داشته باشیم، خداوند ما را عوض خواهد کرد و از زندگی گذشته نجات خواهد داد و به راه‌هایی جدید هدایت خواهد کرد.

مسیر پُر پیچ و خم

مسیر ایمان به عیسی مسیح، مسیری است که ما هیچ‌وقت آن را در گذشته تجربه نکردیم. من همانند بسیاری از مسیحیان، در آغاز راه و هنگام آشنایی با کتاب مقدس، مزمور ۲۳ را یاد گرفتم و علاقۀ زیادی به آن پیدا کردم.

«خداوند شبان من است؛ محتاج به هیچ چیز نخواهم بود. در مرتع‌های سبز مرا می‌خواباند، به سوی آب‌های آرام هدایتم می‌کند و جان مرا تازه می‌سازد. او به خاطر نام پرشکوه خود مرا به راه راست رهبری می‌کند. حتی اگر از درهٔ تاریک مرگ نیز عبور کنم، نخواهم ترسید، زیرا تو، ای شبان من، با من هستی! عصا و چوبدستی تو به من قوت قلب می‌بخشد. سفره‌ای برای من در برابر دیدگان دشمنانم پهن می‌کنی! سَرَم را به روغن تدهین می‌کنی. پیاله‌ام از برکت تو لبریز است. اطمینان دارم که در طول عمر خود، نیکویی و رحمت تو، ای خداوند، همراه من خواهد بود و من تا ابد در خانهٔ تو ساکن خواهم شد.» (مزمور ۲۳)

وقتی که به آیات این مزمور دقت می‌کنیم، درمی‌یابیم که در مسیر ایمان به خداوند، گاهی در مرتع‌های سبز و کنار آب‌های راحت و گاهی هم در وادی سایۀ موت قرار می‌گیریم. مسیر ایمان و ایستادن در طریق راست و رشد روحانی، ساده و آسان نیست؛ اما به کمک روح‌القدس، این امر ممکن و میسر می‌شود.

باید در نظر داشت که شیطان هرگز از این امر خوشحال نیست. شیطان، فردی را که پیش از ایمان به مسیح در گناه و اسارت زندگی می‌کرده و بعد از شناخت حقیقت تغییر کرده و در راه راست قدم می‌زند را نمی‌پذیرد.

شیطان نمی‌تواند قبول کند شخصی که در خطاهایش مرده بود، امروز به فیض خدا در حال بشارت کلام خداست و هر جا که می‌رود، برای خستگان دعا می‌کند، کودکان را برکت می‌دهد، درماندگان را التیام می‌بخشد و از کلام خدا به عنوان سلاحی روحانی در زندگی‌اش استفاده می‌کند. او به هر نحو ممکن، قصد دارد تا ایمانداران را از مسیر راستی و حقیقت منحرف سازد و با ترفندها و حیله‌هایش، آنها را به مرز نابودی بکشاند.

من نیز از این قاعده مستثنی نبوده، نیستم و نخواهم بود! دفعات بسیاری با ترفندهای مختلفی روبه‌رو شدم که با فیض و محبت خدا، در مسیر راستی، با تمام ضعف‌ها و مشکلاتم، استوار ماندم. عیسی مسیح به پطرس فرمود: «برای تو دعا کردم تا ایمانت از بین نرود.» این آیه در کتاب مقدس نشان می‌دهد که ایستادن در ایمان به پسر خدا چقدر حساس و حیاتی است. چرا که اگر چشمان ما در این مسیر باز نباشد، شیطان همچون شیری غران در کمین است تا ما را از بین ببرد. او آماده است تا به ما ضربه زند و ما را همچون گندم غربال کند.

«ای شَمعون، ای شَمعون، شیطان می‌خواست همگی شما را بیازماید و همانند گندم، غربال کند؛ اما من برای تو دعا کردم تا ایمانت از بین نرود.»

(انجیل لوقا باب ۲۲ آیات ۳۱ و ۳۲)

در برخی از کشورهای دنیا که تب فوتبال داغ است، تیم‌های همشهری، مسابقات بسیار حساس و پرشوری را برگزار می‌کنند. به بازی متقابل تیم‌های همشهری، (داربی) می‌گویند. هیجان طرفداران این تیم‌ها، حساسیت مسابقات را بیشتر می‌کند. گاهی پس از پایان یک سال، بازیکنی کلیدی از تیمی به تیم همشهری منتقل می‌شود و این انتقال باعث تعجب کل طرفداران آن دو تیم می‌شود. سال بعد از آن انتقال جنجالی، طرفداران پیشین این بازیکن که قبلاً او را حمایت می‌کردند، حالا با او دشمنی می‌کنند و تمام تلاششان را می‌کنند تا او را تخریب کنند. گاهی حتی با الفاظ بسیار رکیک، نفرت خود را نشان می‌دهند.

این مثال نشان می‌دهد که چرا شیطان از ما متنفر است و تلاشش را می‌کند تا ما را از ایمان به عیسی مسیح منحرف سازد. ما پس از ایمان به مسیح، جزء افرادی هستیم که نیروهای تاریکی به شدت از ما نفرت پیدا کردند.

دلیل اینکه از مثال ورزشی استفاده کردم این است که من علاقۀ زیادی به فوتبال دارم و خواستم بگویم که من نیز روزگاری جزء طرفداران این نوع رفتارها بودم و زمانی که بازیکن محبوبم به تیم رقیب منتقل می‌شد، از الفاظ بسیار رکیکی استفاده می‌کردم.

با توجه به موارد توضیح داده شده، ایستادن در راستی برای من بسیار دشوار بود.

در گذشته فردی عجول بودم و هیچ‌گاه نمی‌توانستم مفهوم صبر را درک کنم. قبل از آن، یکی از بزرگترین مشکلاتم، ترس و عدم اعتماد به خدا بود.

زمانی که به مسیح ایمان آوردم، این مشکل همچنان در من وجود داشت و بعضاً باعث می‌شد تا در زندگی، احساس خستگی کنم. دوران پناهندگی و بلاتکلیفی در ترکیه به آن موضوع دامن زده بود و باعث می‌شد تا هنگام شنیدن اخبار مختلف، بترسم و نتوانم به‌طور کامل به خداوند توکل کنم.

زمانی که وارد شهر اسپارتا شدم، پناهندگانی که قبولی خود را از سازمان ملل گرفته بودند، معمولاً پس از یک سال به کشور بعدی منتقل می‌شدند. مشکلات خاورمیانه باعث شد که بسیاری از مردم، از کشور خود فرار کنند و به ترکیه پناه بیاورند.

همین‌طور با پیروزی ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، سختگیری‌های مهاجرتی افزایش یافت و سیاست‌های کشورهای پناهنده‌پذیر مانند آمریکا، کانادا و استرالیا تغییر کرد. ما در سال ۲۰۱۵ قبولی خود را از سازمان ملل دریافت کرده بودیم، اما این تحولات باعث شدند که شرایط پناهندگان به‌طور چشمگیری بدتر شود و تأخیر بسیاری در انتقال آنها به وجود آید.

همۀ این مسائل، دلایلی برای نگرانی‌های بیشتر من بودند و باعث شدند تا نتوانم کاملاً به خدا، توکل و اعتماد کنم.

هر لحظه منتظر بودم تا از بخش کشوری سازمان ملل تماس بگیرند و مقصد بعدی ما را مشخص کنند تا بتوانیم از ترکیه خلاص شویم.

مدت زیادی را در انتظار تماس تلفنی ماندم، اما متاسفانه هرگز اتفاقی نیفتاد! آن زمان در یک کارگاه نجاری کار می‌کردم؛ کاری سخت، بدون مجوز و با درآمدی پایین.

وقتی وارد چنین کارگاه‌هایی می‌شوید، صدای گوش‌خراش دستگاه‌های قدیمی شما را آزار می‌دهد. گاهی مجبور می‌شدیم در ساعات کاری، تکه پنبه‌ای در گوشمان بگذاریم، تا صدا باعث اذیت و آزارمان نشود. در نتیجه اگر تلفن همراهمان زنگ می‌خورد، مطمئناً صدای آن را نمی‌شنیدم. برای اینکه تلفنی از سازمان ملل را از دست ندهم، گوشی تلفن قدیمی‌ام را زیر دستکشم می‌گذاشتم، تا اگر تماسی گرفته می‌شد، لرزش آن را احساس کنم. بارها وقتی تماسی برقرار می‌شد و شماره‌ای ناشناخته روی صفحۀ تلفنم می‌افتاد، با هیجان و خوشحالی به بیرون از کارگاه می‌دویدم و تلفن را جواب می‌دادم، اما متاسفانه یا تماس اشتباهی بود، یا یکی از دوستانم با شماره‌ای دیگر با من تماس گرفته بود!

فکر می‌کنم انتظار یکی از سخت‌ترین کارها برای کسانی است که عجول هستند و نمی‌توانند صبر کنند. می‌دانستم که هیچ دانه‌ای پیش از موعد مقرر جوانه نمی‌زند، اما صبوری در آن شرایط نامساعد، بسیار دشوار بود.

آن وضعیت را با شبانمان در میان گذاشتم و مدتی در اتحاد با او و همسرش، برای چالش‌های موجود دعا می‌کردیم. با دعا و خواندن کلام خدا کمی آرامش پیدا می‌کردم، اما دوباره به همان نقطۀ اول می‌رسیدم! این مسئله برای من چالشی بزرگ شد و احساس کردم که باید در بخشی از ایمانم رشد کنم. تبدیل شدن شخصی عجول که به خدا اعتماد کافی ندارد، به فرد صبوری که در هر شرایطی به خدا توکل می‌کند، کار دشواری است. قطعاً به یاری روح‌القدس نیاز داشتم تا این تغییر بزرگ را در من به وجود بیاورد.

مسیحیت، همکاری دو جانبه میان خدا و انسان است. خدا کار را در ما آغاز می‌کند، اما نقش ما نیز بسیار مهم است. خدا وعده‌های زیادی در کلام خود به ما داده است، اما باور این وعده‌ها و به کارگیری آنها در زندگی، بر عهدۀ ماست. خدا در کلام خودش ما را فرزندان خود خوانده و وعده داده که تا انقضای عالم با ما خواهد بود. درک و باور این وعده‌ها به ما بستگی دارد. عیسی مسیح در کلامش گفته که تمامی قدرت در آسمان و زمین در دستان اوست. او بارها و بارها در کلامش وعدۀ برکت را به ما داده است، اما پذیرفتن آنها مربوط به ماست.

در بسیاری از آیات کتاب مقدس، خدا به قوم خود می‌فرماید: «نترس!» اما آیا ما در شرایط دشوار زندگی قادر هستیم با شجاعت زندگی کنیم و هراسی نداشته باشیم؟ آیا می‌توانیم وعده‌های خدا را به یاد آوریم؟ رابطۀ انسان با خدا در مسیحیت مانند دری است که در هر طرف آن یک دستگیره وجود دارد؛ یکی به سمت خدا و دیگری به طرف ما. ما با ایمان و پذیرش و باور وعده‌های خدا می‌توانیم در را باز کنیم.

لازم به ذکر است که خدا به افرادی که او را دوست دارند و در پی انجام اراده‌اش هستند، قوت می‌بخشد و به آنها کمک می‌کند تا با ایمانی راسخ در پی شناخت اراده و وعده‌های او باشند. همان‌طور که در کتاب اشعیا آمده است:

«او به خستگان نیرو می‌بخشد و به ضعیفان قدرت می‌بخشد. حتی جوانان هم درمانده و خسته می‌شوند و دلاوران از پای در می‌آیند، اما آنانی که به خداوند امید بسته‌اند نیروی تازه می‌یابند و مانند عقاب پرواز می‌کنند؛ می‌دوند و خسته نمی‌شوند، راه می‌روند و ناتوان نمی‌گردند.»

(اشعیا باب ۴۰ آیۀ ۲۹ الی ۳۱)

خدا به افرادی که ضعیف هستند، کمک خواهد کرد تا زندگی جدیدی را تجربه کنند. آنهایی که منتظر خداوند می‌باشند، هرگز خجل نخواهند شد و او را خواهند یافت.

با توجه به ترس‌هایم در گذشته و به دلیل عدم اعتماد کامل به خدا، متوجه شدم که خداوند در این دو قسمت کارهای زیادی با من دارد. تصمیم گرفتم برای اولین بار در مسیحیت، برای چهل روز، روزه بگیرم و دعا کنم تا از این مشکلات آزاد شوم. البته باید اعتراف کنم که در کنار دعا برای داشتن توکل به خدا، به رهایی از بلاتکلیفی و مهاجرت به کشور بعدی هم فکر می‌کردم!

این نشان می‌دهد که هنوز آمادگی لازم برای اعتماد کامل به نقشه‌های خدا را نداشتم. حتی با خواندن کلام خدا و درک وعده‌های او، نمی‌توانستم بفهمم شاید ارادۀ خداوند این است که باید مدت زمان طولانی‌تری را در ترکیه بمانم تا او را عمیق‌تر بشناسم.

این مشکل را در زندگی بسیاری از مسیحیان دیگر نیز دیده‌ بودم. کسانی بودند که زندگی و شهادت‌های خوبی داشتند، اما نمی‌توانستند درک کنند که شاید نقشۀ خدا این است که با حضور بیشترشان در ترکیه، قرار است به بلوغ روحانی برسند.

متاسفانه، با وجود آگاهی‌ از این مطالب و همین‌طور تصمیم قطعی‌ای که برای چهل روز دعا و روزه داشتم، به دلیل شنیدن اخبار ناخوشایند از سازمان ملل در مورد انتقال پیدا نکردن پناهندگان و دلسردی‌ای که در من ایجاد شد، روز نوزدهم روزه را ترک کردم و نتواستم قولی که به خدا داده بودم را عملی کنم.

پس از آن اتفاق، به شدت خودم را سرزنش می‌کردم، اما بعدها فهمیدم خداوند نمی‌خواهد که محکومیتی روی خودم بیاورم. بنابراین، دوباره با امید زیادی به مسیرم ادامه دادم. در همان حین، متوجه شدم که تعدادی از دوستانم نیز با این مشکل روبرو هستند و نمی‌توانند به وعده‌هایشان عمل کنند و هرکدام به دلایل خاصی، عهدشان را زیر پا می‌گذارند.

واقعیت، در آن زمان کمی ناامید شدم و به خودم گفتم که به پایان رساندن آن عهد، حتماً کار دشواری خواهد بود. به همین دلیل، تمام تلاشم را کردم که یکی از آن قول‌هایی را که به خودم و خدا داده بودم راعملی کنم. دوباره تصمیم گرفتم که چهل روز دعا و روزه داشته باشم.

روزی متوجه شدم که از سه یا چهار ساعتی که در طول روز دعا می‌کنم، تنها یک ربع را به صبر و اعتماد بیشتر به خدا و مابقی زمان را فقط به فرار از ترکیه اختصاص می‌دهم. در آن لحظه به خودم گفتم که این‌طور ادامه دادن هیچ فایده‌ای ندارد و در روز بیست و چهارم، دعا و روزه را رها کردم!

آیا واقعاً خدا می‌خواست که من آن‌طور دعا کنم؟ آیا بهتر نبود به جای تمرکز روی چهل روز، از خدا می‌خواستم تا مرا تقویت کند؟ بهتر بود که می‌گفتم خداوندا، من بسیار ضعیفم! هر روز برای این موضوع در حضور تو می‌ایستم و تو با فیض خود مرا قوت ببخش!»

آیا راه درست این نبود که فکرم را از روی مهاجرت ترکیه برمی‌داشتم و بیشتر روی ارادۀ خداوند متمرکز می‌شدم؟ در واقع، این دو مقوله کاملاً با هم متضاد بودند. خداوند مرا در وضعیتی قرار داده بود تا به او اعتماد کنم و صبوری را یاد بگیرم، پس چگونه می‌توانستم دعا کنم که خدایا مرا از بلاتکلیفی آزاد کن؟

حقیقت این است که اگر قرار است به‌طور کامل به خدا اعتماد کنیم، باید در شرایطی قرار بگیریم تا او را عمیق‌تر بشناسیم. آیا اگر در آن روزها بلافاصله به کشور دیگری می‌رفتم و شرایط خوبی داشتم، می‌توانستم کاملاً به خدا اعتماد کنم؟ مطمئناً برای من جواب منفی بود.

باید اشاره کنم که راه‌های خداوند برای هر فردی متفاوت است. باید درک کنیم که خداوند دلایل زیادی برای تأخیر در جواب دادن به دعاها و نگه داشتن ما در پروسۀ انتظار دارد. یکی از دلایلی که اکنون فهمیده‌ام این است که خداوند ما را در شرایطی قرار می‌دهد تا تجربه‌ای از شناخت او را کسب کنیم و در آن زمینه رشد کنیم. سپس این تجربه‌ها به ما کمک می‌کنند تا در آینده، دیگرانی که در شرایط مشابه ما قرار دارند را هدایت کنیم و باعث قوت قلبشان شویم.

«ایمانداران عزیز، نمی‌خواهم بی‌خبر باشید که در آسیا چه سختی‌هایی کشیدیم. فشار مشکلات به حدی بود که امید نداشتیم زنده بمانیم و احساس می‌کردیم که محکوم به مرگ هستیم، چون برای نجات خود، کاری از دستمان برنمی‌آمد. اما این زحمات درس خوبی به ما داد تا دیگر به خودمان متکی نباشیم، بلکه به خدایی توکل کنیم که می‌تواند حتی مرده‌ها را زنده کند. پس همه چیز را به دست خدا سپردیم.»

(دوم قرنتیان باب ۱ آیات ۸ و ۹)

پولس در ابتدای این فصل از خداوندی سخن می‌گوید که پدر رحمت‌ها و خدای جمیع تسلیات است.

وقتی که این قسمت از کلام خدا را خواندم، متوجه شدم که خداوند ما را به مسیری هدایت می‌کند تا از خودمان خالی شویم و بتوانیم به‌طور کامل به او توکل کنیم. نکتۀ دیگری که در این قسمت از کلام خدا دریافت کردم این بود که در جفاها و سختی‌ها، خداوند چنان تسلی‌ای به ما می‌دهد که می‌توانیم آن وضعیت طاقت‌فرسا و دشوار را تحمل کنیم و پس از آن، با تسلی‌ای که از او دریافت کرده‌ایم، دیگران را درک کنیم و آرامی ببخشیم.

اگر پولس رسول در آن شرایط قرار نمی‌گرفت، ما از تسلی‌ای که او در زندگی دریافت کرد، بی‌خبر می‌ماندیم. خداوند او را آرامی بخشیده، تا این تجربه باعث تقویت ما شود. من هم بدون رحمت‌های خداوند، هرگز نمی‌توانستم از آن مسیر دشوار و طاقت‌فرسا عبور کنم. اگر آن روزها را سپری نکرده و آرامش الهی را دریافت نکرده بودم، تجربیاتم به چه دردی می‌خوردند؟ آیا جسارت و جرأت نوشتن را داشتم؟ یکی از دلایلی که فرصت را غنیمت شمردم تا این کتاب را با خواننده به اشتراک بگذارم، همان درکی است که در شرایط سخت و تغییر دیدگاهم نسبت به زندگی پیدا کردم.

من در جایی قرار داشتم که برای رشد روحانی، باید به خدا اعتماد می‌کردم. هرچقدر در بلاتکلیفی می‌ماندم، مهم نبود! باید کاملاً دلم را به او می‌سپردم!

متأسفانه در آپریل ۲۰۱۶ و در ابتدای راه ایمانم به عیسی مسیح، در یک حادثۀ تلخ در محل کار، صاحب‌کارم به دلیل بی‌احتیاطی، وارد دستگاه برش چوب شد و جلوی چشم من، جانش را از دست داد. مشاهدۀ آن حادثه باعث شد که استرس بسیار زیادی بر من وارد شود. طی یک شب، به بیماری «سنترال سروز رتینوپاتی» مبتلا شدم و چشم چپم بینایی‌اش را از دست داد. روز بعد، وقتی به متخصص چشم مراجعه کردم، دکتر با تعجب پرسید: «چند وقت است که بینایی چشمت از بین رفته است؟ چرا زودتر مراجعه نکردی؟» او باور نمی‌کرد که آن بیماری در یک شب به وجود آمده باشد!

حقیقت این است که خیلی ترسیدم. از بیمارستان، همراه همسرم به منزل شبان کلیسا رفتیم و داستان را برایش تعریف کردم. شبان و همسرش مرا مسح کردند و برای چشمم دعا کردند.

مدتی بعد، در روزی بی‌نظیر، هنگام غسل تعمید، وقتی از آب خارج شدم، چشمم شفا گرفت و می‌توانستم حتی بهتر از روز اول ببینم. عیسی مسیح چشمم را شفا داد و روز تعمید من روزی خاطره‌انگیز شد. نه تنها در آن روز غسل تعمید گرفتم، بلکه شفای خداوند را با چشمانم مشاهده کردم. جلال بر نام عیسی مسیح!

پس از گذشتن از آن مسیر سخت نداشتن بینایی و دریافت شفای خداوند، در دعا بودم که صدای خدا را شنیدم که باید بیماران را درک کنم. قبل از آن، وقتی افراد از بیماریشان می‌گفتند، با آنها همدردی می‌کردم، اما هیچ‌کدام از آنها را به‌طور واقعی درک نمی‌کردم. اما زمانی که خودم از آن بیایان عبور کرده بودم، می‌توانستم با قلبی پُر از همدردی، آنها را بفهمم.

پس از اتفاقی که برایم افتاده بود، وقتی شخصی دربارۀ درد چشم یا بیماری دیگری صحبت می‌کرد، به‌طور واقعی درک می‌کردم که او در شرایط نابسامانی است. بارها از افرادی شنیدم که انگار هر چه می‌گویند را، به‌طور کامل می‌فهمم. وقتی با دردشان یکی می‌شدم و برایشان دعا می‌کردم، خداوند آنها را شفا می‌داد و به آنها تسلی‌ می‌بخشید.

 

دو بیت اول غزل شمارۀ ۷۵ وحشی بافقی بسیار زیبا است:

قدر اهل درد، صاحب‌درد می‌داند که چیست

مرد صاحب‌درد، دردِ مرد، می‌داند که چیست

هر زمان در مجمعی گردی چه دانی حال ما

حال تنها گرد، تنها گرد، می‌داند که چیست

با خواندن کتاب مقدس متوجه می‌شویم که عیسی مسیح، مردی دردآشناست. او دردهای ما را می‌شناسد، با ما همدردی می‌کند و ما را از میان آتش‌ها عبور می‌دهد.

این یکی از برنامه‌های اصلی خدا برای زندگی‌ من بود که بایستی متوجه می‌شدم.

همان‌طور که پولس در سختی قرار گرفته بود تا کامل به خدایی توکل کند که مرده‌ها را زنده می‌کند و در ادامه تسلی‌ را دریافت کرده بود، من هم باید کاملاً به خدا اعتماد می‌کردم تا با شناخت او بتوانم دیگران را خدمت کنم و باعث آرامی آنها باشم.

مدتی بعد، به دلیل فشارهای زیادی که در محل کار به گردنم وارد شد، دچار دیسک گردن شدم. در نتیجه مجبور شدم مدتی را خانه‌نشین شوم. حتی شب‌ها هنگام خواب نیز درد زیادی را حس می‌کردم. به دکتر مراجعه کردم و بهترین متخصص اورتوپد در شهر اسپارتا درمان‌های پزشکی مرا انجام داد، ولی داروها نیز اثر مفیدی نداشتند.

در دعا به خداوند گفتم: «قبلاً مرا شفا دادی و بینایی چشمم را برگرداندی، پس دوباره کمکم کن تا بتوانم به تو اعتماد کنم و شفا بگیرم. من هم تلاش می‌کنم تا دلسرد نشوم و نگاهم را به تو، که پیشوا و قهرمان ایمان من هستی، بدوزم.»

مدتی را در دعا و روزه گذراندم و با دعای مشترکی که به‌طور مداوم با جمع مقدسین در کلیسا انجام ‌دادیم، شفا را دریافت کردم. آنجا متوجه شدم که بعضی از اتفاقات به زندگی ما می‌آیند و خداوند از راه‌های مختلف آنها را از ما دور می‌کند. برخی از اتفاقات، تأکید می‌کنم برخی از آنها، وارد زندگی می‌شوند که فرد ضعیف به انسانی شجاع و قوی تبدیل شود.

«عبور از طوفان، ما را به انسانی متفاوت از آنچه بودیم تبدیل می‌کند.»

باید بگویم ایمان ما به مسیح به ما می‌آموزد که حتی اگر از میان آتش‌ها بگذریم و از میان نهرها عبور کنیم، نباید بترسیم، زیرا خدای زمین و آسمان با ما خواهد بود. همین‌طور در آینده، به‌قدری رشد کرده‌ایم که متوجه می‌شویم آن فردی نیستیم که روز اول وارد آنها شده بودیم.

در مدتی کوتاه، تجربیات سختی از دو بیماری جدی به دست آورده بودم که وقتی وارد آنها شدم، رهایی از آنها غیرممکن به نظر می‌رسید. در میانۀ راه آن دو بیماری (چشم و گردن)، سختی‌های زیادی را متحمل شدم، اما در پایان، شفای خدا را با چشمان خود مشاهده کردم.

تبدیل به شخصی شده بودم که قبل از آن هرگز، باور نمی‌کردم ممکن است روزی این مطالب روحانی را تجربه کنم. تا قبل از آن، یک سرماخوردگی ساده، زندگی مرا مختل می‌کرد، اما مدتی بود که توانسته بودم در بیماری‌های مختلف به ایمانم تکیه کنم و اعتراضی نداشته باشم!

از همان روزهای نخست که به مسیح ایمان آوردم، با تشویق شبان کلیسا شروع به نوشتن شهادت ایمانی افرادی کردم که آمادۀ تعمید بودند. اینگونه بود که خدمت خود را در کلیسا آغاز کردم و بسیار خوشحال بودم. همسرم نیز سرودهای جلسات کلیسایی را در پاورپوینت طراحی می‌کرد. ما آن خدمات را بسیار ارزشمند می‌دانستیم و با تمام وجودمان برای انجام آنها شاد و خوشحال بودیم.

ممکن است که آن خدمات کوچک به نظر می‌رسیدند، اما کمترین آنها نزد خداوند بسیار با ارزش بودند. ما تمام تلاشمان را کردیم تا در چیزهای کوچکی که از خداوند گرفتیم، امین باشیم تا در ادامه به زیاده نیز دریافت کنیم. افرادی که با تمام قلبشان، قدر آن چیزی که خدا به آنها داده است را می‌دانند، برکت مضاعف می‌یابند. وقتی خداوند برکت دهد، کیست که بتواند آن را بگیرد؟ وقتی خداوند دری را به روی فرزندانش باز کند، هیچ‌کس نمی‌تواند آن را ببندد.

در ادامه وقتی متوجه شدم که امکان این وجود دارد که خانۀ ما به کلیسای خانگی تبدیل شود، با مشورت همسرم، این پیشنهاد را به شبان کلیسا دادیم و ایشان با خوشحالی قبول کردند که جلساتی را با نام «کلیسای خانگی» در منزلمان برگزار کنیم. این یک پیروزی مهم و هیجان‌انگیز بود. دل ما پُر از شادی بود، زیرا باور داشتیم خداوند در زندگی ما کار می‌کند و در حال تغییر شرایط است.

در آن مدت کوتاه، با شفاها و معجزاتی که مشاهده کرده بودم، امیدوار شدم تا در مسیری قرار بگیرم که بتوانم ارادۀ خدا را به درستی تشخیص دهم.

خدا را شکر می‌کنم که هر هفته جلسات کلیسایی را در منزلمان برگزار کردیم و برکت‌های فراوانی را در زندگیمان دیدیم. حضور ایمانداران، پرستش خداوند و شنیدن کلام خدا هر یکشنبه در منزل، جان ما را شاد و دلگرم کرده بود. حتی خرید نسکافه، چای، کیک و بیسکویت برای پذیرایی بعد از جلسه نیز، شور و حال خاصی داشت.

خدمت به خداوند دلیل دیگری بود که او اجازه داد بیشتر در ترکیه بمانیم تا شاهد معجزات خدا در زندگی خودمان و دیگران باشیم. هر بار که به کسی بشارت می‌دادیم و آن شخص، مسیح را به عنوان منجی می‌پذیرفت، متوجه می‌شدیم که زندگی حتی با سختی‌هایش چقدر ارزشمند است.

دیدن نجات یک انسان، کمک به یک نیازمند، مشاهدۀ شفای مردم ناامید و… در آن لحظات سخت، از هر چیزی گرانبهاتر بود.

دیدن اشک‌های شوق کسی که سال‌ها را با همسرش در تنش گذرانده، اما پس از شناخت خدا، رابطه‌ای سالم پیدا کرده بود، باعث بنای ایمان ما و برکت بسیار زیادی می‌شد.

مشاهدۀ فردی که سال‌ها در اسارت اعتیاد بود، ولی به فیض خدا اعتیاد را ترک کرده و با تمام وجود در جلسه کلیسا سرود می‌خواند و خدا را پرستش می‌کرد، بی‌نظیر بود.

مادری سال‌ها در باورها و اعتقادات اشتباهش غوطه‌ور بود و از مرگ هراس زیادی داشت، اما وقتی عیسی را شناخت، به آینده امیدوار شد و می‌گفت: «لحظه‌ای که بمیرم، چشمانم را در حضور شاه شاهان (عیسی مسیح) باز می‌کنم». شنیدن این جمله آن‌چنان برای تمام اعضای کلیسا بناکننده بود که همه با برکتی فراوان جلسه را ترک کردیم.

دیدن خواهری که ده سال با برادرش قهر بود و با او صحبت نمی‌کرد، اما با خواندن کلام خدا، زندگی‌اش تغییر کرد و در حضور جمع از برادرش معذرت‌خواهی کرد و زندگی آنها بعد از شناخت حقیقت با محبت پیش می‌رفت، چقدر می‌ارزید؟

آیا اصلاً می‌توان بر روی این اتفاقات، ارزش‌گذاری کرد؟ آیا می‌توان ارزش این معجزات را با هر گنجی در این عالم مقایسه کرد؟

اگر همان ابتدا راهی برای خروج از ترکیه داشتم، نمی‌توانستم به شناخت عمیق و درک کارهای بی‌نظیر خدا برسم.

خدا انتهای راه را می‌دید و من ابتدای راه و مشکلات آن را. او خدایی است که آخر قصه را از اول می‌داند. او حکمت و عالِم مطلق است. این درست است که اعتماد کامل برای من که از ابتدا هرگز نتوانسته بودم به او توکل کنم، دشوار بود، اما او راه تغییر من را می‌دانست و مرا در مسیری که باید می‌رفتم هدایت می‌کرد.

در بسیاری از مواقع ما فقط آن چیزی که می‌خواهیم را می‌بینیم و تمام تمرکزمان را روی رسیدن به آن خواسته می‌گذاریم. من هم قطعاً از این امر مستثنی نبودم. هرچه بیشتر کلام خدا را می‌خواندم، بیشتر به سمت تغییر و تحول روحانی قدم برمی‌داشتم. کلام خدا ما را به عمق‌های خود می‌برد و کمک می‌کند تا قوتی از آن دریافت کنیم تا در شرایط موجود، توان ایستادن را داشته باشیم. اگر کلام خدا را با دقت و تأمل بیشتری بخوانیم و از روح‌القدس بخواهیم تا در درک آن به ما کمک کند، قطعاً موضوعی خواهیم یافت که شباهت زیادی با وضعیت ما دارد.

در روزهایی که در ابتدای راه شناخت خدا و خدمت کلیسایی بودم و همچنان دوست داشتم از ترکیه عبور کنم، با خواندن قسمتی از کلام خدا، پنجره‌ای جدید در زندگی من باز شد.

در انجیل لوقا، باب 5، می‌خوانیم که عیسی مسیح، مرد مفلوجی را شفا می‌دهد. اما قبل از آن، به او می‌گوید: «ای مرد، گناهان تو آمرزیده شد!»

مسیح، ابتدا نقشۀ خودش را عملی کرد (گناهان مرد مفلوج را آمرزید)، سپس او را شفا داد.

آنجا بود که متوجه شدم، خیلی مواقع من به ظاهر مسائل نگاه می‌کنم، اما خدا عمیقاً آنها را مورد بررسی قرار می‌دهد.

من روی پلۀ اول بودم و خدا روی پلۀ آخر.

قبل از اینکه خدا خواسته و حاجت مرا نیز برآورده کند، در حال تغییر زندگی من برای شناخت بیشتر و عمیق‌تر خودش بود. او مرا به جایی فرامی‌خواند که روزی برسد تا خودم و خواسته‌هایم را انکار کنم و با تمام وجودم بگویم: «خداوندا، من از تو، جز تو هیچ چیزی نمی‌خواهم!» او در حال ساختن من برای خدمت به فرزندانش در کلیسا بود.

نه اینکه خواسته‌های ما در حضور خداوند کم‌اهمیت باشند؛ اتفاقاً ارزش آنها بسیار زیاد است، اما موضوع عمیق‌تر، شناخت اوست. در زندگی یک ایماندار بالغ زمانی فرا می‌رسد که برای هر چیزی دعا نمی‌کند، بلکه با اعتماد کامل به خدا، مسئلت دل خودش را به او سپرده و با اطمینان از اینکه خدا به خیریت او عمل می‌کند، زندگی می‌کند. این یکی از بزرگترین کارهایی است که خدا می‌خواهد کلیسای او روی زمین انجام دهد.

پس از گذشت یک ‌سال از ایمان ما به عیسی مسیح، روزی در دعا متوجه شدم که چقدر با آدمی که وارد ترکیه شدم، فرق کرده‌ام. نه خبری از آن تضادها بود و نه خبری از بددهنی‌ها و بسیاری از مشکلات دیگر! احساس می‌کردم که چقدر نسبت به قبل بیشتر می‌توانم به خدا اعتماد کنم. قابل مقایسه با گذشته‌ام نبودم. همسرم، خانواده و دوستان نزدیکم نیز این موضوع را تصدیق می‌کردند که در مقایسه با قبل، تغییرات قابل توجهی داشته‌ام. همین موضوع باعث می‌شد تا انگیزۀ بیشتری برای نزدیک شدن به خدا پیدا کنم.

یاد صحبت شبانمان در شبی که به مسیح ایمان آوردم افتادم که گفته بود: «بچش و ببین که خداوند نیکوست!»

خدا طوری شخصیت مرا عوض کرده بود که نتیجۀ آن را می‌دیدم و در طوفان‌های زندگی، نه او را انکار می‌کردم و نه دچار تناقضات درونی می‌شدم.

سال 2017 دو نفر از بستگان عزیزم را در ایران از دست دادم. اگر قبل از ورودم به ترکیه این اتفاقات افتاده بودند، قطعاً با روحیه‌ای شکننده روبرو می‌شدم. اما پس از شنیدن این اخبار، اگرچه بسیار ناراحت شدم و برای از دست دادن ایشان، اشک ریختم، اما روح‌القدس هدایتم کرد تا در اشک و غم نمانم، بلکه برای بازماندگان ایشان در دعا بایستم و شفاعت کنم.

خدا کاری را در من شروع کرده بود تا وقتی در آینه به خودم نگاه می‌کنم، تغییرات را ببینم و لذت ببرم. هدفم این بود که با مطرح کردن داستان از دست دادن بستگانم بگویم که حتی در مسیر ایمان، از دست دادن‌ها نیز وجود دارند و این‌طور نیست که تمام سختی‌ها بعد از ایمان به مسیح و اعتماد ما به خداوند، تمام می‌شوند. خیر! این‌طور نیست. اما خبر خوش این است که خداوند، فیض و تسلی خود را شامل حال ما خواهد کرد، دست ما را خواهد گرفت و از طوفان‌ها عبور خواهد داد.

در همان سال، خداوند پسری به ما بخشید که حضور او زندگیمان را دگرگون ساخت. خبر آمدن او به زندگی ما باعث شد تا بیشتر از قبل امیدوار و سرزنده شویم. شبی از خواب پریدم و کمی نگران بودم که چطور باید با توجه به شرایط کاری و مالی نابسامان، از پس خرج‌های زندگی برآیم. با آن حقوق کم، کار سخت در کارگاه چوب و بلاتکلیفی در ترکیه، باید چه کاری می‌کردم؟ در آن موقع شروع کردم به دعا کردن و بار نگرانی‌های خودم را به مسیح سپردم. اگرچه آن فکر مدت‌ها به ذهنم خطور می‌کرد، اما هر بار که با آن موضوع روبرو می‌شدم، تلاش می‌کردم تا تمرکز خودم را روی کلام خدا بگذارم. به عبارتی لنز دوربین ایمان خودم را روی قوتی که در صلیب عیسی است زوم می‌کردم. موضوع را با شبان کلیسا و مابقی عزیزان هم مطرح کردم و ایشان با خوشحالی برای برکت ما دعا می‌کردند.

هدایای زیادی از همه طرف دریافت کردیم و بلافاصله کارگاهی که در آن کار می‌کردم عوض شد و به مکان دیگری منتقل شدم؛ البته با حقوقی بیشتر، ساعات کاری کمتر و شرایطی بهتر. همۀ اینها ثمرۀ اعتماد به خداوند و دعاهای عزیزان در کلیسا بود.

حتی صاحبکار من که اهل ترکیه بود، وقتی متوجه شد که فرزند ما به دنیا آمده، به من یک هفته مرخصی داد، حقوق مرا زیاد و هدایایی هم تقدیم کرد.

روزی مستقیماً صدای خدا را شنیدم که گفت: «همان‌طور که با کمترین میزان درآمد و پس‌انداز ازدواج کردی و هیچ‌گاه به چیزی احتیاج نداشتی، از اینجا به بعد هم، با برکت فراوان زندگی خواهی کرد. نگران آیندۀ کیان نباش، من تو و خانواده‌ات را برکت می‌دهم. نترس و با قدرت و ایمان، به مسیرت ادامه بده!»

هر روز که از خواب بیدار می‌شدم، دستم را روی سر کیان می‌گذاشتم، او را برکت می‌دادم و برای وجودش خدا را شکر می‌کردم. دعا می‌کردم و می‌گفنم: «پسرم! خداوند تو را برکت دهد، راه‌ها و طریق‌های تو را برکت دهد، مریضی از تو دور باشد و سلامتی خدا که مافوق از جمیع عقل بشر است بر تو باشد. خداوند نیازهای تو را برآورده کند. خداوند آیندۀ تو را مبارک سازد و دستانش بر تو باشد.»

این فقط چند خط دعای ساده نیست! این دعایی است که وقتی با ایمان انجام می‌دهیم و با تمام وجودمان برای فرزندان، خانواده و دوستان شفاعت می‌کنیم، خداوند عمل می‌کند و شخص مورد نظر را برکت می‌دهد. خدا در مسیحیت به دعای قومش احترام می‌گذارد. خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب وعده داده است که قوم خویش را مبارک می‌سازد.

می‌دانستم که دعاهای ما زنده هستند و در وقت مناسب، عمل می‌کنند. وقتی طبق کلام خدا دعا می‌کردم، ثمرۀ آن را هم برداشت می‌کردم. کلام خدا همچون باران و برف است. همان‌طور که باران و برف به زمین طراوت می‌بخشند و باعث زنده شدن و خلق گیاهان جدید می‌شوند، کلام خدا هم باعث خلق چیزهای تازه در زندگی ما می‌شود. فهمیده بودم که دعاهای ما مشت به هوا کوبیدن نیست. تقریباً آن را درک کرده بودم که کلام خدا همچون چکش است و صخره را خرد می‌کند. پس با ایمان به کلام خدا، با تمام نگرانی‌هایی که روزانه به سراغم می‌آمدند، می‌جنگیدم و سعی می‌کردم تا اجازه ندهم نگرانی و تشویش به خاطر آیندۀ کیان، مرا در خود بپیچد.

این عمل دست خدای زنده بود. وقتی خودمان را به خداوند می‌سپاریم، او می‌داند که چطور نقشه و برنامه‌اش را در زندگی ما پیاده کند. مهم نیست که چقدر در این مسیر بیفتیم! مهم این است که کاری را که خدا در ما آغاز کرده، آن را به پایان خواهد رساند. فکر می‌کنم اینها دلایل قابل قبولی هستند که خدا مرا در ترکیه متوقف کرد تا با گذشتۀ خودم خداحافظی کنم. طبیعت کهنۀ من، فقط با قوت روح‌القدس تازه می‌شد.

مسیر ایمان به خدا برای هر انسانی متفاوت است. اگرچه بعضی از شهادت‌هایی که از ایمانداران می‌شنویم، شبیه به هم هستند، اما مسیری که هر فرد طی می‌کند تا در آن قدم بزند، ممکن است یکسان نباشد.

مسیر ایمان پُر پیچ و خم و پر از اتفاقات پیش‌بینی نشده است. گاهی شاد و گاهی غمگین، گاهی خندان و گاهی گریان! گاهی قوی و گاهی ضعیف، گاهی ایستاده و گاهی هم افتاده! مهم این نیست که بترسیم، مهم این است که با وجود تمام ترس‌هایمان، با قوت و یاری خدا ادامه دهیم. این مهم نیست که در این مسیر گاهی شک بکنیم، مهم این است که با قوت روح‌القدس، شک‌هایمان به باور قلبی تبدیل شوند. وقتی با تمام چالش‌های روحانی و جسمانی در زندگی به راه خودمان ادامه می‌دهیم، برای خدا بسیار با ارزش خواهد بود. من با وجود تمام این چالش‌ها، به سمت جلو در حرکت بودم.

سال ۲۰۱۸ خدمت ما وارد مرحلۀ جدیدی شد و از طرف شورای کلیسا، تصمیم گرفته شد که مرا دستگذاری کنند تا این اجازه را داشته باشم مراسم شام خداوند را در کلیسا انجام دهم و افرادی که برای تعمید آماده می‌شوند را تعمید دهم.

وقتی این خبر را شنیدم، سر از پا نمی‌شناختم. مسیر کوتاه خانۀ ایشان تا منزلمان را با شادی بسیار زیادی طی کردم و وقتی این خبر را به همسرم دادم، او هم در خوشحالی من سهیم شد. در همان سال، تعدادی از اعضایی را که در کلیسای خانگی خدمت می‌کردم و آماده بودند، تعمید دادم. اگر بخواهم بین زمانی که خودم غسل تعمید گرفتم با زمانی که افراد را تعمید می‌دادم، یکی را به عنوان یک لحظۀ عالی انتخاب کنم، زمانی را انتخاب می‌کنم که دیگران را تعمید می‌دادم. لحظۀ تعمید خودمان بی‌نظیر بود و چشم من شفا گرفته بود، اما وقتی مردم را تعمید می‌دادم، در حقیقت فرمان مسیح را در باب ۲۸ انجیل متی اجرا کرده بودم.

«پس بروید و تمام اقوام را شاگرد من سازید و ایشان را به اسم پدر و پسر و روح‌القدس تعمید دهید.» (انجیل متی باب ۲۸ آیۀ ۱۹)

در اواخر سال ۲۰۱۹ متوجه شدیم که شبان ما در حال مهاجرت به کشور کاناداست. از یک طرف برای مهاجرت و موفقیت ایشان و این معجزه خوشحال بودیم، اما از طرفی دیگر تنها می‌شدیم و دلمان برای ایشان تنگ می‌شد. در طول مدت سه سال و نیم، مطالبی بسیار عالی را‌ از ایشان یاد گرفته بودیم. او با اشک‌های ما اشک ریخته بود و بارها در خنده‌ها و خوشحالی‌های ما سهیم شده بود. ساعت‌ها برای ما در دعا ایستاده و برای حل شدن مشکلات زندگی ما، در حضور خداوند شفاعت کرده بود. احساس می‌کردیم که تنها خواهیم شد، اما این واقعیت زندگی بود که باید از هم جدا می‌شدیم و هر کدام از ما به همراه خانواده‌ به مسیر خودمان ادامه می‌دادیم.

مهاجرت ایشان، من را وارد مرحلۀ جدیدی می‌کرد تا درهای جدیدی از خدمت‌های مختلفی در کلیسا به روی من باز شود.

باید برای خدمت در کلیسا به عنوان شبان آماده می‌شدم و این موضوع نیاز به مسحی مضاعف داشت. بدون مسح و مشارکت هر لحظه با روح‌القدس، نمی‌توانستم خیلی موفق باشم. به همین منظور، بیشتر از قبل خودم را در کلام خدا تقویت کردم. زندگی ما با هدایت خدا پیش می‌رفت و دعا و پرستش جزء جدایی‌ناپذیری از زندگی روزمرۀ ما بود.

به دلیل اینکه پناهنده بودیم و شهرداری به سختی اجازۀ فعالیت قانونی به کلیساها را می‌داد، مجبور شدیم ساختمانی که اجاره و کلی در آن هزینه کرده بودیم را تحویل دهیم.

یک سال قبل از آن، خداوند خانواده‌ای مبارک را به کلیسای ما بخشیده بود. این مرد و زن که جای پدر و مادر ما بودند، به همراه دو پسر و یک دختر خود در کلیسای اسپارتا ایمان آوردند.

ایشان در تمام مدت حضورمان در کلیسا، با ما هم‌قدم شدند و در تمام آن سال‌ها، ما را حمایت کردند. با زندگی پاک و مبارکشان، باعث ایمان آوردن تعداد زیادی از اعضای فامیل شدند و در هدایا و ده‌یک‌ها پیش‌قدم بودند. خدا از قبل برنامه‌ای را برای ما داشت.

وقتی ساختمان کلیسا بسته شد، این عزیزان به خانۀ شبان کلیسای ما که به کانادا رفته بود، نقل مکان کردند. آن خانه، از ابتدای حضور شبان ما مکان دعا بود و همسایه‌ها و صاحب‌خانه هیچ اعتراضی نداشتند. در نتیجه قلب این پدر و مادر هم در کار خدا بود و با خوشحالی، خانۀ خود را در خدمت کلیسا گذاشتند. ما با خیالی راحت جلسات کلیسایی و جلسات بررسی کلام را در آن مکان برگزار می‌کردیم. حتی خود ایشان را به همراه تعدادی دیگر از اعضای کلیسا که آمادۀ تعمید بودند، در همان خانه، در استخر بادی‌ای که تهیه کرده بودیم تعمید دادم. مکانی فوق‌العاده بود که خدا از چند سال قبل آماده کرده بود. نگران بسته شدن درهای زندگیتان نباشید، خدا درهای جدیدی را باز می‌کند!

حتی نگران بسته شدن کلیسایی که در آن هستید نیز نباشید. کلیسایی که خدا بنا کرده باشد، حتی دروازه‌های جهنم هم بر آن پیروز نخواهند شد. این را من نمی‌گویم، کلام خدا می‌گوید. ما با چشمانمان مشاهده کردیم که با تمام خصومت‌هایی که با کلیسای ما شد، نه تنها آن مکان بسته نشد، بلکه همچنان مردم قلب خود را به مسیح می‌دادند و تعمید می‌گرفتند.

از یک سال قبل، یعنی در سال ۲۰۱۸، قوانین مهاجرتی تغییر کرده بودند و تمام پرونده‌هایی که در سازمان ملل بودند، به ادارۀ مهاجرت ترکیه تحویل داده شدند و این موضوع، سرآغاز بسیاری از اتفاقات ناخوشایند برای همۀ پناهندگان بود! با قطع شدن بیمۀ پناهندگان، نداشتن اجازۀ کار، سختگیری در مصاحبه‌ها و انتقال پیدا نکردن افراد به کشور سوم، رفته رفته تعداد ورود افرادی که دنبال اقامت در ترکیه بودند کمتر شد. در نتیجۀ این تصمیمات از طرف دولت، حضور افراد جدید در کلیسا کمرنگ شد.

اشخاصی هم که سال‌ها در ترکیه زندگی کرده بودند و نتایج مطلوبی نگرفته بودند، تلاش می‌کردند به هر طریق ممکنی، ترکیه را ترک کنند و به مقصد دیگری بروند.

از سپتامبر ۲۰۱۹ تا فوریه ۲۰۲۰، به مدت چهار ماه به عنوان رهبر کلیسا، مشغول به خدمت بودم، اما متاسفانه با شیوع ویروس کرونا، شرایط برگزاری جلسات حضوری از بین رفت و تمامی جلسات لغو شدند. تمام برنامه‌ها به صورت آنلاین و از طریق نرم‌افزار زوم برگزار می‌شد.

این امر کاملاً طبیعی بود که حضور فیزیکی در جلسات، برکت خاص خود را دارد و تعدادی از اعضای کلیسا متاسفانه در جلسات آنلاین فعال نبودند.

شب‌های زیادی بود که با حضور سه یا چهار نفر، جلسه را برگزار می‌کردیم و حقیقتاً نمی‌دانستم ارادۀ خداوند چیست. به خوبی درک کرده بودم که هیچ چیز نمی‌تواند خدا را غافلگیر کند و او قطعاً نقشه‌ای دارد، اما اینکه باید در آن زمان چگونه پیش می‌رفتم، بسته به نظر دولت و محدودیت‌های حضور در کنار یکدیگر بود که برای مدتی امکان‌پذیر نمی‌شد.

در بعضی مواقع به شدت از عدم حضور افراد در جلسات ناراحت می‌شدم و انتظار داشتم اعضایی که در جلسات حضوری با اشتیاق شرکت می‌کردند را در جلسات آنلاین هم ملاقات کنم. قبل از هر جلسه با ایشان تماس می‌گرفتم، لینک آنلاین را ارسال می‌کردم و دوست داشتم که جلسات با شور و هیجانی مانند قبل ادامه داشته باشد، اما این اتفاق نمی‌افتاد و در نهایت موجب نگرانی و ناراحتی من می‌شد!

با خادمین کلیسا مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که نمی‌توان افراد را مجبور کرد تا در آن شرایط با ما حضور داشته باشند. دعا کردیم و آن را به حضور خداوند بردیم و گفتیم: «خداوندا! این کلیسای توست، پس حتماً از آن محافظت خواهی کرد.» و به همان روش ادامه دادیم. کار دیگری از دست ما بر نمی‌آمد و این برای من که تازه پنج ماه بود کلیسا را کاملاً در اختیار گرفته بودم و هیچ تجربه‌ای از آن نوع نداشتم، بسیار دشوار و ناراحت‌کننده بود.

در دعا متوجه شدم که باید افرادی را که برای خدا قلب دارند و حتی در چنین شرایطی نیز حاضر نیستند از جلسات دست بکشند، بشناسم و روی آنها سرمایه‌گذاری روحانی کنم. باید آنها را شاگردسازی می‌کردم تا اگر روزی به هر دلیلی از اسپارتا می‌رفتم، این توانایی را داشته باشند تا به خدمت خدا در کلیسا ادامه دهند.

پیش از این، پدر و مادری که خانۀ خودشان را در اختیار ما گذاشته بودند و قلب بسیار خوبی برای خدا داشتند را می‌شناختم. علاوه بر آنها، پنج نفر دیگر هم از خادمان کلیسای ما بودند که همیشه کنار ما حضور داشتند. تصمیم درستی را در مشورتی که کرده بودیم، گرفتم. زمان بیشتری را نسبت به قبل به آنها اختصاص دادم و ساعت‌های زیادی را به صورت تلفنی با آنها دعا می‌کردم و کلام خدا را تعلیم می‌دادم تا در مسیر خدمت پیشرفت کنند. همین‌طور در بعضی جلسات از آنها خواهش می‌کردم تا برایمان موعظه کنند.

از طرفی جفا از راه رسیده بود و تعداد زیادی از اعضای کلیسا، با توجه به کرونا و شرایط سخت دوران پناهندگی از کلیسا رفته بودند!

در همان سال و با شروع پاندمی، از طرف شورای کلیسا برای خدمت ویرایش و ترجمۀ کتاب مقدس تفسیری دعوت به همکاری شدم. در آن زمان هنوز نمی‌دانستم که وارد چه خدمت بزرگ و مبارکی شده‌ام!

خدمت در کلیسا با توجه به محدودیت‌های رفت و آمد در دوران کرونا، همچنان به صورت آنلاین ادامه داشت، اما خدا دری جدید را برای ترجمۀ کتاب مقدس به روی من گشود.

نزدیک به چهل نفر از ادیبان، محققان، کشیشان، شبانان و معلمان از سراسر دنیا به صورت آنلاین در این پروژه همکاری می‌کردند و برای من بسیار با ارزش بود که می‌توانستم در چنین خدمتی مشارکت داشته باشم.

در آن خدمت جدید، بیش از پیش وارد عمق‌های کتاب مقدس شدم و این باعث شد تا خدا را عمیق‌تر از قبل بشناسم. در نتیجه، علاقه‌ام به کلام او بیشتر شد.

طبق دستورالعمل‌ها، هر هفته یک جلسه در ترکیه برای بررسی کارها و ماهی یک‌بار جلسه‌ای کلی داشتیم. در آن دوران مطالب بسیاری را از اساتید محترم یاد گرفتم که در پیشرفت ایمانم، تأثیر بی‌نهایتی داشت.

خدا را هر لحظه شکر می‌کردم که اجازه داده بود تا وارد آن خدمت بی‌نظیر شوم. ما برای شبیه شدن به عیسی مسیح، نیاز داریم بیشتر از هر زمان دیگری وارد عمق‌های کلام خدا شویم. آن خدمت، فرصت خوبی بود تا بیشتر مفاهیم کلام خدا را درک کنم و مجبور بودم برای آن خدمت، بیشتر اطلاعات کسب کرده و کلام را مطالعه کنم.

باور تیم ما این بود که ترجمه به زبان ساده‌تر می‌تواند در اختیار تمام قشرهای ایران قرار بگیرد تا بتوانند کتاب‌مقدس را به راحتی مطالعه کنند.

در همین حین، با همکاری شورای کلیسا با یک سازمان معتبر ترجمه، قرار شد تا ۵۰ داستان کتاب مقدس به زبان‌های بومی ایرانی نیز ترجمه شود. به همین دلیل، قرار شد به عنوان مدیر پنج زبان بومی ایران، کار را آغاز کنم. با دعا، افرادی را که مسلط به این زبان‌ها بودند و دوست داشتند در آن کار سهیم باشند، پیدا کردم و کار در این پروژه‌ها نیزآغاز شد.

در کنار تمام آن خدمات مبارک، در همان دوران از طرف کلیسای جامع فارسی‌زبانان به عنوان مجری برای برگزاری جلسات آنلاین کلیسا دعوت به همکاری شدم. آن خدمت هم راهی بود تا خودم را محک بزنم و ببینم چطور می‌توانم در مقابل دوربین صحبت کنم و از آن طریق در خدمت خدا در کلیسا پیشرفت کنم و پیغام کلام خدا را به صورت آنلاین به دیگران برسانم.

نزدیک به هشت سال از حضورمان در ترکیه می‌گذشت.

در میان آن خدمات، مدت‌ها بود که دیگر به مهاجرت فکر هم نمی‌کردم. شاید عادت کرده بودم و شاید با توجه به سیاست‌های جدید ادارۀ مهاجرت در قبال پناهندگان، ناامید بودم. از طرفی هم نگاهم به خداوند بود و می‌دانستم که مرزها در دستان اوست، پس بهتر بود که مثل روزهای ابتدایی حضورم در ترکیه، روی مسئلۀ مهاجرت تمرکز نکنم، بلکه تمرکز و تفکرم را بر کار خدا و خدمات کلیسایی قرار دهم. البته گاهی این سوالات به ذهنم می‌آمد که واقعاً تکلیف ما در ترکیه چه می‌شود؟ چه آینده‌ای در انتظار پسرم است؟ و سؤالات دیگری از این قبیل! اما بلافاصله از این احوالات فاصله می‌گرفتم و به وعده‌های خدا می‌چسبیدم.

در سال‌های قبل، فقط به فکر مهاجرت بودم، اما به مرور زمان و با تغییرات روحانی، می‌توانستم با نگاهی بهتر، صبری بیشتر و درکی عمیق‌تر زندگی کنم. دست خدا را در زندگی خودم به عنوان خادم او می‌دیدم.

اگر در همان سال‌های اول به کشور بعدی منتقل شده بودم، چه اتفاقی می‌افتاد؟ آیا زندگی من با همسرم همچنان ادامه پیدا کرده بود؟ آیا من در ایمان به پسر خدا قرار داشتم؟ آیا آن فرصت‌های طلایی برای خدمت خدا به من روی می‌آورد؟ آیا برخی از معجزات را می‌دیدیم و با تمام وجودم معنی عمیق زندگی را درک می‌کردم؟

آیا با دوستان و برادران و خواهران عزیزم در اسپارتا آشنا می‌شدم؟ آیا آنهایی که با تمام قلب خود از من حمایت کردند را می‌دیدم و می‌شناختم؟ آیا با برادران ارشدم در کلیسا و با شورای کلیسایی آشنا می‌شدم؟ همۀ اینها دلایلی بود که باعث می‌شد تا با تفکر عمیق در آنها، دلایل توقف بیشترم در ترکیه را درک کنم. خدا را شکر می‌کردم که جلوی مهاجرت ما به کشور بعدی را در ابتدای خروجمان از ایران گرفت. او به ما اجازه داد تا با او هم‌سفره شویم و از او برکت مضاعف بگیریم.

اتفاقات گوناگون

به اواسط سال ۲۰۲۱ رسیدیم و همچنان با قوت خدا به زندگی و خدمت در کلیسا ادامه می‌دادیم. در ماه می، ادارۀ مهاجرت ترکیه با ما تماس گرفت و قرار شد که آنها هم ما را مصاحبه کنند، در حالی که شش سال قبل، مصاحبه انجام شده و جواب قبولی را از سازمان ملل دریافت کرده بودیم.

با توجه به اینکه سیاست‌های این اداره در مورد پناهندگان تغییر کرده و برخی از دوستانمان جواب منفی دریافت کرده بودند، کمی نگران شدیم! بعد از مشورت با همسرم، به این نتیجه رسیدیم که ما جواب قبولی از سازمان ملل را داریم و به عنوان شبان در کلیسا خدمت می‌کنیم، پس مطمئناً مصاحبۀ خوبی خواهیم داشت و جواب قبولی از ادارۀ مهاجرت را نیز دریافت خواهیم کرد. تصاویر ما بارها در شبکه‌های اجتماعی منتشر شده بود و می‌توانستیم از آنها برای اثبات حرف‌هایمان استفاده کنیم.

روز مصاحبه با اطمینان از قبولی وارد ادارۀ مهاجرت شدیم. مصاحبه‌ای کاملاً معمولی داشتیم و تمام مدارک را ارائه دادیم و پس از پایان آن مصاحبه، چند روز منتظر جواب ماندیم. البته من در مدت انتظار، دل‌نگرانی زیادی داشتم. تنها کاری که می‌کردم دعا بود و از خدا می‌خواستم که مرا با آرامش و مهربانی راهنمایی کند.

دولت ترکیه برای کنترل وضعیت کرونا، بیست و یک روز قرنطینۀ کلی اعلام کرد. پس از پایان بیست و یک روز که دل‌نگرانی‌های فراوانی داشتم، با من تماس گرفتند تا برای دریافت جواب، به ادارۀ مهاجرت مراجعه کنم. خانۀ ما تا آن مکان پنج دقیقه بیشتر فاصله نداشت. در آن مسیر کوتاه، خیلی فکر کردم که چه اتفاقی خواهد افتاد. نتیجۀ سال‌های انتظار ما چه خواهد بود؟ به خودم گفتم مطمئناً خدا با ماست و با خوشحالی از آن مکان برمی‌گردیم و جشن می‌گیریم.

در آن لحظه یادم افتاد به کلاس سوم راهنمایی در تهران که یکی از امتحاناتم را خوب نداده بودم و از نتیجۀ آن می‌ترسیدم. وقتی روز اعلام نتایج رسید، به همراه مادر و پسرخاله‌ام به مدرسه رفتم و وقتی کارنامه را گرفتم و دیدم که قبول شدم، از خوشحالی در حیاط مدرسه پنج بار دور زمین فوتبال دویدم. معاون مدرسه که از دیدن من شوکه شده بود از مادرم پرسید که چرا پیام می‌دود؟ مادرم هم در جواب گفته بود که از خوشحالی است!

یاد آن خاطره باعث آرامشم شد و سعی کردم با یاد آن ایام، مسیر خانه تا ادارۀ مهاجرت را طی کنم. حتی در ادارۀ مهاجرت هم تا قبل از ملاقات با شخص مورد نظر، به خاطرات گذشته فکر می‌کردم و احساس بهتری داشتم.

بالاخره ما را صدا زدند و به طبقۀ بالا رفتیم. متاسفانه باید بگویم که گفتند: «شما رد شدید و نتوانستید ما را قانع کنید!»

اول فکر کردیم که با ما شوخی می‌کنند، چون باور نمی‌کردیم که این اتفاق افتاده باشد! سپس گفتند: «باید این برگه را امضا کنید. برگۀ ترک خاک شماست و سی روز وقت دارید وکیل بگیرید و اعتراض کنید! اگر وکیل نداشته باشید و نتوانید اعتراضی را طی مدت سی روز به دادگاه ارسال کنید، پروندۀ شما برای همیشه باطل و شما دیپورت خواهید شد!»

باورم نمی‌شد، گویی خواب می‌دیدم! انگار کسی با پُتک بر سرم کوبیده بود! بیرون آمدیم و حال روحی بدی داشتم. همسر و پسرم به خانه برگشتند، اما من نتوانستم به منزل بروم. ترجیح دادم بیرون از خانه باشم، پیاده‌روی کنم و کمی فکر کنم که چه اتفاقاتی در انتظار ما خواهد بود.

در آن لحظۀ عجیب، با تمام دروس رهبری و مدیریتی که از قبل خوانده بودم، نتوانستم خودم را کنترل کنم. نمی‌دانستم باید چه کاری انجام دهم و کجا بروم. فکر اینکه بعد از هشت سال انتظار، با داشتن جواب قبولی از سازمان ملل، ما را رد کردند، نه فقط غیرقابل باور بود، بلکه مانند شوخی تلخی بود که به شدت دردناک بود.

به کجا باید می‌رفتم؟ به چه کسی دردم را توضیح می‌دادم؟ چگونه باید از آن مسیر عبور می‌کردم؟ فکر اینکه چرا خدا اجازه داده تا آن را تجربه کنم، از تمام افکارم بدتر بود. چرا پس از سال‌ها انتظار و انجام خدمات کلیسایی و ایستادن در راستی، آن اتفاق باید برای ما رخ می‌داد؟

آیا خدا به قوم خود وعدۀ پیروزی نداده است؟ آیا وعده نداده که ما را از میان طوفان‌ها عبور خواهد داد؟ خدا که در کلامش گفته است شما در صف پیروزمندان هستید، نه در لشکر شکست‌خوردگان، پس چه اتفاقی بود که حکمتش غیر قابل درک بود؟

تمامی این سؤالات ذهنم را به شدت درگیر کرده بودند. تقریباً سه ساعت بیرون از منزل قدم زدم و همزمان به دنبال کسانی می‌گشتم که با چنین مشکلی روبرو شده‌اند تا از تجربیات آنها کمک بگیرم.

در حال پیگیری بودم تا وکیلی پیدا کنم که برای نوشتن نامۀ اعتراض به دادگاه از او کمک بگیرم تا بتواند از حق ما دفاع کند. احساس می‌کردم بسیار تنها هستم و هیچ‌کسی صدایم را نمی‌شنود. با حالی که داشتم، چطور باید ادامه می‌دادم؟ چطور باید جلسات کلیسایی را رهبری می‌کردم و چطور به خدماتم ادامه می‌دادم؟ اگر ما را به ایران دیپورت می‌کردند، چه اتفاقی برای من می‌افتاد؟ با آن همه تصاویر و فعالیت در اینترنت و با توجه به مشکلاتی که قبلاً در ایران برایم پیش آمده بود، در صورت بازگشت به وطن، چه چیزی در انتظار من بود؟

سه شب اول هرگز خواب به چشمانم نیامد و افکار پریشان هر لحظه با من بودند. به شدت از دست خدا ناراحت و غمگین شدم!

پنج روز از آن اتفاق دردناک می‌گذشت که موفق شدیم با وکیلی نام‌آشنا و معروف در ترکیه قرارداد ببندیم. من تمامی مدارکمان را برای ایشان فرستادم تا بتواند نامۀ اعتراضی را برای دادگاه اسپارتا بنویسد.

به غیر از دادگاه اول، یک دادگاه دیگر به نام دادگاه دوم یا دادگاه مادر هم وجود داشت که در صورت رد شدن در مرحلۀ اول، وکیل می‌توانست دوباره اعتراضی به دادگاه دوم ارسال کند. در صحبتی که با او داشتم، قول داد که ما در همان دادگاه اول قبول خواهیم شد.

قبل از اینکه با او قرارداد ببندیم، کلی از روش کاری خودش تعریف ‌می‌کرد، اما پس از اینکه کار را شروع کرد، نه به درستی جواب تلفنم را می‌داد و نه همانند قبل امیدواری می‌بخشید. بارها از انتخاب او پشیمان شدم، اما کاری از دستم بر نمی‌آمد، زیرا پول را هم پرداخت کرده بودم. ما سی روز فرصت داشتیم تا نامه را از طریق او به دادگاه اول ارسال کنیم. با همۀ استرس و نگرانی‌هایی که داشتیم و با پیگیری‌های زیاد، او نامۀ اعتراض را سه روز قبل از پایان مدت مقرر برای دادگاه ارسال کرد. یعنی روز بیست و هفتم! هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم که چه دوران پُر تنشی را  می‌گذراندم.

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهاتی که انجام دادم این بود که برای انتخاب او، اصلاً مشورتی با خدا نکردم. دنیا همچون آوار بر سرم خراب شده بود و فقط به فکر فرار از آن وضعیت بودم!

سؤال این بود که مشورت و دعا و همۀ آن چیزهایی که تا آن زمان آموخته بودم، کجا رفته بودند؟ هرگز قابل توجیه نبود! در خودم گم شده بودم! من هرگز چنین اتفاقاتی را تجربه نکرده بودم و نمی‌توانستم آنها را هضم کنم.

به نهایت غم و اندوه فرو رفتم! دردی داشتم که برایم ناآشنا بود. تا آن زمان از بسیاری افراد دربارۀ این مشکلات شنیده بودم، اما هرگز تجربه‌اش نکرده بودم و نمی‌فهمیدم مردم دربارۀ چه چیزی صحبت می‌کنند.

«هر کسی رنج‌هایش را با نغمه‌ای منحصر به فرد تجربه می‌کند.»

به عبارتی، آستانۀ تحمل هر انسان با دیگران، کاملاً متفاوت است. من شبانی را می‌شناختم که بارها پس از مرگ تعدادی از بستگان اعضای کلیسای خودشان، به آنها می‌گفت چرا ناراحتید؟ مگر نمی‌دانید که روح عزیز از دست رفته اکنون در حضور خداست؟

اما وقتی پدر خودش را از دست داد، به سختی توانست با این موضوع کنار بیاید و ماه‌ها درگیر آن بود و از عزیزان درخواست می‌کرد که برای آرامش او و خانواده‌اش دعا کنند!

انسانی با از دست دادن یکی از عزیزانش به ته چاه ناامیدی خواهد رفت. شخصی با جدا شدن از همسر یا عشق خود وارد دوران بد زندگی‌اش می‌شود. فردی با از دست دادن پول و کسب و کار خود ناگهان وارد دنیای افسردگی می‌شود. شخصی نیز با رد شدن پرونده‌اش و نرسیدن به رؤیای خود برای انتقال به کشور دیگر شکسته خواهد شد!

مهم این است که وقتی انسان‌ها در این مشکلات هستند و ما از آنها آگاه می‌شویم، همچون مسیح که مرد دردآشناست، با آنها همدردی کنیم.

هرگز نمی‌توان قضاوت کرد و گفت که مشکل آن زمان من، از دردهای دیگر، بیشتر یا کمتر بود. مهم این است که بدانیم درد هر انسان آهنگ مخصوص خودش را دارد!

دوستی داشتم که وقتی متوجه شد ما جواب منفی گرفتیم، شروع کرد به موعظه کردن که باید به خدا توکل کنید. خدا شما را دوست دارد. جان خود را در راه شما داده تا شما نجات یابید.

می‌دانم که برخی از افراد، تأکید می‌کنم برخی از افراد، برای دلداری و تسلی این حرف‌ها را می‌زنند، اما برخی دیگر هم از این فرصت استفاده می‌کنند تا نشان دهند که اطلاعاتی در مورد کلام خدا دارند!

انگیزه هر چیزی که هست، باید با حکمت آسمانی همراه باشد. باید درک این را داشته باشیم که کجا با اشخاص گریه کنیم، کجا بخندیم، چه زمانی از کلام خدا استفاده و چه زمانی هم سکوت کنیم!

همان دوستی که در خیابان برای ما موعظه کرد و کلام خدا را به یاد ما می‌آورد، وقتی کار اقامتش درست نشد، همچون مرغ بی‌بال و پری بود که در مواجه با او نمی‌دانستم باید سکوت کنم، موعظه کنم یا او را تسلی دهم.

در هر صورت من وارد دنیایی شدم که هیچ‌گاه پیش از آن تجربه نکرده بودم و پذیرش آن پس از هشت سال و نیم زندگی در ترکیه، بسیار سخت بود. تعداد افرادی هم که می‌توانستند مرا درک کنند، زیاد نبود. من بر سر این موضوع حتی با همسرم هم مشکل داشتم.

نه اینکه وضعیت روحی من برای او اهمیتی نداشته باشد، ولی او راحت‌تر با آن کنار آمد و خیلی به آن توجهی نمی‌کرد. هیچ‌گاه یادم نمی‌رود همسرم در همان سه ساعتی که پس از دریافت نامۀ ترک خاک در خیابان قدم می‌زدم با من تماس گرفت و گفت: «وقتی به خانه برمی‌گردی، هویج و کلم بروکلی بخر!»

وقتی این جمله را شنیدم، احساس کردم می‌خواهد مِزاح کند تا حال و هوای من کمی عوض بشود. ولی دیدم که نه! جدی می‌گوید.

آیا واقعاً اتفاقی که رخ داده بود، برای همسرم مهم نبود؟ او که در تمام سال‌های زندگی در ایران و ترکیه، در خوشی‌ها و غم‌ها، در خنده‌ها و گریه‌ها و در هر شرایطی در کنار من بود، آیا نمی‌توانست مرا درک کند؟ برایش مهم نبود، یا ایمانش به خدا بسیار قوی بود؟ آیا درد من، درد او نبود؟ با توجه به تیپ شخصیتی هر انسانی، نحوۀ برخورد او با مشکلات و اتفاقات زندگی کاملاً متفاوت است.

وقتی هر بار دربارۀ خریدن هویج و کلم بروکلی در آن شرایط از او سؤال می‌کنم، با خنده می‌گوید: «خُب می‌خواستیم غذا بخوریم و باید سالاد درست می‌کردم!» براستی در آن وضعیت، آیا انسان می‌تواند سالاد بخورد؟ اصلاً در آن موقعیت، تنها چیزی که برای من اهمیت نداشت، غذا بود، چه برسد به سالاد!

به هر حال من هم آن درد را پذیرفتم و سرانجام با اتفاقی که افتاده بود کنار آمدم.

خیلی به روش‌های مختلف برای خلاصی از ترکیه هم فکر کردم. با توجه به داشتن پسر 5 ساله، نمی‌توانستیم ریسک کنیم و غیرقانونی آنجا را ترک کنیم. البته یک‌بار هم در استانبول دستگیر شده بودم و وقتی به زندان رفتم، وضعیت افتضاح آن مکان باعث می‌شد که فکر خروج از ترکیه به صورت غیرقانونی را کلاً از سرم بیرون کنم! هیچ هدایتی هم با همسرم از جانب خدا نداشتیم که بتوانیم آن را عملی کنیم.

گاهی فکر می‌کردم اگر به ایران برگردم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ حتی به کشور ارمنستان هم فکر کردم، اما متاسفانه پاسپورت ایرانی نداشتیم که در صورت نیاز، به آن کشور سفر کنیم.

روزهای سختی را می‌گذراندم! از طرفی سه سال قبل، دایی همسرم در کانادا از طریق اتحاد کلیساها برای انتقال ما درخواست داده بود، اما نتیجه‌ای برایمان به همراه نداشت. ایشان تصمیم گرفته بود که به همراه خانواده‌اش از طریق دیگری برای مهاجرت ما اقدام کنند و در صورت امکان بتوانند ما را به صورت اسپانسری به کانادا منتقل کنند که آن موضوع هم زمان زیادی را نیاز داشت.

تقریباً به هر راهی که فکر می‌کردیم، بسته بود و بهترین راه انتظار بود. در طول آن سال‌ها صبر را تا حدودی آموخته بودم و خدا تغییرات بزرگی را در من بوجود آورده بود. در تمام سال‌های ایمان من به عیسی مسیح، خدا می‌خواست کاری کند تا با تمام وجودم به او توکل کنم. بیشتر از نود درصد پیغام‌هایی که از خدا گرفته بودم در رابطۀ با ترس بود. بارها از طریق کلام خدا شنیده بودم که: «نترس، من با تو هستم!»

یک‌بار به صورتی عجیب و اتفاقی، چهار نفر از دوستانم، یک موضوع از کتاب اشعیا باب 43 را در یک روز برای من فرستادند، در حالی‌که هیچ ارتباطی با هم نداشتند. جالب است که صبح همان روز من خودم آن پیغام را قبل از اینکه آنها برای من ارسال کنند، مستقیماً از خدا در دعای صبحگاهی دریافت کرده بودم.

می‌دانستم وقتی خدا می‌گوید: «نترس!»، حتماً چیزی برای ترس وجود دارد. می‌دانستم مطمئناً راه روبرو تاریک است و مسیری است همراه با نگرانی و ترس! باید به پیغام خدا می‌چسبیدم. نمی‌توانستم بدون حضور خدا آن روزها را سپری کنم و به تنهایی به مسیر پیشِ رو ادامه دهم.

مردان و زنان خدا در زندگیشان، از میان طوفان‌های مختلفی عبور کردند. وقتی داستان آنها را در کتاب مقدس بررسی می‌کنیم، می‌بینیم که خداوند با معجزاتی عظیم، ایشان را در زمان‌ها و مکان‌های دلهره‌آور، هدایت و رهبری کرده است.

بدون شک، اگر آفتاب سوزان نباشد، ارزش سایۀ درخت درک نخواهد شد. اگر ترس نباشد، شجاعت معنای خود را از دست می‌دهد. وقتی شک نباشد، ایمان و اطمینان معنای والای خود را نخواهند داشت و اگر ضعف نباشد، چه کسی می‌تواند از قوت و قدرت حرف بزند.

شبیه جنگجویی شده بودم که قبلاً در چندین میدان نبرد مبارزه کرده و پیروز بیرون آمده، اما در صحنۀ نبرد جدید، زخمی، همراه با خونریزی، اما همچنان ایستاده و برای باور و رویای خویش می‌جنگد. تمام آن آموزه‌ها در سرم می‌چرخید و با کلام خدا به پیش می‌رفتم. فرماندۀ من، سردار لشکر آسمان بود و می‌دانستم او هم در کنار من خواهد جنگید. او در کلامش گفته: «دل قوی دار که من بر این دنیا پیروز شدم!»

نمی‌توانستم شکست را بپذیرم و در آن قسمت از زندگی، خودم را ببازم. باید هرطور شده بود پیروز می‌شدم و نبرد را به پایان می‌بردم. از طرفی هم نگاه تعداد زیادی از اعضای کلیسا در آن شرایط، به من بود که چه رفتاری می‌کنم و چطور با آن موضوع کنار خواهم آمد. وای بر من اگر قرار بود با رفتارم باعث لغزش کسی شوم. بارها دربارۀ نگرانی، ترس و اعتماد به خداوند موعظه کرده بودم، اما دیگر وقت آن شده بود که به گفته‌های خودم عمل کنم. نمی‌توانستم از موضوعاتی که تعلیم داده و موعظه کرده بودم فقط به‌طور تئوری استفاده کنم، بلکه وقت عمل به تک تک آنها از راه رسیده بود.

روزی برادر عزیزی را در خیابان دیدم و او با فروتنی تمام به من گفت: «برادر پیام! شاید الان باید به چیزهایی که گفتی عمل کنی!»

بعضی از حرف‌ها در عین سادگی، از افرادی که انتظار نداریم، در یک زمان و مکان خاص زندگی‌ها را تغییر می‌دهند. عمیقاً از او متشکرم. او پیغام خدا را در عین سادگی و محبت به من رساند.

بعد از چند روز، وقتی سایت ادارۀ مهاجرت را چک کردم، متوجه شدم که متأسفانه دادگاه اول در اسپارتا هم، مانند ادارۀ مهاجرت، اعتراض را نپذیرفته و ما را رد کرده‌اند!

در آن لحظه طوری در هم شکستم که انگار تمام دنیا روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. قلبم شکسته و روحم زخمی شد و توان نفس کشیدن نداشتم. انگار همه چیز تمام شده بود.

در همان لحظات که اشک‌هایم جاری و نگاهم پُر از ناامیدی بود، صدایی در قلبم زمزمه می‌کرد: «تو تنها نیستی!» صدای خدا بود، صدای مهربانی که از اعماق وجودم می‌گفت: «فرزندم، من با تو هستم.»

خودم را می‌دیدم که شکسته‌ام، اما ناگهان یادم ‌آمد که شکستن، پایان من نیست. دردهایم، اشک‌هایم و حتی شکست‌هایم همه بخشی از داستانی بودند که خداوند نویسندۀ آن بود. داستانی که پُر از حکمت و عشق بود.

شاید آن روز نمی‌فهمیدم چرا باید آن لحظات سخت را زندگی کنم. نمی‌دانستم چرا درد به سراغم آمده، اما ایمان داشتم که خداوند هیچ چیز را بی‌دلیل نمی‌گذارد.

من می‌دانستم که تاریکی از بین خواهد رفت و نور صبح از راه خواهد رسید، چون خداوند من خدایی است که بارها، تاریکی‌ها را شکافته بود و نور امید را برایم به ارمغان آورده بود. خسته بودم، اما بلند شدم و دوباره ادامه دادم.

همان روز یکی از دوستان اهل ترکیه را ملاقات کردم. من سال‌ها قبل به ایشان زبان فارسی آموخته بودم. او در آن سال‌ها می‌خواست به ایران سفر کند و نیاز داشت زبان فارسی را یاد بگیرد. وقتی در خیابان برای بار نخست همدیگر را ملاقات کردیم، از من خواست تا در جهت یادگیری زبان فارسی به او کمک کنم که من هم با اشتیاق پذیرفتم.

بعد از چند سال دوباره او را ملاقات کرده بودم. وقتی متوجه شد که من در آن وضعیت هستم، گفت که برادرش در استانبول وکیل است. من هم در پی این بودم که بتوانم وکیلمان را بعد از دریافت جواب ردی در دادگاه اول عوض کنم.

بنابراین، با برادر ایشان تماس گرفتم، مشکلات را مطرح کردم، مدارک موجود را برای ایشان فرستادم و قرار شد در مسیر باقیمانده به ما کمک کند و برای دادگاه دوم وکالت پرونده را بر عهده بگیرد.

او هیچ ضمانتی برای قبولی به ما نداد، اما قول داد تا آخرین روز، تمام تلاش خودش را بکند. خدا او را برکت دهد، هر بار که با ایشان تماس می‌گرفتم، برخلاف وکیل قبلی، با خوش‌رویی و صبوری با ما صحبت می‌کرد و به درستی همه چیز را توضیح می‌داد. نامۀ اعتراضی را برای دادگاه دوم نوشت و به دادگاه شهر قونیه ارسال کرد.

دوباره تلاش کردم با تمرکز روی کلام خدا و پرستش و دعا، خدا را خدمت کنم.

خدا را شکر با کمتر شدن محدودیت‌های دوران کرونا و استفاده از واکسن در ماه‌های پایانی سال 2021، پدر و مادرم برای ملاقات ما به ترکیه آمدند. حضورشان باعث برکت و آرامشم در آن دوران بود. مدت 5 سال بود که آنها را ندیده بودم و فکر می‌کنم در آن شرایط، بهترین اتفاق ممکن، دیدار آنها بود.

کمی از آن حال و هوای ناامیدکننده و خسته‌کننده دور شده بودم و این بار مطمئن بودم، با دعاهایی که می‌کنم و اعتراضی که وکیل جدید به دادگاه فرستاده، حتماً جواب قبولی را دریافت خواهیم کرد.

روزها در کنار خانواده به خوشی در حال گذر بودند که ایمیلی را از طرف کلیسا دریافت کردم. آن ایمیل، نامۀ دعوت از من برای دستگذاری رسمی برای خدمت مقدس شبانی بود. با تمام وجودم خوشحال شدم.

دنیا مرا رد کرده بود، اما تأیید خدا روی من بود. آن خبر، یکی از  بهترین اتفا‌های ممکن در همۀ دوران زندگی‌ام است. در آن شرایط، هم از خوشحالی، هم از غمی که در سینه داشتم بسیار گریه کردم. دعوت بزرگی بود که شامل حال همۀ مردم نمی‌شود. آن خبر، دعوت خدا از من برای خدمتی مبارک و مقدس بود.

در جواب نامه نوشتم: «با خوشحالی و شادمانی بسیار، به دعوت مبارک خداوند برای خدمت مقدس شبانی لبیک می‌گویم و با تمام قلب آن را پذیرفته و امیدوارم فیض و رحمت خداوند به فراوانی با من باشد.»

بله! به آن دعوت فوق‌العاده لبیک گفتم و قرار شد ماه بعد به شهر دیگری سفر کنیم و در آن مراسم حضور داشته باشیم. یکی از قشنگ‌ترین اتفاقات این بود که پدر و مادرم هم در آن مراسم حضور داشتند و شاهد کار عظیم خدا در زندگی‌ام بودند.

بالاخره روز موعود از راه رسید. با یک تاکسی حرکت کردیم و پس از پنج ساعت به آن شهر رسیدیم. مراسم فوق‌العاده‌ای بود و حس بی‌نظیری داشتم. انگار تمام نگرانی‌ها و ترس‌ها از یادم رفته بود.

چند سال قبل در یک جلسۀ هفتگی کلیسایی که در منزل شبانمان در اسپارتا برگزار شد، ایشان از همه پرسیدند که چه کسانی دوست دارند شبان یا کشیش بشوند؟ تعدادی از ما دستمان را بلند کرده بودیم.

شبان ما مدت‌ها به خاطر ایمان به عیسی مسیح در ایران زندانی شده بود. پس از بالا آوردن دست‌هایمان، ایشان گفتند که خدمت خدا بها دارد. هر کسی ممکن است بهایی را پرداخت کند. این مسیری است دشوار و پر از خطر، اما خدا با شما خواهد بود. باید بدانید صلیبی را برمی‌دارید که بدون قوت خدا، حمل آن برای شما امکان‌پذیر نیست.

خاطرات زندان خودش و خاطراتی هم از سختی‌ها و جفاهایی که خادمان دیگر در راه خدا متحمل شده بودند را تعریف کرد. قسمت‌هایی هم از کلام خدا را در رابطۀ با جفاهایی که مردان و زنان خدا متحمل شدند، خوانده و توضیح داد.

در آن لحظه همهمه‌ای شد و خیلی‌ها گفتند که ما نمی‌خواهیم. اگر این راه مشکل است که ما در زندگیمان، سختی زیاد کشیدیم و دیگر توان تحمل مشکلات دیگر را نداریم. به اندازۀ کافی در ترکیه متحمل سختی و جفا هستیم! وقتی دوباره سؤال‌اش را تکرار کرد، فقط سه یا چهار نفر دستمان بالا بود و رو به من گفت: «آیا واقعاً این را می‌خواهی؟» من گفتم: «با همه سختی‌ها حاضرم آن را بپذیرم. من فدایی خدا هستم!»

شاید در آن لحظه، کاملاً به گفتۀ خودم آگاه نبودم، اما واقعاً خدا را دوست داشتم و علاقه داشتم تا او را خدمت کنم، غافل از اینکه این مسیر با توجه به توضیحات ایشان می‌توانست بسیار سخت باشد.

هدف ایشان از پرسیدن آن سؤال این بود که بگوید پیمودن این مسیر آسان نیست، اما با دعا و حضور خدا می‌توانید تا به پایان آن حرکت کنید. همین‌طور می‌خواست متوجه شود که چه اشتیاقی در قلب‌ها وجود دارد تا روی افرادی که به خدمت خدا علاقه دارند، سرمایه‌گذاری روحانی کرده و ایشان را شاگردسازی کند. درضمن می‌خواست به ما بگوید، اگر چیزی نیکو را که در ارادۀ خداوند است با تمام قلب بخواهیم، خدا آن را به ما عطا خواهد کرد.

در روز دستگذاری ما، کشیشی گرامی سخنرانی می‌کردند که دقیقاً با صحبت‌های ایشان، به یاد آن جلسۀ کلیسای خانگی که شبان ما چند سال قبل در آن صحبت کرده بود و ما دستمان را بالا برده بودیم، افتادم. وقتی روز دستگذاری، آن کشیش از مشکلات و سختی‌هایی که متحمل شده بودند، سخن گفتند و تأکید کردند که کسانی که در راه خدا قرار دارند، متحمل دردها و جفاها می‌شوند، مادرم گفت:«تو که این همه سختی کشیدی مادر! دوباره باید بیشتر از این متحمل بارهای سنگین بشوی؟»

گفتم: «درست است که مشکلات وجود دارند، اما فیض و رحمت خدا هم هست. عیسی مسیح گفته است که سختی‌ها و مشکلات وجود دارند، اما دل قوی داشته باشید که من بر این دنیا پیروز شده‌ام. او گفته است که تا انقضای عالم در کنار ما خواهد بود. نگران نباش مادر!خداوند، ما را یاری خواهد کرد!»

پس از آن مراسم به شهر خود بازگشتیم و احساس پیروزی داشتم. خوشحال بودم که در آن مدتی که مسیحی شده بودم، در مسیر کار و خدمت پیشرفت کرده بودم. همین‌طور با دست‌گذاری شبانی، مطمئن بودم که دست خدا در زندگی من است و او مرا تایید کرده است.

چند روز بعد خبر خوبی را دریافت کردیم! بالاخره دایی همسرم پروندۀ ما را کامل و برای ادارۀ مهاجرت کانادا ارسال کرده بود.

درست است که من اصلاً به آن مسیر خوشبین نبودم، اما برای ارسال پرونده خوشحال شدم. دلیل اینکه نگاه مثبتی به آن راه نداشتم این بود که، زمان زیادی تا اعلام نتیجه در دادگاه دوم باقی نمانده بود. باید هر کاری می‌کردیم، زمانش را نیز مدنظر قرار می‌دادیم.

وقتی در سایت‌ ادارۀ مهاجرت کانادا تحقیق می‌کردیم، عده‌ای حتی بیست ماه در انتظار مهاجرت از همان مسیر اسپانسری بودند. در آن زمان بین من و همسرم یکدلی و اتحاد برای رسیدن به کانادا وجود نداشت.

من و همسرم، خیلی برای قبولی در ادارۀ مهاجرت و مسائل زندگی و مسح خدا برای خدمت در کلیسا و مطالب دیگر دعا می‌کردیم، اما برای رفتن به کانادا با دلایلی که داشتم، هیچ‌وقت با او یکدل و متحد نشدم.

نباید فراموش می‌کردم که بعضی مواقع خداوند فراتر از منطق و عقل انسانی ما عمل می‌کند. عادل به ایمان زیست می‌کند، نه به دیدار.

اگرچه تصمیمات منطقی و عقلانی، جزء مهمی از زندگی انسان هستند، اما خدا درست جایی که همه چیز از نگاه منطق و دنیا تمام‌ می‌شود، با دست زورآورش معجزات را نمایان کند.

مشکلی که در آن شرایط به وجود آمده بود، ایمان کم من یا ایمان زیاد همسرم نبود. مشکل این نبود که من درست می‌گویم یا او. موضوع این بود که در آن شرایط حیاتی، مهم‌ترین فاکتور یعنی اتحاد در آن مورد خاص را از دست داده بودیم. مدتی خوب پیش می‌رفتیم، اما دوباره آن افکار همچون جلبک به دور فکرهای ما می‌پیچید و باعث می‌شد برای موضوع باز شدن راه کانادا هیچ دعایی نکنیم. شیطان این را فهمیده بود و دقیقاً روی نقطه ضعف ما کار می‌کرد!

روزی در حال قدم زدن در حالی که هجوم افکار از هر طرف به من حمله کرده بود، با حالتی گریان به خدا گفتم: «خداوندا! لطفاً راهی نشان بده تا بفهمیم چگونه باید از این مخمصه خلاص شویم.»

همان لحظه، صدای خدا را به وضوح شنیدم.

«آرام باشید و بدانید که من خدا هستم و در میان اقوام جهان مورد عزت و احترام خواهم بود.» (مزمور 46 آیۀ 10)

ایستادم و گفتم: ای متعال، راه را نشانم بده!

به سمت راستم نگاهی کردم و دیدم جاده‌ای زیبا به سمت کوهی می‌رود. در آن سال‌های حضورمان در اسپارتا، هرگز از آن مسیر بالا نرفته بودم. آن مسیر را ادامه دادم تا به انتهای خیابان رسیدم. مسیر سربالایی با شیبی زیاد که به کوهی فوق‌العاده با درخت‌هایی بلند و سرسبز منتهی می‌شد.

روی یک تپه، درختی وجود داشت و زیر آن سنگی بود. تقریباً همۀ شهر از آن بالا قابل رؤیت بود. منظره‌ای وصف‌نشدنی بود که تا آن زمان هرگز شهر را آنگونه ندیده بودم.

کمی نشستم و فکر کردم. حال بی‌نظیری داشتم. باد خنکی می‌وزید و احساس می‌کردم از دنیای خودم دور هستم.

کوه، درخت، باد خنک، من و خدا. گفتم: خداوندا مرسی که مرا به این مکان هدایت کردی تا کمی از هیاهوی شهر دور باشم، افکار خسته‌کننده را کنار بگذارم و کمی استراحت کنم.

احساسی در قلبم داشتم که آن مکان، جای خوبی برای تمرکز و دعا در حضور خداست. به خودم گفتم که اگر بتوانم هر روز به اینجا بیایم و در حضور خدا دعا کنم، چقدر خوب خواهد شد.

احساس کردم صدایی می‌گوید: «بالای کوه بیا! دعا کن تا چیزهایی را بشنوی و ببینی که تا به حال تجربه نکردی!»

احساس کردم باید چهل روز به آن مکان بروم تا حضور خدا را عمیقاً لمس کنم. من که تا آن زمان هیچ‌وقت نتوانسته بودم در تمام زندگی‌ام نذرها و عهدهای خودم را برای چهل روز به اتمام برسانم، چطور ممکن بود با آن حال روحی‌ای که داشتم، هر روز خودم را به بالای کوه برسانم؟

به خودم گفتم شاید فقط احساسی زودگذر است که از ذهنم عبور کرده و اگر من این تصمیم را گرفته و به خدا قول بدهم، اما نتوانم آن را کامل کنم، ممکن است در این وضعیت حالم بدتر از قبل شود و خودم را بیشتر از قبل، محکوم کنم. در نتیجه، در آن لحظه هیچ عهدی با خدا نبستم. بهترین کار این بود که زیر آن درخت دعا کنم و به خانه برگردم.

شروع کردم به دعا در حضور خدایی که خالق تمام آن مکان بود. هیچ وقت در هیچ دعایی، حتی در کلیسا، حضور خدا را آن‌طور احساس نکرده بودم. تمام وجودم از آتش روح‌القدس پُر و نیرویی تازه از جانب خدا مرا در بر گرفته بود. نزدیک به 3 ساعت دعا کردم، اشک ریختم، شکایت کردم و هر آن‌چیزی که یک پسر به پدرش می‌گوید را بیان کردم. مدت‌ها بود که آن‌طور پدر را در آغوش نکشیده بودم. احساس می‌کردم چقدر خستگی در من وجود دارد که هیچ انسانی روی زمین نمی‌تواند آن را از جسم من بردارد. احساس کردم باری بسیار سنگین روی دوشم است و اگر من تا آن لحظه دوام آورده‌ام و زانوانم خم نشده، فقط به لطف و محبت خدا بوده است. به جرأت می‌گویم بسیاری از معجزات و کارهایی که خدا در زندگی من انجام داده بود را در آن مکان به یاد آوردم. نزدیک به سه ساعت آنجا ماندم و وقتی به خانه برمی‌گشتم، دیگر آن شخصی نبودم که چند ساعت قبل، در خیابان قدم زده و به آنجا پا گذاشته بودم.

می‌دانستم فقط در حضور اوست که می‌توان آرامش یافت. باور داشتم سلامتی و آرامشی که او می‌بخشد کاملاً متفاوت است از آرامشی مقطعی که دنیا با تمام رنگ و لعابش به انسان می‌دهد.

احساس کردم که چیزی برای از دست دادن ندارم و باید به آن مکان رفته و در حضور خداوند دعا کنم.

باید چیزی در من تغییر می‌کرد. هم باید پیروزی‌ای را در راستای پرونده به دست می‌آوردم، هم بالاخره برای یک‌بار هم که شده به حرف و عهد خودم پایبند می‌ماندم. به پایان رساندن عهدی که با خدا می‌بستم برایم پیروزی بی‌نظیری بود. بالاخره تصمیم خودم را گرفتم و گفتم: «خداوندا، از تو مدد می‌خواهم!

من از فردا به مدت چهل روز به حضور تو می‌آیم و با تمام قلبم دعا کنم. با همۀ وجودم از تو خواهش می‌کنم که به من در این مسیر پیروزی ببخشی.»

شب از خواب بیدار شدم و احساس کردم شیطان می‌خواهد من را از تصمیم مهمی که گرفتم منصرف کند. او می‌دانست که دعا در حضور خدای زمین و آسمان می‌تواند بسیاری از امور را تغییر دهد. او می‌دانست که یهوه خدا، خدای پیروزی‌هاست و قادر است هر غیرممکنی را در زندگی قوم خویش تغییر دهد.

شیطان می‌دانست که دعای من مشت به هوا زدن نیست و وقتی در دعا بایستم، خدا به دعای من احترام می‌گذارد. شیطان، من را قبل از ایمان به مسیح سال‌ها در اسارت‌های زیادی نگه داشته بود و دیده بود که خدا با فیض بی‌کران خود چطور من را از آن بندها آزاد کرده است.

او می‌دانست که بارها برای شفای مردم دعا کرده‌ بودم و خدا شفا و سلامتی را در زندگی آنها جاری ساخته بود. او دیده بود که عیسی مسیح چطور درد دیسک گردن و بیماری خطرناک چشم من را شفا داده بود. او از دعای ما در حضور خدا به شدت هراس دارد. شیطان، سال‌ها من را در تناقضات گیر انداخته و زمانی که عیسی مسیح نجاتم داده بود، دیگر خبری از آن تناقضات نبود.

در ماه‌های اخیر، او دوباره توانسته بود با اخبار منفی که از طرف ادارۀ مهاجرت و دادگاه اسپارتا شنیده بودم، ذهن من را در هم بپیچاند و اتحاد من و همسرم را در مورد دعا دربارۀ مهاجرت به کانادا بدزدد.

کلام خدا می‌گوید: «دزد نمی‌آید، مگر اینکه بخواهد نابود کند، هلاک کند یا بکشد.» به واسطۀ ترجمه و ویراستاری کتاب‌مقدس، آن را به خوبی یاد گرفته بودم و می‌دانستم باید با کلام خدا با شیطان بجنگم.

نیمه‌های شب وقتی از خواب بیدار شدم، دلسردی عجیبی سراغم آمد که برای چه چیزی می‌خواهی این همه مسیر را طی کنی و به کوه بروی؟ چرا می‌خواهی خودت را خسته کنی؟ مگر این همه دعا نکردی؟ آیا خدا صدایت را شنید و باعث قبولی تو و خانواده‌ات شد؟ مگر اصلاً توانسته‌ای در تمام طول عمرت چهل روز را به پایان برسانی؟ این افکار به شدت به من حمله کرده بودند، اما با اقتداری که در مسیح داشتم به شیطان گفتم:

«ای شیطان! هیچ‌کدام از اینها به تو ربطی پیدا نمی‌کند! این مسائل به من و پدر آسمانی من مربوط است و مسئله‌ای خانوادگی است. بهتر است اگر سؤال یا مشکلی داری، بروی و با عیسی مسیح صحبت کنی! فقط می‌دانم کلام خدا همچون چکشی است که قادر است صخره‌ها را خرد کند. این صخره‌ها هم در زندگی من به قوت کلام خدا خرد خواهند شد. بایست و تماشا کن!

وقتی دوباره خوابیدم و بیدار شدم، به کلام خدا افتخار کردم و گفتم: «خداوندا! شکر که کلامت در قلب من نوشته شده است و می‌توانم از آن در هر شرایطی استفاده کنم.»

 ملاقات بی‌نظیر

صبح شد و باید به کوه می‌رفتم. راه طولانی‌ای در آن چهل روز در پیش داشتم. باید پروندۀ قول و قراری که هیچ‌وقت نتوانسته بودم به پایان برسانم را برای همیشه می‌بستم و برای یک‌بار هم که شده، به عهد خودم با خدا در آن مورد خاص، وفا می‌کردم. گفتم: آه «خداوندا! مرا بپذیر و اجازه بده معجزات را با چشمانم ببینم.»

احساس ‌کردم سربازی هستم که برای نبردی بزرگ آماده می‌شود. شاید باورش سخت باشد، اما زمانی که بند کفش‌هایم را می‌بستم، به یک جنگ تمام عیار با دنیای تاریکی فکر ‌کردم.

در خانه را بستم. حرکت کردم و این سرآغاز اتفاقی عجیب، مبارک و سرنوشت‌ساز بود. هوا بسیار گرم و مسیری که باید تا بالای کوه می‌رفتم، بسیار سخت بود. بالاخره پس از مسیری نفس‌گیر، به بالای کوه رسیدم و زیر درختی که قصد داشتم در سایه‌اش استراحت کنم، ایستادم. سنگی زیر درخت بود که آن را جابجا کردم تا رویش بنشینم. گرچه هوا گرم بود، اما زیر سایۀ درخت، باد نسبتاً خنکی می‌وزید و از بودن در آنجا لذت بردم.

کمی اطرافم را نگاه کردم. تنها درخت و سنگ و شن وجود داشت. گاهی یک مارمولک بزرگ از آنجا عبور می‌کرد و خودی نشان می‌داد. از آن بالا، بیشتر شهر اسپارتا نمایان بود. خورشید، گرمای سوزان خود را بر شهر می‌افکند و تابستان با تمام وجودش خودنمایی می‌کرد. کوه‌های بلند که در انتهای جاده‌های اطراف بودند، کاملاً دیده می‌شدند.

در آن لحظه، این باور را داشتم که خدا به عنوان پدر در کنارم است و من در حضور او و در حال مکالمه‌ای دو نفره و زنده هستیم.

زمانِ شروع بود. هیجان بسیار زیادی داشتم! چه اتفاقی قرار بود رخ دهد؟ افرادی موفق هستند که همیشه دفتر و خودکاری در کنار خود دارند تا پیغام‌های خدا را سریعاً یادداشت کنند. برای هر چیزی که آماده باشیم، آن را دریافت خواهیم کرد. من هم از آنجایی که در پی شنیدن مستقیم صدای خدا بودم، دفتر و خودکاری را همراهم برده بودم.

طبق روال همیشگی، در ابتدا برای بسیاری از مسائل شکرگزاری کردم. «خداوندا، تو را شکر می‌کنم برای وجود کلام تو که در قلب من است. تو را شکر می‌کنم که از من ضعیف استفاده کردی تا کلام خود را به افرادی برسانی که به آن نیاز دارند. متشکرم که در تمام سال‌های زندگی با من بودی و لحظه‌ای مرا ترک نکردی. متشکرم که از تاریکی نجاتم دادی و در نور تو قدم می‌زنم. تو را شکر می‌کنم که در این چند سال ما را به فراوانی برکت دادی.»

در همان لحظه که در حال شکرگزاری بودم، صدای خدا را مستقیم شنیدم که گفت: «وقت خود را در دعا صرف خودت و پرونده‌ات نکن!» کمی متعجب شدم و لحظه‌ای در دعا توقف کردم، اما چون آن صدا را می‌شناختم، درنگ نکردم و ادامه دادم. لحظه‌ای بعد متوجه شدم که باید برای مردم آن شهر و بسیاری از نزدیکان و افرادی که می‌شناسم دعا کنم.

پیغام خدا این بود: «تو باید برای مردم در شفاعت و دعا بایستی. من قادرم افرادی را بلند کنم که برای نیازهای تو دعا می‌کنند. هرچه که در این دعاهای شفاعتی بکاری، برکت آن را به فراوانی برداشت خواهی کرد.»

خدا را شکر! جلال بر نام خدا. در همان ابتدا متوجه شدم که این دعوت خداست که در آنجا باشم. انگیزه‌ام در دعا بیشتر شد. من در آن روز اول فهمیدم که در خانه‌هایی که از بالای کوه مشخص بودند، افراد زیادی نیاز به دعا و شفاعت دارند. بسیاری در تاریکی مطلق، اسارت و زنجیرهای گناه گرفتار شده‌اند و راه چاره‌ای ندارند. یاد دوران گذشتۀ خودم افتادم که چقدر در مسیری تاریک و گمراه قدم می‌زدم. در آن شهر افراد زیادی بودند که حقیقت را نمی‌شناختند، گناه می‌کردند و نمی‌دانستند در روز داوری باید چه جوابی بدهند.

یکی از مهم‌ترین درس‌هایی که آن روز یاد گرفتم این بود که باید برای روشن شدن ذهن آنها و به ضد جهل دعا کنم. آن افراد نیاز داشتند تا با دعا و روزه، تاریکی قلبشان از بین برود، نور خدا در دل‌هایشان ظاهر شود و حقیقت را پیدا کنند.

چند دقیقه‌ای با آتش روح‌القدس برای مبشران کلام خدا که در گذشته در آن شهر خدمت کرده بودند، خدا را شکر کردم. همین‌طور دعا می‌کردم برای مبشرانی که قرار است بعدها پیغام خدا را به آنجا بیاورند. دعا می‌کردم تا خادمینی در اسپارتا بلند شوند تا با هدایت و مسح روح‌القدس، پیغام انجیل را به انسان‌هایی برسانند که از زندگی ناامید شده‌اند.

در آن دعا یاد گرفتم که مادامی که در آن شهر زندگی می‌کنم، باید برای نجات و سلامتی آن دعا کنم. دعا می‌کردم که خداوندا! افرادی در این خانه‌ها هستند که تو را نمی‌شناسند، اما در پی شناخت حقیقت هستند. خواهش می‌کنم که روی خود را بر ایشان نمایان ساز تا حقیقت را درک کنند. خداوندا، دعا می‌کنم افرادی را ببینی که اسم تو هر لحظه بر زبان آنهاست، اما نمی‌دانند که باید چطور حقیقت را پیدا کنند.

یاد گرفتم باید دعا کنم که خداوندا! آسمان این شهر را باز کن تا مردم وقتی در دعا می‌ایستند، به درگاه تو که حقیقت هستی، دعا کنند. ادامه دادم و می‌گفتم: «خداوندا! هر روح فالگیری، جادوگری و رمالی را از زندگی مردمان این شهر پاک کن تا به جای آن اعمال نادرست، کلام تو در قلب، فکر و جانشان نقش ببندد.» همین‌طور برای مسیحیان در آن شهر دعا کردم. از آن بالا همه چیز عجیب‌تر بود. احساس می‌کردم که کاملاً در پادشاهی خدا هستم.

می‌گفتم: «خداوندا! برای مسیحیانی که در این شهر ناامید و خسته هستند شفاعت می‌کنم که آنها را با محبت خودت استوار کنی.» بسیاری از مسیحیان ناامید بودند و گرد و غبار خستگی و غم روی لباس‌هایشان نشسته بود.

مدتی قبل، یکی از دوستانم، متأسفانه به دلیل فشارهای روحی و روانی بسیار زیاد در یکی از محله‌های همان شهر خودکشی کرده بود. وقتی یادش افتادم، بیشتر برای مسیحیانی که ناامید شده بودند و در ترس و اضطراب زندگی می‌کردند دعا کردم.

دعا می‌کردم که اگر شخصی در حال توبه است، خداوند توبۀ او را بپذیرد! گفتم: «خواهش می‌کنم اگر فرزندان تو اکنون در خانه‌های خود مشغول دعا و استغاثه هستند، آنها را ببین و صدایشان را بشنو.»

خدا در حال انجام معجزات عظیمی در ایمان و شخصیت من بود. خودش به راحتی می‌توانست بدون من، همۀ آن کارها را انجام دهد، اما یکی از دلایلش این بود که از من مرد دعا بسازد تا بتوانم برای دیگران شفاعت کنم. من باید این را یاد می‌گرفتم که فقط خودم در درد نیستم.

چند سال قبل، وقتی به بیماری چشم و دیسک گردن مبتلا شدم، فهمیدم که از آن مسیرها گذشتم تا بتوانم درد برخی از مردم را درک کنم، اما تا این حد پیش نرفته بودم که بدانم یکی از بزرگ‌ترین اتفاقات یا به عبارتی، انقلاب‌هایی که باید در زندگی یک مسیحی رخ دهد، شفاعت برای دیگران است.

زندگی عیسی مسیح بر روی زمین نمونه‌ای از همین موضوع است. او در هر شرایطی برای شاگردان و مردمی که در درد و مشکلات خود مانده بودند، دعا و شفاعت می‌کرد. او از نواحی زیادی گذر می‌کرد تا با دعا و رساندن کلامش، باعث نجات جان مردم شود. من نمی‌دانم دعای من در آن مکان، چه تأثیری گذاشته است و چه کسانی را نجات داده، اما مطمئنم روزی در آسمان متوجه خواهم شد.

در آن روز برای پناهندگانی که در آن شهر در بلاتکلیفی مطلق زندگی می‌کردند نیز شفاعت و دعا کردم. واقعاً امیدوار بودم که خدا راهی را برای همه باز کند. برای برکت مالی قوم خدا، سلامتی آنها از هر بیماری، ایستادن در راستی، درک کلام خدا و مسائل زیادی دعا کردم. برادران و خواهران بسیاری را می‌شناختم که در رنج و بیماری بودند. برادری را می‌شناختم که سال‌ها در بیماری زندگی می‌کرد. او بیماری ناشناخته‌ای داشت که دکترها هر آزمایشی را روی او انجام داده بودند، اما نتیجه‌ای نگرفته و در نتیجه او را جواب کرده بودند! عمیقاً به یاد او و بیماری‌ای که با آن دست و پنجه نرم می‌کرد افتادم. مدتی در دعا او را به حضور خدا بردم و برایش شفاعت کردم. نفر بعدی خواهر تنهایی بود که از شدت تنهایی افسرده شده بود و هر کاری می‌کردیم او نمی‌خندید و انگار خوشی از زندگی او رخت بربسته بود. نفر بعدی شبان کلیسای دیگری در شهرمان بود. من با ایشان رابطۀ بسیار خوبی داشتم. ایشان هم قبل از من متاسفانه جواب منفی از ادارۀ مهاجرت دریافت کرده بود. مدتی برای او و خدمتی که می‌کرد و همین‌طور برای سلامتی و انجام ارادۀ خدا در زندگی‌اش دعا کردم. فکر می‌کنم آن روز بیش از پنجاه نفر به خاطرم خطور کردند و نام آنها را به زبان آوردم.

عمیقاً مشتاق روزی هستم که در آسمان از خداوند بپرسم نتیجۀ آن دعاها چه شد و چه دگرگونی‌ای در زندگی آن افراد به وجود آمد.

آن‌قدر در حضور خدا لذت برده بودم که احساس کردم در اسپارتا فقط من هستم که برای مردم دعا می‌کنم، اما در همان لحظه متوجه شدم که خدا به ایلیا گفت هنوز هفت هزار نفر دیگر هم هستند که در برابر بت‌ها زانو نزده و آن را پرستش نمی‌کنند. آنجا متوجه شدم که اگر خدا در آن زمان هفت هزار نفر را داشت که ایلیا آنها را ندیده بود، حتماً مردان و زنانی را نیز در اسپارتا دارد که برای شهر و مردمانش در حال دعا و شفاعت هستند که من آنها را نمی‌بینم و نمی‌شناسم. (ماجرای هفت هزار نبی که ایلیا آنها را ندید بود را در کتاب اول پادشاهان باب ۱۹ بخوانید.)

در همان لحظه برای قوت ایشان دعا کردم و از خداوند خواستم ای کاش یک روز در آن کوه بتوانم حداقل با یکی از آنها متحد شوم و با یکدلی برای مردم شهر، مسیحیان و نیازمندان دعا کنم.

از هر فکری آزاد بودم! هیچ نگرانی و غصه‌ای در رابطه با پرونده در من وجود نداشت. روز فوق‌العاده‌ای را در حضور خدا گذرانده بودم.

روز دوم با اشتیاق بیشتری به سمت آن مکان رفتم. مانند روز اول برای مردم و عزیزانی که می‌شناختم، دعا کردم. متوجه شدم مردان و زنانی که دعا می‌کنند، فاتحان تأثیرگذار روح هستند. پیغامی فوق‌العاده از جانب خدا بود که بلافاصله آن را در دفترم ثبت کردم.

عیسی مسیح با ذکر نام پطرس برای او دعا کرد. او به پطرس اطمینان داد که در زمان بزرگترین وسوسۀ پطرس، برایش دعا خواهد کرد. شیطان بسیار خوب با استعدادهای درونی پطرس برای پیشرفت ملکوت خدا آشنا بود. او قصد داشت تا هر کاری که ممکن است انجام دهد تا تأثیرات مثبت نقش پطرس در کلیسای مسیح را از بین ببرد. آنجا متوجه شدم شیطان می‌خواهد نقشی که من و بسیاری از ایمانداران در آن شهر در کلیسای خداوند داریم را از بین ببرد. آن روز بیشتر دعای شفاعتی من در این مسیر بود که خداوند نقشه‌های شیطان را در زندگی قوم خویش در کلیساهای راستین آن شهر باطل کند. زمانی که شیطان می‌خواست ایمان پطرس را غربال کند، مسیح برای پطرس دعا کرد تا او در ایمانش به خدا استوار بماند. همین‌طور عیسی من را دعوت کرده بود تا با دعاهای شفاعتی برای دیگران و بلند کردن نام آنها در حضور خداوند، به او بپیوندم.

استمرار و پایداری من در آن دعا، وابستگی کامل و مطلق من به خداوند در دستیابی به آنهایی که برایشان دعا می‌کردم را اعلام و تصدیق می‌کرد.

وقتی به سراسر کتاب مقدس نگاه می‌کنیم، متوجه می‌شویم که بارها به‌طور خاص بر روی دعا تأکید شده است.

عیسی مسیح به‌طور خاص برای شاگردانش دعا می‌کرد. پولس رسول به شکل ویژه‌ای برای مسیحیان افسس، فیلیپی و کولسیه دعا کرد. او برای دوستان جوان خود مانند تیموتائوس و تیطس دعا کرد.

در آن دعا یاد سخن سموئیل نبی افتادم که گفته است: «اما من، محال است که از دعا کردن برای شما دست بکشم و چنین گناهی نسبت به خداوند مرتکب شوم. من هر چه را که راست و نیکوست به شما تعلیم می‌دهم.»

(اول سموئیل باب ۱۲ آیۀ ۲۳)

پیغام دیگری که گرفتم این بود که وقتی برای دیگران دعا می‌کنیم، پل ارتباطی رسیدن برکات به آنها می‌شویم. برایم بسی جای خوشحالی بود که خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب به فراوانی من را برکت داده است.

فکر می‌کنید چرا شیطان در آن مدت تمام تلاشش را می‌کرد تا من در حضور خدا دعا و شفاعت نکنم؟ چرا اتحاد من و همسرم را به آن شکل دزدیده بود؟ چرا شب‌ها باعث دلسردی من می‌شد؟

برای اینکه کل لشگر شیطان با نوای صمیمانۀ شفاعت‌های ما برای دیگران به لرزه درمی‌آیند.

می‌دانستم یک دعای خالصانه هیچ‌وقت بی‌جواب نمی‌ماند. ممکن است همیشه فوراً پاسخ‌های دعاهایمان برای دیگران را دریافت نکنیم، اما خداوند روی قلب آنها کار می‌کند، به طریقی که ما فقط در ابدیت از آن مطلع خواهیم شد.

خدا در آن روز افرادی را به یادم آورد که نیازهای عجیبی دارند و برای هر کدام از آنها در حضور او شفاعت کردم.

روز بعدی پیغامی بناکننده از خداوند دریافت کردم. وقتی دعا می‌کردم، روح‌القدس کتاب مکاشفه را به یادم آورد.

«ایشان برای او سرود جدیدی می‌خواندند و می‌گفتند: «تو لیاقت داری که طومار را بگیری و مهرش را باز کرده، آن را بخوانی، زیرا جانت را قربانی کردی و مردم را از هر نژاد، زبان، قوم و قبیله برای خدا خریدی و ایشان را برای خدای ما کاهن ساختی و به سلطنت رساندی؛ از این رو بر زمین سلطنت خواهند کرد.» (مکاشفه باب 5 آیات 9 و 10)

وقتی این آیات را خواندم، لرزه به تنم افتاد و با هیجانی بیشتر به کار خودم ادامه دادم. تازه متوجه شدم که نه تنها عیسی مسیح من را با خون خود خریده، بلکه از من یک کاهن ساخته تا برای مردم شفاعت و کهانت کنم.

با آیاتی که دریافت کرده بودم، مطمئن شدم دست مسیح روی خدمت من است و او مرا تأیید کرده است. ایمان داشتم که او مرا در شهر اسپارتا قرار داده تا در آن شهر کارهایی بزرگ‌تر از افکار انسانی خودم انجام دهم. خودم را در پادشاهی خدا در فروتنی کامل همچون یک پادشاه می‌دیدم که قادر است روی آن کوه، حکم کند. از آن روز به بعد، به عنوان یک کاهن و پادشاه در حضور پادشاه پادشاهان دعا می‌کردم. این موضوع باعث شد تا متوجه شوم که اقتداری پوشالی ندارم، چرا که عیسی مسیح اقتدار خود را به من داده بود تا در نبردهای روحانی با ضعف و تردید به میدان نبرد نروم، بلکه با اقتدار آسمانی خدا در آن جنگ‌ها، پیروزی را به دست آورم.

بلافاصله بعد از دعا، به باب ششم از رسالۀ افسسیان مراجعه کردم و قسمت اسلحۀ روحانی را دوباره خواندم.

آن روز متوجه شدم که چقدر نیاز دارم تا هر روزه و نه فقط در آن چهل روز که قرار بود آنجا باشم، برای ایستادگی خودم و مسح مضاعف روح‌القدس در دعا باشم. در نتیجه، از آن روز، صبح‌ها هنگام رازگاهان و زمانی که می‌خواستم بالای کوه دعاهای روزانه را شروع کنم، ابتدا برای دریافت مسح مضاعف و توان ایستادگی بیشتر در ایمان، برای خودم دعا می‌کردم.

این پیش‌نیاز هر دعایی است. اگر قوتی در من نبود، چطور قادر بودم برای کلیسا و اعضای آن دعا کنم؟ هر صبح با طلوع خورشید، ما پیش روی خودمان دو گزینۀ انتخاب داریم: انتخاب برکت یا انتخاب لعنت، انتخاب حیات یا انتخاب نابودی. این بسیار ساده است. من ترجیح می‌دهم نه تنها هر روز برکت و حیات جاودانی را انتخاب کنم، بلکه در پی آن، مسح مضاعف و هدایت روح‌القدس را نیز طلب کنم. این‌طور نیست که چون مسیحی هستیم، صبح‌ها از خواب بیدار شویم، برکت و حیات را انتخاب کنیم، اما در طول روز به کلام خدا مراجعه نکنیم و فراموش کنیم که در حضور خدا دعا کنیم، آن‌وقت انتظار انجام کارهای عظیم برای پیشبرد ملکوت خداوند را داشته باشیم. مسح مضاعف و هدایت روح‌القدس پیش نیاز همۀ خدمات بزرگ است.

اگر می‌خواهیم زمانی که برای بیماران دعا می‌کنیم، خدا آنها را شفا دهد؛ وقتی برای برکت دعا می‌کنیم، مردم مبارک شوند؛ وقتی برای نجاتشان دعا می‌کنیم، زانو بزنند و قبول کنند که گناهکار هستند، نمی‌توانیم در طول روز، علیرغم انتخاب برکت و حیات، مسح مضاعف روح‌القدس را نطلبیم.

عصر همان روز یکی از دوستانم با من تماس گرفت و گفت که فرزندشان از صبح دل‌درد شدیدی دارد. هر کاری می‌کنند، آرام نمی‌گیرد و دکتر هم در آزمایش گفته که چیز خاصی مشاهده نشده است. ایشان به شدت نگران فرزندشان بودند و وقتی تماس گرفتند که برایش دعا کنم، از آنها خواهش کردم در صورتی که منزل هستند، اجازه دهند به آنجا بروم و فرزندشان را با روغن مسح کنم.

در شرایط مشابه، قبل از ملاقات عمیق با خدا، مطمئناً تمام راه را برای کودک دعا می‌کردم. اما آن روز تمام مسیر را برای قوت خودم و دریافت مسح مضاعف روح‌القدس دعا کردم و خواستم خدا طوری مرا مبارک سازد که وقتی دستم را بر فرزندشان می‌گذارم، درد او از بین رفته و آرامش بیابد!

وقتی کودک را مسح کردم و در اتحاد با پدر و مادرش برای او دعا کردیم، ۵ دقیقۀ بعد گریه و دردش قطع شد. خانوادۀ آن پسربچه، با مشاهدۀ شفای خداوند، بسیار خوشحال شدند و با هم خداوند را ستایش کردیم.

آنها را تشویق کردم که هر روز، ابتدا برای قوت و مسح خودشان دعا کنند، بعد از آن دیگران را به یاد آورند. همچنین از ایشان خواهش کردم تا برای قوت من و دور ماندن از وسوسه‌ها، مکرها و حیله‌های شیطان در دعا باشند.

دیدن شفای کودک آنها این فرصت را در من ایجاد کرد تا با شور و هیجانی بیشتر روی کوه دعا کنم.

سه چهار روزی به همان شکل گذشت و طبق روال هر روز، تعداد افرادی را که قرار بود برایشان دعا کنم را افزایش دادم. در آن زمان، شیطان تمام تلاش خودش را می‌کرد تا با اخبار بد و منفی در هر موردی من را از ادامۀ مسیر منصرف کند.

من این را یاد گرفته بودم که وقتی پیغامی از خدا دریافت می‌کنم یا معجزه‌ای را می‌بینم، آن را با اعضای کلیسا به اشتراک بگذارم. این کار، نتایجی عالی دارد که یکی از آنها برکت یافتن بقیۀ ایمانداران است. کلام خدا می‌گوید: «مفت یافتید، مفت بدهید.» من اگرچه آنها را در رنج و سختی دریافت کرده بودم، اما می‌دانستم افرادی هم هستند که بیشتر از من و خانواده‌ام به آن برکات نیاز دارند.

وقتی که برکات را با آنها تقسیم می‌کردم و به اشتراک می‌گذاشتم، شادی و امیدواری و انگیزه برای ادامه دادن را در چهرۀ تک تک آنها مشاهده می‌کردم.

چه چیزی زیباتر از تماشای شادی و خوشحالی در چهرۀ برادران و خواهران خودمان در کلیسا وجود دارد؟ از یک طرف پیغام را از خدا دریافت کرده‌ای، از طرفی هم آن را به قوم او رسانده‌ای و از سوی دیگر، شادی را در چهرۀ مردم مشاهده می‌کنی!

از آنها خواهش می‌کردم که مطالب را به دیگران هم انتقال دهند. این‌طور قطعاً تعداد افرادی که در یأس بودند و متوجه می‌شدند که امید آنها زنده است، به مرور بیشتر می‌شد.

قبلاً در جلسات کلیسایی موضوعی را که از روی سایت یا کتابی توضیح و تعلیم می‌دادم، بدون شک باعث برکت اعضای کلیسا می‌شدم، اما وقتی برکات را پس از ملاقاتِ با خداوند به آنها منتقل می‌کردم، احساس می‌کردم کاملاً دگرگون می‌شوند.

یادم می‌آید وقتی در دوران کودکی پدرم نان بربری می‌گرفت، همان موقع که از نانوایی خارج می‌شد، من بنا بر عادت تکه‌ای از آن را می‌کندم و می‌خوردم. واقعاً چقدر خوشمزه و لذت‌بخش بود. زمانی که نیم ساعت از خریدن نان‌ها گذشته بود و آن را می‌خوردم، لذتش کمتر بود. به مرور زمان به همین شکل بود و لذتش نسبت به زمانی که نان‌ها از تنور بیرون آمده و گرم بودند، کمتر می‌شد. اگر نان‌ها را در فریزر می‌گذاشتیم و بیرون می‌آوردیم و مادرم آنها را برای استفاده مجدد گرم می‌کرد، لذت آنها هرگز مانند لحظه‌ای که از تنور بیرون می‌آمدند، نمی‌شد، اگرچه ماهیت آنها تغییری نکرده بود.

آن برکات روحانی‌ای که از عیسی مسیح دریافت کرده بودم، مانند همان نان‌های بربری، داغ بودند. چون دست اول بودند و آنها را از حضور مبارکش به تازگی دریافت کرده بودم، لذتش برای خودم و دیگران بیشتر از هر زمانی بود.

در نتیجه از همان روز تصمیم گرفتم سعی کنم تا زمانی که از خدا پیغامی جدید نگرفتم، در کلیسا موعظه نکنم.

یقیناً شیطان نمی‌توانست با این موضوع کنار بیاید و آن دگرگونی و برکات را قبول کند. او به هر قیمتی که بود می‌خواست مرا از ایمان به عیسی مسیح دور کند.

به هر حال، تصمیم من در جهت رسیدن به خط پایان، کاملاً جدی و قطعی بود.

موضوع دیگری که روز بعد به هنگام بالا رفتن از کوه دریافت کردم و آن را بلافاصله در دفترم ثبت کردم این بود که این کوه، کوهِ ایمان است. در ایمان به مسیح، مهم‌تر از بالا رفتن از کوهِ ایمان، ماندن در ایمان است.

ممکن است بعضی از اوقات ما با تلاش به میانه‌های کوه برسیم، حتی نزدیک قله هم بشویم، اما مشکلاتی مثل غرور، مسائل جنسی، دروغ و … باعث سقوط ما بشوند. ما شفیعی نزد پدر داریم که او امین و عادل است و برای ما نزد پدر شفاعت می‌کند و پدر آسمانی، ما را خواهد بخشید. اما بسیاری از مواقع، سقوط به‌قدری آسیب می‌زند که ممکن است دیگر حتی به فکر توبه هم نباشیم. ممکن است سقوط ما به عنوان رهبران کلیسا، کلیسا را به لغزش بکشاند.

تفاوت زمانی که در دامنۀ کوه می‌جنگیم یا در میانۀ آن هستیم و وقتی به قله می‌رسیم بسیار زیاد است. برکات و مسح متفاوت هستند، سطح جنگیدن هم متفاوت است. حتی مدل دعا کردن‌های ما هم متفاوت است. ما در دامنۀ کوه ممکن است برای هر موضوع اولیه در زندگی دعا کنیم، اما در قلۀ کوه از خدا، جز خدا هیچ چیز دیگری را نمی‌طلبیم.

از این مطالب متوجه می‌شویم که سقوط از ایمان به مسیح، بسیار خطرناک خواهد بود. علیرغم انتخاب‌های من در ابتدای هر صبح که برکت و حیات خدا را انتخاب می‌کردم و دعا می‌کردم که خدا مسحی مضاعف دهد، تصمیم گرفتم از آن روز به بعد به‌طور جدی برای استوار ماندن در کوهِ ایمان نیز دعا کنم.

خدا من را تربیت می‌کرد تا در زندگی، همۀ آن چیزهایی که فراگرفته بودم را در هر مکانی اجرا کنم. شفاعت و دعا برای مردم، فقط مختص آن چهل روز نبود. این موضوعی است که خدا از کلیسای خودش می‌خواهد! مردان و زنان خدا برای قومشان دعا می‌کردند، پیغام خدا را به ایشان می‌رساندند و از آنها می‌خواستند تا در راستی قدم بزنند.

من وظیفۀ مبارکی در کلیسا داشتم. این خدمت در عین اینکه مبارک بود، وظیفۀ خطیری هم به حساب می‌آمد. آنجا به حساسیت آن، بیشتر از قبل پی بردم و متوجه شدم که انگار روی طنابی قدم می‌زنم. اگر تمرکزم از روی خداوند و کلامش برداشته می‌شد، مطمئناً سقوط می‌کردم، اما اگر نگاهم به عیسی مسیح که پیشوا و قهرمان ایمانم بود دوخته می‌شد، هرگز افتادنی در کار نبود.

این کلید پیروزی من بود. باید روی زمین زندگی می‌کردم، اما نگاهم را به پادشاهی خدا می‌دوختم.

روز بعد خداوند پیغام تأثیرگذار دیگری داد.

صدای خداوند را به وضوح شنیدم که: «دعا کن تا قلب تو، شبیه به قلب مسیح باشد!»

در ادامه شنیدم که اگر قلب تو شبیه به قلب مسیح شود، دیگر خودت نخواهی بود، بلکه او در تو زندگی خواهد کرد. دیگر با چشمان خود نخواهی دید، بلکه با چشمان او. دیگر با معیارهای انسانی قضاوت نخواهی کرد، بلکه با فیضی که او در قلبت خواهد داشت.

قلب مسیح، قلبی بود که در میان فقر و درد و گناه انسان‌ها می‌تپید، اما خود را از هیچ‌کس جدا نمی‌دانست. اگر قلب تو شبیه به او شود، دیگر کسی را طرد نخواهی کرد، بلکه آغوشت برای همه باز خواهد بود، حتی برای کسانی که تو را زخمی کرده‌اند.

اگر قلب تو شبیه به قلب مسیح شود، وقتی به انسانی شکسته نگاه می‌کنی، او را همان‌گونه که هست خواهی پذیرفت. درد دیگران، درد تو خواهد شد و زخم‌هایشان، زخم‌هایی که در دل خود احساس می‌کنی.

اگر قلب تو شبیه به قلب مسیح شود، دیگر برای حقوق خود نخواهی جنگید، بلکه برای دیگران زندگی خواهی کرد. دیگر به دنبال انتقام نخواهی بود، بلکه مانند او در میان زخم‌ها و تحقیرها، دست‌هایی که تو را می‌زنند را خواهی بخشید.

متوجه خواهی شد که رنج یک نفر می‌تواند نجاتی برای هزاران نفر باشد.

مسیح را به صلیب کشیدند، اما او آن را با عشق پذیرفت، زیرا می‌دانست که این درد، دری به زندگی ابدی است. اگر قلب تو مانند قلب او شود، هر زخمی را با لبخند خواهی پذیرفت، زیرا در پس هر زخم، جلال خدا را خواهی دید.

اگر قلب تو مانند قلب مسیح شود، دیگر به دنبال قدرت و شهرت نخواهی بود، بلکه با فروتنی قدم برمی‌داری، مانند کسی که برای شستن پاهای دیگران زانو می‌زند. دیگر دنیا را با حساب و کتاب‌های انسانی نخواهی دید، بلکه چنان سخاوتمند خواهی بود که حتی اگر کسی ردایت را بگیرد، پیراهنت را نیز به او می‌دهی. دیگر نمی‌ترسی که چیزی را از دست بدهی، زیرا قلب مسیح پُر از اعتماد به پدری بود که هیچ‌گاه فرزندانش را ترک نمی‌کند.

اگر قلب تو مانند قلب مسیح شود، دعا کردن برای دیگران برایت یک وظیفه نخواهد بود، بلکه یک لذت خواهد شد. مانند او، شب‌ها را در دعا خواهی گذراند، زیرا می‌دانی که من با دعا، درهای بسته را باز می‌کنم.

اگر قلب تو مانند قلب مسیح شود، دیگر در سختی‌ها متزلزل نخواهی شد و در برابر توفان‌ها نخواهی لرزید. در برابر خیانت‌ها شکسته نخواهی شد. اگر تو را رها کنند و همه چیزت را بگیرند، باز هم آرام خواهی بود، زیرا می‌دانی که من در آسمان، هرگز تو را ترک نمی‌کنم.

اگر قلب تو مانند قلب مسیح شود، دیگر خودخواه نخواهی بود، بلکه زندگی‌ات برای دیگران خواهد بود. دیگر به دنبال آسایش شخصی نخواهی بود، بلکه مانند او، به دنبال یافتن گمشده‌ها خواهی رفت. قلب مسیح همیشه برای دیگران می‌تپید، برای آنانی که رها شده‌اند، برای آنانی که طرد و برای افرادی از رحمت من ناامید شده‌اند.

اگر قلب تو مانند قلب او شود، قدم‌هایت به سمت همان کسانی خواهد رفت که هیچ‌کس حاضر نیست به آنها نزدیک شود و اگر روزی این قلب درون سینۀ تو بتپد، دیگر از مرگ نخواهی ترسید. مرگ برایت دروازه‌ای خواهد شد به سوی من که از ازل تو را محبت کرده‌ام.

آنگاه در پایان این مسیر، وقتی در حضور من بایستی، دیگر نیازی نخواهد بود که چیزی بگویی، زیرا قلبت به قلبش وصل است و این بزرگ‌ترین شادی‌ای است که یک انسان می‌تواند تجربه کند.

از همان ابتدای حضورت در کوه، قلب تو را می‌خواستم تا برای دیگران، دعا و شفاعت کنی.

بعد از دریافت این پیام از خدا، شگفت‌زده شدم. نمی‌توانستم باور کنم که حقیقت تا این اندازه نزدیک و زنده است.

زندگی روحانی در بهترین شرایط ممکن و با شنیدن صدای خدا و حضور واضح روح‌القدس در جریان بود.

نزدیک به دو هفته‌ای بود که به بالای آن کوه می‌رفتم و به ندرت برای پرونده‌ام دعا می‌کردم. در آن روزها همه جا خبر از ردی و دیپورتی بود. با توجه به سیاستی که ادارۀ مهاجرت ترکیه در نظر گرفته بود، تقریباً همۀ پناهندگان نگران آیندۀ خودشان در ترکیه بودند. وقتی به سایت ادارۀ مهاجرت رجوع کردم تا آپدیتی جدید از وضعیت پرونده‌ام داشته باشم، متوجه شدم که نام وکیلی که در دادگاه قونیه علیه پروندۀ ما عمل می‌کند چیست. او و خانواده‌اش را هم در لیست افرادی قرار دادم تا با قلبی شبیه به قلب مسیح، برایشان شفاعت و دعا می‌کنم. دعای من برای او و خانواده‌اش، شناخت حقیقت و نجات ابدی بود. همین‌طور دعا می‌کردم تا او بتواند ارادۀ خدا را انجام دهد و در کنار من و باقی پناهندگان بایستد، نه اینکه خودش را در مقابل ما ببیند.

ما نمی‌توانیم فقط برای افرادی که دوست ما هستند و ایشان را دوست داریم دعا و برای آنها طلب برکت کنیم. ما باید برای دشمنانمان نیز دعا کنیم که خدا ایشان را نجات دهد تا در مسیر راستی قرار بگیرند و حقیقت را بشناسند!

اگر فقط برای دوستان خود شفاعت کنیم، چه تفاوتی با اقوامی داریم که معنای حقیقی انجیل را درک نکرده‌اند؟ یکی از ویژگی‌هایی که مسیحیت را از ادیان دیگر متمایز می‌سازد، همین است.

مسیح پُلی است بین ما و پدر آسمانی. رابطۀ ما و پدر آسمانی قطع شده بود که او با فدیۀ جان خود در راه ما، این ارتباط را دوباره برقرار کرد و ما را با خالق حقیقی‌ آشتی داد.

عیسی از ما می‌خواهد که او را الگوی خود قرار دهیم و هر روزه به شباهت او درآییم.

اگر او برای ما دعا کرد و راه رسیدن به خدای پدر را برایمان مهیا ساخت، ما نیز باید بین گناهکاران و دشمنان انجیل پُلی باشیم تا وقتی پیغام خدا را به آنها می‌رسانیم، رابطۀ ایشان با پدر آسمانی برقرار شود.

آن روز این موضوع قلبم را بیشتر از قبل تحت تأثیر قرار داد و تصمیم گرفتم تا هر زمانی که روی زمین زندگی می‌کنم، حتی در بدترین شرایط هم برای افرادی که من را نمی‌پذیرند و در واقع با من دشمنی می‌کنند، شفاعت و دعا کنم.

یاد روزهایی افتادم که قبل از ایمان به مسیح چقدر در مقابل عزیزانی که به من بشارت داده بودند، ایستادگی می‌کردم و پیغامشان را قبول نمی‌کردم.

آنها هرگز در برابر رفتارهای اشتباه من جبهه نگرفتند و برایم طلب مغفرت کرده بودند. چرا که وقتی بعدها متوجه شدند من عیسی مسیح را به عنوان منجی پذیرفتم، همگی گفتند که مدت‌ها برای من در روزه و دعا بودند تا حقیقت را درک کنم.

زندگی بالای کوه و در حضور خدا، یادآور چیزهایی شد که مدت‌ها از آنها غافل بودم و هیچ‌گاه در حالت عادی به آنها فکر نمی‌کردم.

در هر حال تصمیم گرفتم حتی در اوضاع وخیم زندگی هم، برای کسانی که هم‌نظرم نیستند و با من مخالفت می‌کنند، شفاعت کنم.

ناگهان یاد افرادی افتادم که در زندگی، باعث اذیت و آزارم شده و به شدت روح و روانم را تحت تأثیر قرار داده بودند!

یاد اولین صاحبکارم در اسپارتا در آن کارگاه چوب افتادم که چقدر با من رفتار بدی داشت، چقدر مرا تحقیر کرده بود و حتی یک‌بار یقۀ من را گرفته بود! عجب اتفاقی در حال رخ دادن بود. با تمام ناراحتی‌هایی که از او داشتم، در حضور خداوند، برای او دعا و شفاعت زیادی کردم و کاملاً دل خودم را از آن بدی‌ها و کینه‌هایی که بوجود آمده بود پاک کردم. دل پاک، مکانی است که خدا در آن سلطنت می‌کند. الان که در حال نوشتن این کتاب هستم، آن شخص همچنان از دوستان من است و هر از گاهی حال او را می‌پرسم و هنوز برای ایشان و خانواده‌اش دعا می‌کنم.

وقتی سیزده ساله بودم، یک عصر تابستانی گرم، مشابه همان هوای بالای کوه، برای خرید بستنی برای خودم و خانواده به دکۀ بستنی‌فروشی نزدیک خانه‌ رفتم.

در آن دکه، سال‌ها پیرمردی کار می‌کرد که ما او را حاجی می‌نامیدیم و همۀ محل او را می‌شناختند. زمانی که کمی پیرتر شده و توان ادامۀ کار را نداشت، پسر جوان او، به جای او در آن دکه کار می‌کرد و او هم پدر و مادر من را به خوبی می‌شناخت. روزی که برای خرید بستنی به آن دکه رفتم، با پسر جوان روبه‌رو شدم. وقتی در انتخاب بستنی مردد شدم، او عصبانی شد و یک سیلی محکم به من زد! نمی‌دانم از کجا ناراحت و از دست چه کسی عصبانی بود!

با گریه به خانه برگشتم و داستان را تعریف کردم.

پدرم دست مرا گرفت و با هم به آنجا رفتیم. وقتی رسیدیم، پدرم با عصبانیت از او پرسید: «چرا پسر مرا زدی؟»

او جواب داد: «خودت را هم می‌زنم.»

در همان لحظه او به سمت پدرم حمله کرد و با هم درگیر شدند. کنار آن دکه، قهوه‌خانه‌ای بود که بیشتر افرادی که در آنجا بودند، آن پسر را می‌شناختند.

ناگهان حدود شش یا هفت نفر از آنجا بیرون دویدند و همگی آنها با پدرم درگیر شدند. کاری از دستانم برنمی‌آمد. در نتیجه مجبور شدم کتک خوردن پدرم را تماشا کنم که آن واقعه همیشه در ذهنم باقی مانده بود.

چند سال بعد، داستان دعوای پدرم با آن پسر و افراد قهوه‌خانه را برای دوستانم تعریف کردم.

همگی تصمیم گرفتیم برای تلافی به سراغ آن جوان برویم و کتکش بزنیم. دو بار به آنجا رفتیم و فهمیدیم که دو سال است که دکه را تحویل داده است. با پرس و جو از مردم آن اطراف، محل زندگی او را پیدا کردیم.

چندین بار نیز به محلۀ او در دهکدۀ المپیک تهران رفتیم، اما او را پیدا نکردیم. می‌خواستم همان‌طور که باعث تحقیر من و پدرم شده بود، او را تحقیر کنیم.

این یکی از بدترین خاطرات دوران کودکی من است.

دومین خاطرۀ بد من در سال دوم راهنمایی بود، که وقتی در حیاط مدرسه از خط صف بیرون رفته بودم، ناگهان ناظم مدرسه با دسته کلیدی که سر آن زنجیر بلندی داشت، محکم بر سرم کوبید.

این بار پدرم با تجربه‌ای که از دعوای قبلی کسب کرده بود، از خجالت ناظم درآمد و مدرسه را به هم ریخت. شاید انتقام پسر حاجی را از ناظم مدرسه گرفت!

آنها ضرباتی به روح من در آن سال‌های نوجوانی وارد کرده بودند که به سختی می‌توانستم فراموششان کنم. با این حال، با دعا و شناخت حقیقت، توانستم آنها را ببخشم و متوجه شدم که بخشش به معنای فراموش کردن نیست. متوجه شدم که بخشش، رهایی از آن خاطرات تلخ است.

این آیه از رساله به کولسیان را خیلی دوست دارم:

«و رفتار دیگران را تحمل کنید و آماده باشید تا ایشان را ببخشید. هرگز از یکدیگر کینه به دل نگیرید. از یاد نبرید که مسیح شما را بخشیده است؛ پس شما نیز باید دیگران را ببخشید.» (کولسیان باب ۳ آیۀ ۱۳)

در آن روز روی کوه، زمانی که روح‌القدس به یادم آورد که مخالفان و کسانی که تو را رنجانده‌اند، بیشتر از هر کس دیگری به دعا و شفاعت نیاز دارند، دوباره یاد این افراد افتادم.

بخشش این دو نفر در دوران آزادی در مسیح اتفاق افتاده بود، اما هیچ زمانی برای نجاتشان، دعا نکرده بودم.

با تمام قلبم و با خواهش‌های فراوان، آنها را به حضور خدا بردم و از او خواستم که ایشان را در مسیر راستی قرار دهد.

چند روز بعد، در جستجوی ناظم مدرسه در صفحات اجتماعی موفق شدم او را در اینستاگرام پیدا کنم. به او پیغام دادم و خودم را معرفی کردم. او مرا به یاد نیاورد، اما از اینکه به او پیغام داده بودم خوشحال شد!

نام آن شخصی که بستنی می‌فروخت را نمی‌دانستم تا در صفحات مجازی دنبال او هم بگردم، در نتیجه راهی برای جستجویش پیدا نکردم که به او هم پیغام بدهم.

دو روز بعد، در جلسۀ کلیسای محلی موعظه‌ای را با این عنوان مطرح کردم: «چطور باید برای مخالفان خود دعا و شفاعت کنیم؟»

در پایان جلسه از همه خواستم تا چشمان خود را ببندند و افرادی را به یاد بیاورند که باعث رنجششان شده‌اند. همه دست‌های یکدیگر را گرفتیم و با دعا و پرستش خدا، برای کسانی که باعث ناراحتی ما شده بودند، دعا کردیم. چه صحنۀ زیبایی بود! این کار عظیم خدا بود که در هر یک از ما به وقوع پیوست.

برای اولین بار در حضور تعداد زیادی از دوستانم، خدا را برای جواب منفی پرونده‌ام شکر کردم. زیرا اگر آن اتفاق نمی‌افتاد، شاید هرگز به شکلی خاص با خدا ملاقات نمی‌کردم.

از اشک و ناامیدی برای دریافت جواب منفی از ادارۀ مهاجرت به جایی رسیدم که مدتی بعد، خدا را برای آن اتفاق شکر کردم!

به خودم می‌گفتم: «اگر کسی صدای مرا بشنود که برای دریافت جواب منفی، شکرگزاری می‌کنم، حتماً فکر می‌کند که عقلم را از دست داده‌ام!»

اما این حقیقتی بود که نمی‌شد آن را پنهان کرد.

چیزی که در دنیا باعث ناامیدی من شده بود، در حضور خالق زمین و آسمان، به امیدی زنده تبدیل شد. در آن زمان با تمام قلبم می‌گفتم: « خداوندا! می‌دانم تو زنده‌ای!»

نزدیک به هجده روز را در ملاقات عمیق با خدا روی کوه سپری کرده بودم.

روز نوزدهم، که خیلی خسته بودم، به بالای کوه رسیدم. کمی زیر درخت استراحت کردم و آبی نوشیدم.

قبل از شروع دعا، تلفنم زنگ خورد. متوجه شدم که برادر عزیزم که کشیش و مسئول کلیسا بود، تماس گرفته است.

بلافاصله پاسخ دادم. ایشان پس از احوالپرسی، از من پرسید: «برادر پیام، کجایی؟ در حال انجام دادن چه کاری هستی؟ از دیشب به فکرت بودم و روح‌القدس تو را به یادم ‌آورد. با همسرم برایت دعا کردیم و خواستیم حالت را بپرسیم؟»

از ایشان بسیار تشکر کردم و گفتم که در حال دعا در بالای کوه هستم.

دلیل حضورم در آن مکان را کاملاً برای ایشان توضیح دادم و گفتم که تقریباً نیمی از راه را طی کرده‌ام و به فیض خدا باید تا آخر آن دوره، به شناخت عمیق‌تری از او برسم.

برکاتی که از خداوند گرفته بودم را به اشتراک گذاشتم  و ایشان برای قوت من در ادامۀ مسیر دعا کردند.

همچنین از من خواستند تا در کلیسای جامع فارسی زبانان، آن تجربه و برکات را به صورت آنلاین موعظه کنم. در ابتدای روز که احساس خستگی زیادی می‌کردم، تشویق‌هایشان انرژی زیادی به من داد. متوجه شدم که چقدر یک تشویق می‌تواند برکت بزرگی برای دیگران باشد و به آنها انگیزۀ مضاعف بدهد.

تصمیم گرفتم از آن پس، کوچک‌ترین کارهای درستی که همسرم، فرزندم، دوستانم و اعضای کلیسا انجام می‌دهند را تشویق کنم.

یاد رسالۀ دوم تیموتائوس، افتادم:

«در واقع، تمام کتب مقدس الهام خداست و سودمند است تا حقیقت را به ما تعلیم دهد و آنچه را که در زندگی ما نادرست است، به ما تذکر دهد. همچنین وقتی راه را به اشتباه می‌پیماییم، ما را اصلاح می‌کند و آنچه را که درست است، به ما تعلیم می‌دهد. خدا به وسیلۀ کلامش ما را از هر جهت آماده و مجهز می‌سازد تا به همه نیکی نماییم.»

(دوم تیموتائوس باب ۳ آیۀ ۱۶ و ۱۷)

تشویق برادرم در آن روز برای من نوعی تعلیم و تربیت بود. ایشان دقیقاً طبق کلام خدا عمل کردند و کلام خدا من را یاری می‌داد تا برای هر عمل نیکو، آراسته شوم.

در ضمن، زمانی که متوجه شدم ایشان تصمیم من را تأیید کردند، دانستم که از همان ابتدا راه را درست رفته‌ام.

در دوران کودکی، وقتی سر سفره می‌نشستم، همیشه دستم می‌خورد و لیوان آب یا نوشابه را می‌ریختم. آن‌قدر این کار را تکرار کرده بودم که جای من را از بقیه بر سر سفره جدا می‌انداختند یا نوشابه و آب را دورتر از من می‌گذاشتند. حتی برای خنده هم که شده بود، وقتی مهمان به منزل ما می‌آمد، آن موضوع را به آنها هم می‌گفتند و همگی می‌خندیدند.

رفته رفته اعتماد به نفس من در همان دوران کودکی از بین رفت و باور داشتم که لیوان را حتماً می‌اندازم. حتی در مهمانی‌ها هم این اتفاق برایم می‌افتاد!

روزی را یادم می‌آید که با گریه به مادرم شکایت کردم که نباید من را این‌طور تحت فشار بگذارند که استرس بگیرم تا در نتیجه آن اتفاق را رقم بزنم. از آن روز مادرم سعی کرد تا مرا تشویق کند.

تشویق‌های او  باعث کمرنگ شدن آن موضوع شد تا سرانجام مشکلم از بین رفت. شاید فاصلۀ بین آخرین باری که نوشابه را ریخته بودم تا پایان آن موضوع، سه ماه هم طول نکشید، ولی درک مادرم و اعضای دیگر خانواده، اعتماد به نفس زیادی را در من به‌ وجود آورد.

اگر برادری که با من تماس گرفت، وقتی متوجه شد که من هر روز مسیر زیادی را طی می‌کنم تا به بالای کوه برسم، منصرفم می‌کرد و به من می‌گفت: «آخر این چه کاری است که می‌کنی؟ مگر خدا همه جا نیست؟ چرا در منزل دعا نمی‌کنی؟» چه اتفاقی می‌افتاد؟ آیا تمام زحماتی که در آن مدت کشیده بودم نقش بر آب نمی‌شد؟ آیا تمام انگیزه‌ای که داشتم و همۀ تلاش‌هایی که در نبرد با شیطان انجام داده بودم، از بین نمی‌رفت؟ آیا در ادامه، خودم را هر روز محکوم نمی‌کردم؟

آن روز از هر روز دیگری با انگیزه و شور و هیجان بیشتری دعا کردم، چون می‌دانستم شبان مستقیم من هم در جریان آن دعاها قرار گرفته و حتماً برای قوت و مسح مضاعف من دعا خواهد کرد.

یادم به اولین حرف خدا در بالای کوه افتاد. او گفته بود: «تو خیلی برای نیازهای خودت دعا نکن، بلکه بیشتر برای مردم دعا و شفاعت کن که من قادرم افرادی را بلند کنم تا برای تو و خانواده و نیازهایت به حضور من بیایند.»

با در جریان قرار گرفتن آن برادر و اطلاعی که ایشان به کشیشان، شبانان و خادمین دیگر دادند، دایرۀ افرادی که برای ما دعا می‌کردند وسیع‌تر شد. باور کردنی نبود که تعداد زیادی از دوستانمان در سراسر دنیا به یاد ما هستند. همگی آنها، از ایران و ترکیه گرفته تا اروپا و آمریکا، ما را به خاطر می‌آوردند.

واقعاً آن شخصی که در حضورش بودم، چه کسی بود؟ براستی او خدایی است که خالق زمین و آسمان می‌باشد. آسمان تخت سلطنت او و زمین، فرش زیر پایش است. خدایی که تمام قدرت در زمین و آسمان در دستان اوست. او خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب است. خدایی که گوش دارد و می‌شنود، چشم دارد و می‌بیند، دست دارد و عمل می‌کند و با ما صحبت می‌کند. او دیروز، امروز و تا ابدالآباد همان است.

او همان کسی است که قوم خودش را از دست ظلم و ستم‌های فرعون نجات داد و آنها را با معجزات فراوان چهل سال در بیابان رهبری کرد. او همان خدایی است که کوران را بینا و مردگان را زنده کرد و اسیران را آزادی و مفلوجان و گنگان را شفا بخشید. او اول و آخر، ابتدا و انتهاست. خدایی که با شدرک، میشک و عبدنغو در آتش و با دانیال در چاه شیران حضور داشت.

او همان خدایی است که داوود را در جنگ‌هایش پیروز کرد. آری! او همان وعده‌دهندۀ عظیمی است که روی یک کوه، زیر یک درخت در شهری کوچک در ترکیه من را ملاقات کرده و در حال تغییر شخصیت من بود.

وقتی به آسمان نگاه می‌کردم، یاد مزمور 8 افتادم:

«وقتی به آسمان تو و به ماه و ستارگانی که آفریده‌ای نگاه می‌کنم، می‌گویم انسان چیست که تو به فکرش باشی و پسر انسان، که او را مورد لطف خود قرار دهی؟» (مزمور 8 آیۀ 3 و 4)

دعایی که آن تعداد از افراد در سراسر دنیا انجام می‌دادند، معجزه و عمل دست همان خدا بود. آنجا بیشتر از هر زمانی به عشق بیکران او نسبت به انسان آگاه شدم و دریافتم که چرا عیسی مسیح جان خود را برای انسان‌ها فدا کرد تا هر که به او ایمان آورد، حیات جاودان یابد.

بیست روز از زمان مقرر را گذرانده بودم. در آن بیست روز به یک کاهن تبدیل شده بودم که بیشتر از نیازهای زندگی شخصی، برای دیگران دعا می‌کردم.

روز بیست و یکم خداوند این پیغام را داد:

«لعنت بر کسی که به انسان تکیه می‌کند و چشم امیدش به اوست و بر خداوند توکل نمی‌نماید.» (ارمیا باب 17 آیۀ 5)

اصلاً متوجه نشدم دلیل دریافت آن آیه چه بود؟ پس از اتمام دعا در روز بیست و یکم و زمانی که از کوه پایین می‌آمدم، یکی از دوستانی که مدت‌ها از او خبر نداشتم با من تماس گرفت. از تماس ایشان متعجب شدم، زیرا زمان زیادی بود که حتی نمی‌دانستم کجاست و در حال انجام دادن چه کاری است! بعد از کلی سلام و احوالپرسی گفت: «برادر پیام! شنیده‌ام که پروندۀ شما متأسفانه از طرف ادارۀ مهاجرت و دادگاه اسپارتا رد شده و به دادگاه قونیه رفته است.»

ایشان گفت: «صاحب‌کار من قبلاً در بخش مدیریتی این شهر کار می‌کرده و چون در این شهر قدیمی است، آشنایان بسیاری دارد و وقتی مشکل شما را به او گفتم، او قول داده که می‌تواند از طریق دوستانی که در شهر و ادارۀ مهاجرت دارد، برای شما کاری انجام دهد تا پرونده به حالت دیگری تغییر کند!»

من که از تماس و پیشنهاد ایشان کاملاً متعجب و خوشحال شده بودم، به خودم گفتم: «خدا را شکر! احتمالاً این یک محبت از جانب خداوند است که فردی را سر راه ما قرار داده تا به نوعی ما را یاری کند!»

به خودم گفتم چون در بالای کوه و در حضور خداوند دعا می‌کنم، احتمالاً این اتفاق تصادفی نیست و دست خدا در کار است.

خوشحال و شادمان در مسیرم به سمت خانه، قدم می‌زدم که ناگهان یاد آیه‌ای افتادم که در همان کوه دریافت کرده بودم. یک لحظه به خودم آمدم و سر جایم ایستادم!

من که بدون مشورت با خدا در آغاز کار، وکیلی را برای پرونده‌ام انتخاب کرده بودم و این موضوع مرا ناراحت کرده بود، می‌دانستم که نباید به هیچ عنوان بدون تائید خدا، تصمیمی بگیرم.

پیامی که در آن کوه دریافت کرده بودم، این بود که نباید به هیچ انسانی توکل کنم. خداوند قرار بود مرا در آن مسیر هدایت کند. کوچکترین نااطاعتی و اشتباهی می‌توانست عواقب بسیار بدی برایم به همراه داشته باشد.

آن لحظه متوجه شدم که چرا خداوند پیش از آن تماس تلفنی، آن پیغام را به من داده بود. فوراً با آن برادر گرامی تماس گرفتم و از محبتش تشکر کردم و از او خواستم که موضوع را به صاحبکارش اطلاع دهد و بگوید که نیازی به آن کار نیست.

من وکیلی در آسمان داشتم که کاملاً بر پرونده مسلط بود و وکیلی نیز در زمین کار پروندۀ ما را انجام می‌داد. آیه‌ای که در کوه دریافت کرده بودم نیز نشان می‌داد که نباید به سمت انسان‌ها بروم و روی قدرت‌هایشان متمرکز شوم. تصمیم درستی گرفته بودم.

این همان چیزی است که مردان و زنان خدا را از دیگران متمایز می‌سازد. کلام خدا پُر است از شنیدن صدای خدا و اطاعت و دریافت برکت و همچنین نادیده گرفتن فرمان‌های خدا و تبعاتی که به همراه دارد.

افرادی که صدای خداوند را شنیدند و به آن احترام گذاشتند و آن را به کار گرفتند، خوشبخت شدند و زندگی آنها باعث برکت و قوت قلب ما است.

عصر همان روز به کافه‌ای که یکی از برادران کلیسا در آن کار می‌کرد رفتم. در حالی که ساندویچی می‌خوردم، به او گفتم که چه اتفاقاتی افتاده است. آن برادر، پسر همان والدینی بود که همواره در کنار ما در کلیسا حضور داشتند و خانۀ خودشان را با شوق در اختیار خدا و کلیسا گذاشته بودند.

در میانۀ راه، او گفت که فردی را می‌شناسد که می‌خواهد چند نفر از دوستانمان را به‌طور غیرقانونی به ارمنستان بفرستد و سپس راهی اروپا کند. او که خودش تصمیم گرفته بود از آن راه اقدام کند و از ترکیه خارج شود، به من هم پیشنهاد داد تا با او هم‌مسیر شوم.

من که همان روز از خداوند آموخته بودم که نباید بدون مشورت با او تصمیمی بگیرم، تأکید کردم که هرگز به انسانی در مسیرم توکل نخواهم کرد.

از اولین روزهایی که تصمیم داشتم به کوه بروم، متوجه شدم که خداوند به من می‌فرماید: «آرام باشید و بدانید من خداوند هستم.»

آن شب به‌طور قطع فهمیدم که این راهی نیست که خداوند در آن زمان برای من در نظر داشته باشد. دیگر مطمئن بودم که باید تا پایان آن چهل روز صبر کنم و پس از آن خداوند، نقشه را به من نشان خواهد داد.

روزها به سرعت می‌گذشتند و به روزهای پایانی دعا نزدیک می‌شدم، هر بار که سایت ادارۀ مهاجرت را چک می‌کردم و خبری از نتیجۀ دادگاه دوم نمی‌یافتم، نگرانی‌ام بیشتر می‌شد.

این کاملاً طبیعی است که وقتی انسان منتظر است، هر خبری در رابطه با موضوع انتظار می‌تواند او را تحت تأثیر قرار دهد.

روز بعد، قبل از دعا به شدت گریه کردم و از بالای کوه، شهر را نگاه می‌کردم و خاطراتی که در ذهنم موج می‌زد، اشک‌های من را بر گونه‌هایم جاری ساخته بود.

یاد روزهایی که تنها به آن شهر آمده بودم و کسی را نمی‌شناختم، افتادم. آن زمان تعداد پناهندگان در آن شهر به این اندازه نبود. تنها دغدغه‌ام پیدا کردن کار برای گذران زندگی بود.

یاد روزهایی افتادم که با دوچرخه در سرمای منفی ۲۰ درجه به کارگاه چوب می‌رفتم و پس از ده ساعت کار، وقتی به خانه برمی‌گشتم از شدت خستگی و سرمای زیاد، انگشتان دستم مور مور می‌شد.

یاد روزهایی افتادم که پسرم قرار بود به دنیا بیاید و خانواده‌ام برای دیدار ما به اسپارتا آمده بودند.

یاد روزهای ابتدای ایمانم افتادم که چقدر شیرین و دلنشین بودند. یاد دوستانی افتادم که آن زمان ملاقات کرده بودم و به دلایلی دیگر در آن شهر نبودند.

یاد ایران و کودکی‌ام و صدها موضوع دیگر، اشک‌هایم را بر گونه‌هایم جاری ساخته بود.

یاد بهترین دوستی که نزدیک به بیست سال با او ارتباط داشتم، افتادم. یاد شب‌ها و روزهایی افتادم که با او در تهران قدم می‌زدیم و چه لحظات خوشی را گذرانده بودیم!

یاد تخم‌مرغ و سیب‌زمینی‌هایی که در میدان آزادی تهران و همچنین زیر پل تجریش می‌خوردیم، افتادم و همچنین یاد خنده‌هایی که از دل و جان می‌کردیم.

یاد شب‌هایی بودم که بعد از همۀ آن شادی‌ها‌، وقتی به خانه برمی‌گشتم، پدر و مادرم با خوشرویی در را باز می‌کردند و شب را بدون هیچ دغدغه‌ای سر بر بالش می‌گذاشتم.

واقعاً چه شد که به چنین روزهایی رسیده بودم؟ چرا باید وطن را ترک می‌کردم و در حالی که گذشته‌ام را مرور می‌کردم، بر کوه ایستاده و با افسوس اشک می‌ریختم؟

چرا باید پس از آن همه انتظار در کشوری دیگر، بی‌عدالتی دوباره گریبانگیر ما می‌شد؟ نزدیک به یک دهه از عمرم در آن شهر گذشته بود!

نگاهم به هواپیماهایی که از بالای سرم می‌گذشتند، دوخته شد.

آه، چه حسی داشت اگر در یکی از آن پروازها بودم و قرار بود از آن شهر مهاجرت کنم. آیا دلم برای اسپارتا تنگ می‌شد؟ اگر از آن شهر نقل مکان می‌کردم و به جایی که دوست داشتم می‌رفتم، آیا چیزی برای دلتنگی باقی می‌ماند؟

مارمولکی که هرازگاهی خودش را نشان می‌داد، در آن لحظه مات و مبهوت به نقطه‌ای خیره شده بود. چه چیزی در ذهن او می‌گذشت؟ آیا او نیز با ناعدالتی‌های زیادی در زندگی‌اش روبرو شده بود؟ آیا او هم موطن خود را با هزاران خاطره پشت سر گذاشته بود و آن‌قدر رفته بود تا به جایی برسد که اندکی احساس آزادی کند؟ آیا او در آن کوه آزاد بود؟

تمام این افکار و سؤالات، در ذهنم پیچید. ناگهان پیغامی مستقیم از آسمان، جانم را دگرگون کرد.

کلام خدا در رسالۀ عبرانیان، باب ۶، آیۀ ۱۰ می‌فرماید:

«زیرا خدا بی‌انصاف نیست. چگونه امکان دارد رنج‌هایی را که در راه او متحمل شده‌اید فراموش کند، یا محبتی را که نسبت به او داشته‌اید از یاد ببرد، محبتی که از طریق کمک به فرزندان خدا نشان داده و می‌دهید؟»

در همان لحظاتی که گریان بودم و افکار مختلفی از ذهنم عبور می‌کردند، گفتم: «خداوندا! آیا همۀ خدماتی که در کلیسا کرده‌ام، در نظر تو ارزشی دارند؟ آیا تو خادم خود را فراموش می‌کنی؟»

یاد روزهایی افتادم که با محبت، به قوم خداوند خدمت می‌کردم، یاد روزهایی که با اشتیاق به شهرهای مختلف می‌رفتم و فرزندان خدا را تعلیم می‌دادم. یاد شب‌هایی افتادم که همسرم باردار بود و ما در هوای سرد و برفی، مسیری طولانی را تا خانۀ دوستانی که در منزلشان جلسات تعلیمی برگزار می‌شد، طی می‌کردیم. در آن جلسات، ممکن بود تنها دو نفر حضور داشته باشند، اما با اشتیاق به تعلیم کتاب مقدس برای آنها می‌پرداختیم. هنگام برگشتن به خانه، به دلیل اینکه مسیر سربالایی بود، همسرم نفس‌نفس می‌زد و مجبور بودیم چندین بار توقف کنیم تا کمی استراحت کند و نفسش باز شود. یاد آن خدمت‌های مبارک افتادم و هرچه بیشتر به آنها فکر می‌کردم، گریه‌هایم در حضور خداوند طولانی‌تر می‌شد.

وقتی به آیۀ ۱۰ از باب ۶ رسالۀ عبرانیان فکر کردم، گفتم: «خداوندا، می‌دانم که تو با عدالت و انصاف خود با ما رفتار خواهی کرد و هیچ‌یک از این خدمات را فراموش نخواهی کرد.»

باید اعتراف کنم که در بسیاری از مواقع، بیشتر از اینکه به خداوند نگاه کنم، تمرکزم بر روی خدمت بود. اینکه ما برای کار خدا و خدمت کلیسایی ارزش قائل شویم و آن را گرامی بداریم، بسیار عالی است، اما هیچ‌گاه نباید آن را بالاتر از خود خدا بدانیم.

در آن زمان‌هایی که خدمت می‌کردم، آن‌قدر تمرکز من روی کار و خدمت کلیسا بود که فراموش می‌کردم خداوند بالاتر از همۀ آنها است. روز شبّات مهم است، اما صاحب روز شبّات مهم‌تر است. خدمت به فرزندان خدا عالی است، اما خدا از آن خدمت هم بزرگ‌تر و عالی‌تر است. برکات مالی در زندگی خوب است، اما دستی که از آسمان ما را برکت می‌دهد، با ارزش‌تر است.

در آن روز متوجه شدم که هیچ‌کدام از آن خدمات نمی‌توانند مرا از آن حال روحی‌ای که درگیرش بودم، نجات دهند و هیچ‌یک از آنها قادر نیستند مرا از مسیر طاقت‌فرسای پناهندگی، عبور دهند. اگرچه آن خدمات ارزشمند و نزد خدا در آسمان ثبت شده‌ بودند، اما فقط دست زورآور خدا بود که می‌توانست برای من و خانواده‌ام معجزه کند.

مدت‌ها فکر می‌کردم که بزرگ‌ترین هدف زندگی من، خدمت در کلیساست. هر روز با تمام وجود تلاش می‌کردم که بیشتر خدمت کنم، وظایفم را به بهترین شکل انجام دهم و برای دیگران نمونه‌ای از یک خادم وفادار باشم. اما در تمام آن سال‌ها، تا حدودی جایگاه خدا را با جایگاه خدمتم عوض کرده بودم.

من به خودم گفتم که هر کاری که می‌کنم برای جلال نام اوست، اما در اعماق قلبم، خدماتم را از خود خدا بزرگ‌تر دیده بودم.

آن روز، با چشمانی پُر از اشک، زانو زدم و از صمیم قلب گفتم: «ای خداوند! من اشتباه کردم. من تو را با چیز دیگری جایگزین کرده‌ام. من آنچه را که وسیله‌ای برای جلال تو بود، خودِ هدف دانستم! مرا ببخش. مرا پاک کن. مرا بازگردان تا در تو آرام گیرم، نه در کارهایی که برایت انجام می‌دهم.»

آن لحظه، باری سنگین از دوشم برداشته شد. من فهمیدم که هیچ چیز، هیچ وظیفه، هیچ جایگاه و هیچ خدمتی، نمی‌تواند جای خدا را در قلبم بگیرد. تصمیم گرفتم که او را خدمت ‌کنم، اما نه برای آنکه هویتم در آن باشد، بلکه چون هویتم در خداست.

داستان ملاقات عیسی با مریم و مرتا نیز به همین معناست. وقتی انجیل لوقا باب ۱۰، آیۀ ۳۸ تا ۴۲ را مرور می‌کنیم، می‌بینیم که مرتا برای خدمت و پذیرایی از مسیح چقدر در تلاش بوده، اما مریم در حضور خداوند نشسته و تمرکز او بر شخص مسیح است. مرتا به مسیح شکایت می‌کند که چرا مریم در کار آشپزی به او کمک نمی‌کند. مسیح به او می‌فرماید:

«در سر راه خود به اورشلیم، عیسی و شاگردان به دهی رسیدند. در آنجا زنی به نام مارتا ایشان را به خانهٔ خود دعوت کرد. او خواهری داشت به نام مریم. وقتی عیسی به خانۀ ایشان آمد، مریم با خیالی آسوده نشست تا به سخنان او گوش فرا دهد. اما مارتا که برای پذیرایی از آن همه مهمان، پریشان شده و به تکاپو افتاده بود، نزد عیسی آمد و گفت: «سَروَر من، آیا این دور از انصاف نیست که خواهرم اینجا بنشیند و من به تنهایی همۀ کارها را انجام دهم؟ خواهشمندم به او بفرما تا به من کمک کند!» عیسای خداوند به او فرمود: «مارتا، تو برای همه چیز خود را ناراحت و مضطرب می‌کنی، اما فقط یک چیز اهمیت دارد. مریم همان را انتخاب کرده است و من نمی‌خواهم او را از این فیض محروم سازم!»

کتاب مقدس و تاریخ کلیسا به ما نشان می‌دهند که این خطر همیشه وجود دارد که حتی در نام خدا، خدا را فراموش کنیم. اما زمانی که به این حقیقت پی می‌بریم و به سوی او بازمی‌گردیم، او ما را با آغوش باز می‌پذیرد و رابطۀ ما را احیا می‌کند.

«پس شما اول از همه به دنبال پادشاهی و عدالت خدا باشید و او همهٔ نیازهای شما را برآورده خواهد ساخت.» (انجیل متی باب ۶ آیۀ ۳۳)

من هم ناخودآگاه درگیر این مسائل شده بودم. پس از اینکه این افکار از ذهنم گذشت و درباۀ خدماتم تفکر کردم و فهمیدم که باید همیشه خداوند را در نظر بگیرم، با همان حال روحی بدی که داشتم، شروع به خواندن مزمور مورد علاقه‌ام کردم.

در آن روز هیچ چیزی نمی‌توانست مانند مزمور ۱۳۹ مرا از نو بنا کند:

«ای خداوند، تو مرا آزموده و شناخته‌ای. تو از نشستن و برخاستن من آگاهی. فکرهای من از تو پوشیده نیست. تو کار کردن و خوابیدن مرا زیر نظر داری و از همهٔ راه‌ها و روش‌های من باخبر هستی. حتی پیش از آنکه سخنی بر زبان آورم تو آن را می‌دانی. مرا از هر سو احاطه کرده‌ای و دست محافظ خود را بر من نهاده‌ای. شناختی که تو از من داری بسیار عمیق است و من یارای درک آن را ندارم. از روح تو کجا می‌توانم بگریزم؟ از حضور تو کجا می‌توانم بروم؟ اگر به آسمان صعود کنم، تو در آنجا هستی؛ اگر به اعماق زمین فرو روم، تو در آنجا هستی. اگر بر بال‌های سحر سوار شوم و به آن سوی دریاها پرواز کنم، در آنجا نیز حضور داری و با نیروی دست خود مرا هدایت خواهی کرد. اگر خود را در تاریکی پنهان کنم یا روشنایی دوروبر خود را به ظلمت شب تبدیل کنم، نزد تو تاریکی تاریک نخواهد بود و شب همچون روز روشن خواهد بود. شب و روز در نظر تو یکسان است. تو همۀ اعضای ظریف درون بدن مرا آفریدی؛ تو مرا در رَحِم مادرم در هم تنیدی. تو را شکر می‌کنم که مرا این‌چنین شگفت‌انگیز آفریده‌ای! با تمام وجود دریافته‌ام که کارهای تو عظیم و شگفت‌انگیز است. وقتی استخوان‌هایم در رَحِم مادرم به دقت شکل می‌گرفت و من در نهان نمو می‌کردم، تو از وجود من آگاه بودی؛ حتی پیش از آنکه من به وجود بیایم تو مرا دیده بودی. پیش از آنکه روزهای زندگی من آغاز شود، تو همهٔ آنها را در دفتر خود ثبت کرده بودی. خدایا، چه عالی و چه گرانبها هستند نقشه‌هایی که تو برای من داشته‌ای! حتی قادر به شمارش آنها نیستم؛ آنها از دانه‌های شن نیز بیشترند! هر روز که از خواب بیدار می‌شوم کماکان خود را در حضور تو می‌بینم. خدایا، بدکاران را نابود کن! ای جنایتکاران از من دور شوید! خداوندا، آنان دربارهٔ تو سخنان زشت بر زبان می‌آورند و به تو کفر می‌گویند. پس ای خداوند، آیا حق ندارم از کسانی که از تو نفرت دارند، متنفر باشم؟ آری، از آنان بسیار متنفر خواهم بود و دشمنان تو را دشمنان خود تلقی خواهم کرد! خدایا، مرا بیازما و دلم را بشناس؛ مرا امتحان کن و افکار پریشانم را بدان. ببین آیا فساد و نادرستی در من هست؟ تو مرا به راه حیات جاوید هدایت فرما.» (مزمور ۱۳۹)

این مزمور به من آموخته است که هیچ چیزی نیست که وجود داشته باشد و خدا از وجود آن در زندگی من باخبر نباشد. هر بار که در زندگی خودم دچار مشکل می‌شوم و دلم از هر موضوعی می‌گیرد، این مزمور باعث برکت من است و کمک می‌کند تا از آن حالت غم‌اگیز خارج شوم. وقتی آیۀ پانزده را می‌خوانم و متوجه می‌شوم که استخوان‌بندی من زمانی که در نهان ساخته می‌شدم، از خدا پنهان نبوده، کاملاً آرامی می‌یابم، حتی اگر در وضعیت مناسبی نباشم. آن روز نیز پس از اشک‌هایی که در حضور خدا ریختم، با خواندن این مزمور، راهی خانه شدم.

وقتی از کوه پایین می‌آمدم، در قلبم احساس کردم که بعد از توبه‌ای که در حضور خدا داشتم، خداوند می‌گوید: «من بی‌انصاف نیستم که خدماتی که در راه من انجام دادی را بی‌نتیجه بگذارم. فقط خواستم بدانی من از همه چیز بالاتر هستم. به خاطرات گذشته‌ات فکر نکن و از آنها جدا شو!»

با چشمانی گریان به کوه رفته بودم، اما سرودخوانان و با شور و شعفی وصف‌نشدنی در حال بازگشت از آنجا بودم.

خدا را شکر که همچنان پدر و مادرم در شهر اسپارتا و در منزل ما مهمان بودند. وقتی به خانه رسیدم، با آنها نشستم، چای خوردیم و تمام آن مطالبی که دریافت کرده بودم را به ایشان نیز منتقل و حیرت را در چهرۀ آنها مشاهده کردم.

روزها می‌گذشتند و من با قوت خداوند در حال به پایان رساندن دورۀ چهل روزه بودم، دوره‌ای که هرگز نتوانسته بودم در تمام عمرم آن عهد را به اتمام برسانم.

از طرفی بسیار خوشحال بودم که زمان به سرعت می‌گذرد و من در حال رسیدن به خط پایان آن عهد هستم، اما از طرفی دیگر، مسائلی مانند پایان زمان ویزای پدر و مادرم و برگشت ایشان به ایران و نزدیک شدن به روز اعلام نتیجۀ دادگاه باعث دلشوره‌ای عجیب در من می‌شد.

یک چیز مهم را درک کرده بودم و می‌دانستم که نباید شادی نجات در عیسی مسیح را از دست بدهم و در غم بمانم. درست است که این احساسات هر لحظه می‌آیند، اما نباید جایی در قلبمان به آنها بدهیم تا همانجا بمانند و جا خشک کنند. احساسات عجیب و غریب زیادی از راه می‌رسیدند و به من حمله می‌کردند، اما یاد گرفته بودم که اگر بیش از حد به آنها بها دهم و اجازه دهم تا در من بمانند، خروج از آن حالت برایم سخت‌تر خواهد شد.

روزی با همان وضعیتی که می‌خواست بر من حاکم شود، در حضور خدا دعا می‌کردم. قبلاً از دوستم شنیده بودم که وقتی توان انجام هیچ کاری را در زندگی نداری و احساس ناامیدی تو را به جایی رسانده که نفس کشیدن هم سخت است، هیچ چیزی مانند پرستش خدا نمی‌تواند تو را از آن حالت نجات دهد. لحظه‌ای این چراغ در ذهنم روشن شد و سریعاً موبایلم را برداشتم و چند سرود پرستشی را پخش کردم و با تمام قلبم، همراه با فرشتگان، خداوند را پرستش کردم.

انگار از یک زندان آزاد شده بودم! گویی در جایی گیر کرده بودم که هیچ اکسیژن و راه تنفسی وجود نداشت.

لحظه‌ای احساس کردم که شخصی با دستانش گلوی من را گرفته که با پرستش خدا، دست آن غم از روی گلویم برداشته شد. آن پرستش را تا یک ساعت ادامه دادم و فقط خدا را برای قدوسیتش شکر می‌کردم و تمامی جلال در آسمان و زمین را به او می‌دادم.

قبلاً این سؤال را داشتم که خدای زمین و آسمان چه نیازی دارد تا ما او را پرستش کنیم؟ آنجا متوجه شدم که خداوند نیازی به پرستش‌های ما ندارد، بلکه این ما هستیم که به فراوانی محتاج ستایش خالق خودمان هستیم. او بارها ما را تشویق کرده و از ما خواسته تا همواره در حضور او بمانیم، نه به این دلیل که او نیازمند آن است، بلکه در زمان پرستش، این ما هستیم که از خودمان خالی شده و از برکات او پُر و از فیض او بهره می‌بریم.

پرستش و ستایش خداوند، پاسخ ماست به آنچه که پدر در زندگی ما انجام داده است. پرستش، راهی است تا ما چشمان خود را در قدس‌های خدا باز کنیم و هر بار که می‌گوییم: «قدوس، قدوس، قدوس»، محبت، فیض و رحمت را از آسمان دریافت کنیم. کلام خدا تعلیم می‌دهد که او پدر قدوس، پدر عادل، پدر جلال، پدر نورها، پدر رحمت‌ها، پدر همه و پدر خداوند ما عیسی مسیح می‌باشد.

به جرأت می‌توانم بگویم در آن زمان، پدر را در روح و راستی پرستش کردم. وقتی ما با دلی شکسته به حضور خدا می‌رویم و با قلبی پاک و عاری از گناه او را ستایش می‌کنیم، محبت او در قلبمان جاری می‌شود. در آن روز یاد عمل ریاکارانه‌ای که در سال اول ایمانم به مسیح در کلیسا انجام داده بودم، افتادم.

در یک جلسۀ کلیسایی چشمان خود را بستم و چند بار چرخیدم و قصدم از انجام آن کار این بود که بقیۀ اعضای کلیسا فکر کنند آن‌قدر در پرستش غرق شدم که اصلاً متوجه این عمل نیستم. وقتی یاد آن روز افتادم، متوجه شدم چقدر خدا از آن زمان در من کار کرده و تغییرات بسیاری را در شخصیت من به وجود آورده است.

آن زمان هنوز متوجه این موضوع نبودم که مسیح چقدر با ریاکاری مشکل دارد و چقدر در کلام خدا ریاکاران را مورد خطاب قرار می‌دهد که با این کار راهی به پادشاهی آسمان ندارند.

نزدیک به بیست و چهار روز از آن دوره گذشته بود و تمام آن روزهایی که در آن مکان دعا می‌کردم، شاید جمعاً پنج نفر را هم در آن حوالی ندیده بودم.

مسیر و موقعیت آن درخت روی کوه، به شکلی نبود که همه بخواهند در گرمای تابستان از آنجا عبور کنند!

یکی از ایمانداران مسیحی را کاملاً اتفاقی در آن مکان دیدم. او عضو کلیسای ما نبود، اما از قبل ارتباط و دوستی خوبی با او و همسرش داشتیم.

او مرا از دور دید و شناخت و وقتی سلام و احوالپرسی کردیم، گفت که خیلی اتفاقی از این مسیر عبور می‌کرده. به من گفت: «چقدر جالب! پس شما هر روز اینجا دعا می‌کنید؟»

من کمی شوکه شدم و پرسیدم: «شما از کجا می‌دانید که من هر روز اینجا دعا می‌کنم؟»

او گفت که از یکی از خواهران در کلیسایشان شنیده است.

همسرش قرار بود پاشنۀ پایش را عمل کند. بیمارستان به او وقت داده بود، اما هنوز زمان عمل جراحی نرسیده بود. او این موضوع را به من گفت و قرار شد در اتحاد برای همسرش دعا کنیم. من که از روح‌القدس پُر، کلام خدا را خوانده و خدا را پرستش کرده بودم، دست او را گرفتم و با همۀ وجودمان برای همسرش دعا کردیم.

من با تمام قلب درک کرده بودم چیزی که در ارادۀ خدا انجام شود، اتفاقی نیست. می‌دانستم حضور آن برادر در آن مکان، قسمتی از نقشۀ خداست برای شفای همسرش!

او گفت: «من خیلی از روزها که کار نمی‌کنم پیاده‌روی می‌کنم و برای مسیحیان و باقی مردم این شهر دعا و شفاعت می‌کنم.»

او گفت: «می‌دانم وقتی برای مردم دعا می‌کنم، خدا افرادی را می‌فرستد تا برای من و نیازهایم دعا کنند!»

معجزۀ خدا را با چشمانم شاهد بودم. همان پیغام‌هایی که روی کوه دریافت کرده بودم را از زبان شخص دیگری می‌شنیدم، بدون اینکه او بداند من چه پیغامی  را از خدا گرفتم!

از او پرسیدم: «چند مدت است که این کار را می‌کنی؟» گفت: «سه سال است که با همسرم وقتی قدم می‌زنیم، دعا می‌کنیم و اگر تنها باشم، تنهایی این‌کار را انجام می‌دهم.»

مدتی قبل از آن روز، از خدا خواسته بودم که ای کاش حداقل یک نفر که در این شهر برای دیگران دعا می‌کند را روی کوه ملاقات کنم و با ایشان برای شهر، نیازمندان، مسیحیان و دیگران دعا کنیم.

براستی که خدا او را فرستاده بود و خواسته‌ای که از خدا داشتم روبرویم ایستاده بود. من تمام قضیه را برای او تعریف کردم و آن روز با ایمان به پسر محبوب خدا در اتحاد، دست همدیگر را گرفتیم و برای موضوعات زیادی دعا کردیم. ملاقات آن برادر چند برکت فوق‌العاده برایم داشت:

۱- متوجه شدم ایمانداران غیوری هستند که برای مردم شهر که ما هم جزئی از آنها هستیم دعا و شفاعت می‌کنند.

۲- خدا مهر تأییدی بر پیغام‌های مهمی که داده بود زد و آنجا فهمیدم که او قادر است افرادی را بلند کند تا برای نیازهای من دعا ‌کنند.

۳- او به من قول داد که هر روز با همسرش برای وضعیت پروندۀ ما دعا می‌کنند تا ما از آن مسیر طاقت‌فرسا عبور کنیم.

۴- پس از دعای متحد ما، خداوند پای همسرش را شفا داد و هرگز نیازی به عمل جراحی پیدا نکرد.

روز بعد در دعا متوجه شدم که باید برای همسر یکی از بهترین دوستانم در اسپارتا که از خادمین کلیسا بودند دعا کنم. همسر ایشان علیرغم اینکه با دوستم به کلیسا می‌آمدند، هنوز قلبشان را به مسیح نداده بودند.

وقتی از کوه پایین آمدم و به نزدیک منزلمان رسیدم، با دوستم تماس گرفتم و گفتم: «احساس می‌کنم که خداوند می‌خواهد متحداً برای همسرت دعا کنیم. اگر اجازه دهی، برای این کار به منزلتان بیایم.

او در کمال تعجب گفت که اتفاقاً می‌خواستم با تو تماس بگیرم و بگویم هر زمانی که به ملاقات ما آمدی، با همسرم صحبت کن، به او بشارت انجیل را بده و برایش دعا کن!

من که از چند روز قبل یاد گرفته بودم، هر زمانی که برای کار خدا حرکت می‌کنم باید از قبل برای خودم دعا کنم و مسح مضاعف روح‌القدس را بطلبم، بیست دقیقه فاصله‌ای که بین منزل ما تا خانۀ ایشان بود را به دعا برای خودم و طلب مسح روح‌القدس اختصاص دادم.

در منزل ایشان وقتی بشارت کلام خدا را دادم، همسرش انگار از قبل آمادۀ شنیدن آن پیغام خوش و دلنشین بود. چند سؤال از من پرسید و بعد از آن، قلب خود را به عیسی مسیح داد. در آن لحظه، در کمال ناباوری من، دختر و پسر آن خانواده هم از علاقۀ قلبی خود به مسیحیت و عیسی مسیح صحبت کردند و آنها هم تصمیم گرفتند تا نجات حقیقی خدا را دریافت کنند.

من که برای اعلام کلام خدا، تنها برای یک نفر به خانۀ ایشان رفته بودم، مشاهده کردم که سه نفر زانو زده و اعلام کردند که عیسی مسیح، خداوند است. این صحنه برایم یکی از زیباترین اتفاقاتی بود که تا آن روز در زندگی خودم دیده بودم.

جلسات آموزشی و شاگردسازی را از هفتۀ بعد برای آنها شروع کردم و آن‌چیزی را که آموخته بودم در کمال امانت به ایشان تعلیم دادم. رابطۀ دو طرفه در مسیحیت بین انسان و خدا زمانی شکل می‌گیرد که ما هم در آن رابطه، سهم خود را انجام دهیم. خدا سهم خود را به درستی انجام می‌دهد. این ما هستیم که با دعا و پرستش و تقویت در خداوند باید سهم خود را انجام دهیم.

وقتی به آن شبی که همسر و فرزندان دوستم ایمان آوردند فکر می‌کنم، متوجه می‌شوم که قبل از بدست آوردن آن تجربیات، همچون کوری بودم که با فیض خدا، بینا شدم.

باب نهم کتاب اعمال رسولان به موضوع مهم ایمان آوردن پولس رسول اشاره می‌کند. او که ابتدا با تعصب مذهبی به آزار مسیحیان می‌پرداخت، در مسیر دمشق با نور الهی مواجه شد و صدای خداوند را شنید: «شائول، شائول! چرا به من جفا می‌کنی؟» این ملاقات، او را نابینا ساخت، اما حقیقت را بر او آشکار کرد.

در دمشق، خداوند حنانیا را فرستاد تا بر او دست بگذارد. با اطاعت حنانیا، بینایی پولس بازگشت، تعمید گرفت و خدمت خود را آغاز کرد.

این داستان نشان می‌دهد که فیض خدا حتی سخت‌ترین دشمنانش را دگرگون می‌کند. پولس که روزی جفاگر بود، تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین رسولان مسیح شد و گفت: «تنها افتخار من، همانا صلیب خداوند ما عیسی مسیح است.» (کولسیان باب 6 آیۀ 14)

این تحول، یادآور قدرت خدا در تغییر انسان‌ها و دعوت او به نور و حقیقت است.

موضوع دیگری که در این واقعه اهمیت دارد این است که وقتی خدا حنانیا را هدایت کرد، او را به‌طوری دقیق و با جزئیات راهنمایی کرد. وقتی خدا چیزی را به ما نشان می‌دهد، جزئیات آن را نیز در اختیار ما می‌گذارد. من این را در زندگی ایمانی خودم بارها تجربه کرده‌ام، به‌ ویژه پس از ملاقات عمیق با خدا روی کوه.

حنانیا به صدای خدا احترام گذاشت و وظیفه‌ای که خدا به او سپرده بود را به درستی انجام داد.

در همان روزهایی که وضعیت روحی من چندان پایدار نبود و فکر به نتیجۀ پرونده‌ام، ذهنم را مشغول کرده بود، هر گامی که برای خدمت به خدا یا گسترش ملکوت او برمی‌داشتم، جانم تازه می‌شد. به ویژه وقتی برای دیگران دعا می‌کردم و آنها به مسیح ایمان می‌آوردند و خدا با دست قادر خود، آنها را شفا می‌داد. در آن لحظات، احساس می‌کردم از این دنیا جدا شده‌ام و از آسمان به وقایع نگاه می‌کنم.

من هم مانند پولس تا قبل از ملاقات خدا، کوری روحانی بودم. اما وقتی چشمانم باز شد، تمام هدفم گسترش ملکوت خدا و همکاری با عیسی مسیح شد. همین‌طور وقتی خدا آدرس دقیق خانۀ دوستم و همسرش را نشان داد، همچون حنانیا به صدای خدا احترام گذاشتم و رفتم و برای ایشان دعا کردم و همان‌طور که خدا، قلب پولس را لمس کرد، باعث شد همۀ اهل آن خانه، به مسیح ایمان بیاورند. خدایی که روی کوه ملاقات کردم، همان خدایی بود که پولس را تغییر داده و به ظرفی تبدیل کرده بود که باید ارادۀ خدا را روی زمین انجام می‌داد.

فردای آن روز در کوه، در حضور خدا، موضوعی از قلبم گذشت که باید به همان برادری که همسر و فرزندانش ایمان آورده بودند، بگویم که خانه‌اش را برای برگزاری جلسات کلیسایی آماده کند. من و همسرم سال‌ها پیش این برکت را از آسمان دریافت کرده بودیم. زمانی که خانۀ خودمان را برای برگزاری جلسات کلیسایی در اختیار فرزندان خدا گذاشتیم، زندگی ما دستخوش تغییراتی فوق‌العاده شده بود!

روزی که ما به شبان کلیسا پیشنهاد دادیم تا خانۀ ما کلیسای خداوند باشد، بخش برکت‌هایی که در کتاب تثنیه ذکر شده است را برای ما خواند و گفت: «اگر در ارادۀ خدا حرکت کنید و خانۀ خود را برای کلیسای خدا باز کنید، در حقیقت قلبتان را به روی خداوند باز کرده‌اید و او شما را طوری برکت خواهد داد که از تمام توقعات شما فراتر خواهد بود.»

زمانی که جلسات را در خانۀ خودمان برگزار می‌کردیم، عمق برکات الهی را تا این اندازه درک نکردم، اما وقتی در کوه آن پیغام را برای خانۀ دوستم دریافت کردم، فهمیدم خدا چگونه ما را مبارک ساخته است.

اینها برکاتی است که خداوند در باب 28 کتاب تثنیه اشاره کرده است:

«اگر تمام فرمان‌های یهوه خدایتان را که امروز به شما می‌دهم به دقت اطاعت کنید، یهوه خدایتان شما را بر همۀ اقوام جهان برتری خواهد بخشید و اگر صدای یهوه خدای خودتان را بشنوید این برکات نصیبتان خواهد شد و بر شما خواهد ماند: در شهر و مزرعه‌هایتان مبارک خواهید بود. فرزندان و محصولتان را برکت خواهد داد. گلّه و رمۀ شما را برکت خواهد داد. میوه و نانتان را برکت خواهد داد. به هر کجا که بروید و از هر کجا که بیرون بیایید مبارک خواهید بود. خداوند، دشمنانتان را در مقابل شما شکست خواهد داد. آنان از یک سمت علیه شما بیرون خواهند آمد، ولی در برابر شما به هفت سمت پراکنده خواهند شد. خداوند حاصل دسترنج شما را برکت خواهد داد و انبارهایتان را از غله پُر خواهد ساخت. او شما را در سرزمینی که به شما می‌دهد برکت خواهد داد. اگر فرمان‌های یهوه خدای خود را اطاعت کنید و در راه او گام بردارید، او نیز چنان‌که برایتان سوگند خورده، شما را قوم مقدس خود خواهد ساخت. آنگاه تمامی مردم جهان خواهند دید که شما قوم خاص خداوند هستید و از شما خواهند ترسید. خداوند در سرزمینی که برای اجدادتان سوگند خورد که به شما بدهد، نعمت‌های فراوان به شما خواهد بخشید یعنی فرزندان بسیار، گلّه‌های زیاد و محصول فراوان. او روزنه‌های آسمان را گشوده، باران را به موقع خواهد فرستاد و شما را در همهٔ کارهایتان برکت خواهد داد. به اقوام زیادی قرض خواهید داد، ولی از آنان قرض نخواهید گرفت. چنان‌چه فقط گوش فرا داده، فرمان‌های یهوه خدایتان را که امروز به شما می‌دهم اطاعت کنید، او شما را سر خواهد ساخت و نه دم و شما را برتر از دیگران خواهد ساخت. پس مواظب باشید تا از دستورهایی که به شما داده‌ام به هیچ وجه سرپیچی نکنید و هرگز خدایان دیگر را عبادت و پیروی ننمایید.» (تثنیه باب 28 آیۀ 1 الی 14)

با توجه به این آیات و دیدن ثمرۀ برکات در زندگی خودم و خانواده‌ام، دوست داشتم که آن برادر عزیز و خانوادۀ محترم ایشان نیز، این تجربیات نیکو را در خداوند داشته باشند.

بعد از پایین آمدن از کوه، با ایشان تماس گرفتم و تمام ماجرا را برایشان توضیح دادم. در میان تعجب من، ایشان گفتند: «دیروز که همسر و فرزندانم ایمان آوردند، همگی دعا کردیم که ای کاش در منزل ما هم جلسات کلیسایی برگزار شود!»

او گفت: «پانزده سال پیش، زمانی که در شهر شیراز به مسیح ایمان آوردم، از خدا خواسته بودم تا بتوانم روزی جلسات کلیسایی را در خانۀ خودم برگزار کنم!» او هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد که پس از این همه سال، دعایش به حقیقت بپیوندد.

ممکن است گاهی ما با تمام وجودمان برای موضوعی دعا کنیم و همان لحظه جواب آن را دریافت کنیم. شاید گاهی جواب آن دعا به خیریت نباشد و نتوانیم آن را در وقتی که انتظار داریم دریافت کنیم، اما بعداً حکمت آن را خواهیم فهمید. بعضی اوقات هم، پاسخ دعا ممکن است مدت‌ها بعد به ما برسد.

با خوشحالی پیشنهاد من را پذیرفت و تصمیم گرفتیم که بعضی از جلسات کلیسایی را در خانۀ ایشان برگزار کنیم. همان هفته به منزل آنها رفتیم و خداوند را پرستش کردیم و در برکات آسمانی سهیم شدیم.

دعاهایی که کرده بودم زنده بودند. اشک‌هایی که ریخته بودم، طبق کلام خدا در مَشکی جمع شده بودند و باور داشتم هیچ‌گاه ثمرات حضور خدا در زندگی من از بین نخواهند رفت.

خبر خوب این بود که به روزهای پایانی آن دورۀ چهل روزه نزدیک شده بودم. اتفاقی که هرگز در گذشته نیفتاده بود! در تمام طول عمرم، از سی روز جلوتر نرفته بودم، اما به قوت خدا سی و سومین روز را هم پشت سر گذاشته بودم.

هیجانی فوق‌العاده برای رسیدن به پایان آن زمان داشتم و هر باری که به آخر آن عهد فکر می‌کردم، از خوشحالی می‌خواستم فریاد بزنم. از طرفی فکر به تمام شدن آن روزها، اضطرابی در من ایجاد می‌کرد و به خودم می‌گفتم که چقدر دلتنگ آن مکان خواهم شد، زیرا در آنجا، در حضور خداوند زندگی‌ای همراه با معجزات فراوان را تجربه کرده بودم. البته می‌دانستم که باید در روزهای دیگر و مکان‌های دیگر هم به همان شکل ادامه دهم.

کوه، جنگل، خانه و مکان‌های دیگر فرقی با هم ندارند. مهم این است که در حضور خدا باشیم.

خدا در هر مکانی که هستیم، قادر است تا ما را ملاقات کند. نحوۀ ملاقات خدا با هر کسی متفاوت است. ممکن است که مکان و مدت زمان ملاقات هم بنا به صلاحدید خدا و شرایط هر فردی فرق کند.

برای منی که آرزوی رسیدن به پایان یک دورۀ چهل روزه را داشتم، آن مدت زمان و حضورم در کوه نیاز بود.

شاید خدا می‌خواست که من بالای آن کوه بروم تا از آنجا به خانه‌های بیشتری اشراف داشته داشته باشم و درک کنم افرادی در آن منازل هستند که نیاز به شفاعت دارند. شاید باید آنجا می‌رفتم تا می‌فهمیدم در خانه‌های شهر ما، انسان‌هایی زندگی می‌کنند که خواسته‌هایشان، مهم‌تر از خواسته و نیازهای من است. من باید از آن بالا نگاه می‌کردم، همان‌طور که خدا با چشمان تیزبینش از آسمان بر زمین نظر می‌کند.

هنگامی که با همسرم صحبت می‌کردیم، او به من می‌گفت که ایمان دارد خداوند ما را به همان راهی که دایی‌اش در کانادا برای ما اقدام کرده، خواهد برد. من خیلی به این موضوع فکر نمی‌کردم و به همسرم می‌گفتم چون در حضور خدا بودم و شهر را برکت دادم، دوست دارم برخلاف جواب‌های منفی‌ای که برای پرونده‌های دیگران آمده، ابتدا جواب قبولی پرونده‌مان را از دادگاه دریافت کنیم و سپس برای رفتن به کانادا آماده شویم.

کاغذی برداشتم و روی آن نوشتم:

1- قبولی در دادگاه

2- انجام پروسۀ پرونده در سفارت کانادا

3- دریافت قبولی از سفارت و مهاجرت

کاغذ را بالای مانیتور کامپیوترم، روی دیوار اتاق چسباندم و هر بار که کار می‌کردم و چشمم به آن می‌افتاد، قلبم تکان می‌خورد!

شب‌ها به همراه همسرم و پدر و مادرم برای یکدیگر و نیازهایمان دعا می‌کردیم. آنها هم به من امید و اطمینان می‌دادند که حتماً جواب قبولی را از دادگاه دریافت می‌کنی، زیرا خدا می‌خواهد با دعاهایی که می‌کنی، پاسخت را بدهد تا خوشحالی‌ همۀ ما تکمیل شود.

مشاهدۀ تغییر یک نفر در زندگی بسیار ارزشمند است! پدر و مادرم بارها در آن روزها گفتند که چقدر تغییر کرده‌ای و به تو افتخار می‌کنیم. مادرم می‌گفت: «البته تو از همان نوجوانی هم دلت پاک بود!» اما او نمی‌دانست که آن چیزی که قبلاً در درون من بود با آن چیزی که نشان می‌دادم، بسیار متفاوت بود!

به‌طور قطع، من آن آدمی نبودم که روزی با پدر و مادرم در خانۀ ایشان در تهران زندگی می‌کردم. خداوند مرا به راهی هدایت کرده بود که شاید قبل از ایمانم به مسیح، هیچ‌گاه حتی تصورش را هم نمی‌کردم.

شرایط در ترکیه هم باعث شد تا تجربیات گوناگون و جدیدی به دست بیاورم که مثل آنها را در ایران درک نکرده بودم. حرف‌های زیادی برای گفتن داشتم و می‌توانستم ساعت‌ها از تجربیات زندگی شخصی، زندگی یک مهاجر و شناخت خدا صحبت کنم، بدون آنکه موضوعی تکراری بر لبانم جاری شود.

آن تجربیات در یک ویلای گران قیمت در هاوایی و با حساب بانکی پُر و شرایط بسیار مناسب به دست نیامده بودند! تمام آنها در سختی و رنج‌ها، به زندگی من چسبیده و به من شخصیتی جدید داده بودند!

ارزش آنها بی‌نهایت، در حالی که ظاهر آنها دردناک هستند.

مدتی قبل از اینکه در کلیسا مشغول خدمت شوم، پس از خروج از کارگاه نجاری به جهت تغییر شغل، تجربیاتی از قبیل کار کردن در باغ سیب، چیدن لوبیا، برداشت گوجه و خیار و کار در یک کارگاه شمع‌سازی را به دست آورده بودم که هیچ‌ زمانی در ایران به این نوع کارها تن نمی‌دادم!

به این تغییرات، زمانی بیشتر پی بردم که در یکی از همان روزهای روی کوه، دوستم از ایران بدون اینکه بداند من در حال دعا هستم، با من تماس گرفت و گفت که پسرخالۀ او به دلیل غده‌ای که در سرش دارد، در بیمارستان بستری است.

قرار بود روز قبلش او را عمل کنند که متاسفانه درگیر ویروس کرونا شده و دکترها اجازۀ عمل جراحی را به او نداده بودند.

من برای او دعا کردم و ایمان داشتم که خدا صدای من را شنیده و به شکلی معجزه‌آسا عمل خواهد کرد. چند روز بعد که با او تماس گرفتم، با شادی بسیار گفت که هیچ اثری از آن غده در سرش نیست و پزشکان مات و مبهوت مانده‌اند که چه اتفاقی افتاده است.

آنجا متوجه شدم که خدا چه فیضی داده است که وقتی در حضور او هستم، مرا می‌بیند و صدای مرا می‌شنود. اگر تغییرات و تجربیات گوناگون را در سختی‌هایی که پشت سر گذاشته بودم به دست نمی‌آوردم، آیا حرفی برای گفتن داشتم؟

آیا در بشارت‌هایی که به مردم می‌دادم، می‌توانستم نمونۀ کاملی باشم تا دیگران تغییرات را در من ببینند؟ آیا اگر از آن بیماری‌ها شفا نگرفته بودم، می‌توانستم افراد بیمار را درک کنم؟ اگر پرونده‌ام جواب مثبت گرفته بود، حضور خدا را به آن شکل درک کرده بودم؟ اگر پرونده‌ام در ادارۀ مهاجرت قبول شده بود، درد یک پناهنده را متوجه می‌شدم؟ آیا پدر و مادرم دست خدا را به وضوح در زندگی من می‌دیدند؟ آیا می‌توانستم برای مردم دعا کنم و در حضور خدا برای ایشان شفاعت کنم؟ آیا حتی این جسارت و جرأت را پیدا می‌کردم که دست به قلم شوم و این کتاب را بنویسم؟

اگر آن مشکلات نبودند، حاضر می‌شدم که چهل روز آن مسیر را طی کنم تا صدای خدا را بشنوم؟ مگر قبلاً این را بارها امتحان نکرده بودم و ندیده بودم که بیش از یک ماه نمی‌توانم آن را انجام دهم؟

آیا می‌توانستم آن چهل روز را به پایان برسانم؟ چه فکر می‌کنید؟ آیا به پایان رساندم؟ بله! بله!

خدا را شکر. جلال بر نام عیسی مسیح! چهل روز دعا، چهل روز عهد و چهل روز عشق. آن روز قلبم سرشار از شادی و آرامش بود. چهل روز پیش از پایان آن دوره، سفری آغاز شده بود، سفری که تنها با ایمان و عشق به خدا می‌توان آن را پیمود.

آن چهل روز آسان نبود! گاهی خسته می‌شدم، گاهی دلم می‌لرزید و گاهی وسوسه‌ها می‌خواستند مرا از مسیرم بازدارند. اما هر بار که زانو می‌زدم و نام خداوند را می‌خواندم، نیرویی تازه در قلبم شعله‌ور می‌شد.

خدایا، تو را شکر که مرا یاری کردی، تو را شکر که مرا رها نکردی و تو را شکر که در آن چهل روز هر لحظه کنارم بودی.

من موفق شدم به فیض خدا آن دوره را به پایان برسانم. او را جلال باد که کاری را که در تمام مدت عمرم نتوانستم انجام دهم را به کمک خویش و دعوتی که کرده بود به پایان رساند.

قبلاً هر بار که شکست می‌خوردم، با تمام اندوهی که داشتم و با تمام فشاری که روی خودم می‌آوردم، می‌گفتم بالاخره روزی خواهد رسید که این کار را انجام می‌دهم و شیطان را شکست خواهم داد. شکست دادن شیطان در آن مسیر پُر پیچ و خم، به فیض زیادی احتیاج داشت که بالاخره میسر شد.

در مجموع رسیدن به یک آرزو یا برآورده شدن یک دعا و خواسته خوشحالی و شادی زیادی به همراه دارد.

باید اعتراف کنم که اگر دعوت خدا، حضور خدا و مسح مضاعف او را نداشتم، هرگز نمی‌توانستم به انتهای آن عهد و پیمان با او برسم. این کار خدای غیرممکن‌ها بود. هر زمانی که احساس قوت و بزرگی کردم، افتادم و هر زمانی که روی زمین بودم و در اوج ضعف و ناتوانی قرار داشتم و معبود خودم را خواندم، بلند شدم و ادامه دادم.

در نتیجه وقتی در اوج ناامیدی و اضطراب بودم، خداوند را از زاویه‌ای دیگر شناختم.

روز آخر وقتی از کوه پایین می‌آمدم، لحظه‌ای نگاهم به خورشید افتاد. در آن آسمان بدون ابر در فصل تابستان، فقط لکه ابری جلوی نور خورشید را گرفته بود. منظرۀ فوق‌العاده زیبایی بود.

در همان زمان آخرین پیام را دریافت کردم: «کوچکترین گناه تو می‌تواند مانع دریافت کامل نور، مسح و هدایت من در زندگی تو باشد. همان‌طور که لکه ابری می‌تواند مانع تابش کامل نور خورشید شود!»

آنجا در مسیر سراشیبی روی زمین زانو زدم و خدا را حمد و سپاس گفتم و از او برای آنچه که داشتم، تشکر کردم.

از او خواهش کردم که فیض خود را شامل حال من کند تا بتوانم همیشه در کوه ایمان بمانم و لغزش نخورم.

آنجا قوتی که در ضعف‌ها جاری می‌شود را تجربه و برکتی که در بی‌برکتی‌ها سرازیر می‌شود را مشاهده کردم. شجاعتی که جایگزین ترس‌ها می‌شود را درک و خنده‌ای که جای گریه و شادمانی‌ای که جای غصه را می‌گیرد، آموختم.

آنجا بود که فهمیدم بدون ایمان به مسیح، تحصیل رضامندی خدا غیرممکن است. بدون ایمان به مسیح نمی‌توان رضایت خدا را بدست آورد.

آن شب با همسر و فرزندم به رستورانی رفتیم و کلی لذت بردیم. جشنی گرفتیم و شادی کردیم. آن روز در تاریخ زندگیمان ثبت شده است و هرگز از ذهن و خاطرمان پاک نخواهد شد.

شیطان سال‌ها مرا در آن محکومیت نگه داشته بود، اما به فیض خدا پیروزی را دریافت کرده بودم. پس باید شادی و خوشحالی می‌کردم.

یک هفته بعد از آن چهل روز از من دعوتی شد تا در کلیسای جامع به صورت آنلاین موعظه کنم. بهترین فرصتی بود تا پیام‌هایی که در بالای کوه دریافت کرده بودم را به دیگران منتقل کنم.

یکی از خوبی‌های موعظه آنلاین این است که تا سال‌ها بعد در صفحات اجتماعی باقی می‌ماند و باعث برکات زیادی می‌شود. خودم وقتی پیغامی که یکی از برادران، سال‌ها قبل در کلیسای جماعت ربانی تهران داده بود را در یوتیوب تماشا کردم، برکت زیادی دریافت کردم.

فرصت مناسبی پیش آمده بود تا بگویم که خدا طالب چه چیزی است.

عنوان موعظه این بود:

«خدا از کلیسای خود چه می‌خواهد؟»

همان‌طور که از خداوند دریافت کرده بودم، از همه خواهش کردم طبق کتاب مکاشفه، خودشان را کاهن بدانند و بدانند که خدا آنها را برای کهانت و پادشاهی روی زمین قرار داده است. پس باید برای تمام مردم دعا کنند.

پیغام بی‌نظیری شد! دلیلش هم مشخص بود. زیرا خودم آن را مستقیماً از خداوند دریافت کرده بودم.

از طرف افراد زیادی، پیام‌های تشویق‌آمیز دریافت کردم. هنوز هم می‌دانم، همۀ آن تشویق‌ها از آنِ عیسی مسیح است که مرا یاری داد تا آن پیغام را با مسح روح‌القدس بیان کنم.

ناامیدیِ عظیم

یک ماه از دوره‌ای که روی کوه بودم گذشته بود، اما هنوز خبری از جواب پرونده در کار نبود.

سختگیری‌های ادارۀ مهاجرت نسبت به پناهندگان بیشتر شده بود و فشار از همه طرف بر زندگی ما وارد می‌شد.

در همان مدت، متاسفانه جواب منفی پروندۀ مهاجرتی چندین خانواده از دادگاه دوم، رسید. این افراد که جواب منفی را دریافت کردند، هر کدام سال‌ها بود که در اسپارتا اقامت داشتند و متاسفانه همگی در اضطراب و ترس از دیپورتی، زندگی خود را می‌گذراندند. بیمۀ درمانی آنها کاملاً قطع شده و متاسفانه کارت شناسایی آنها را هم بعد از دادگاه آخر تمدید نمی‌کردند. چند خانواده‌ای هم که برای تمدید کارت شناسایی وارد ادارۀ مهاجرت شده بودند، بازداشت شدند و از همان‌جا برای دیپورتی، به کمپ منتقل شده بودند.

به همین دلیل، وقتی اعتبار کارت شناسایی پناهندگانی که در دادگاه دوم هم جواب منفی گرفته بودند تمام می‌شد، برای تمدید به ادارۀ مهاجرت رجوع نمی‌کردند.

اگر در خیابان هم پلیس درخواست ارائۀ کارت شناسایی می‌کرد و شخصی آن را نداشت، همان‌جا او را به کمپ، منتقل می‌کردند.

نمی‌دانستم واقعاً چه چیزی در انتظار ما است. بزرگترین نگرانی من برای فرزند پنج‌ساله‌ام بود. مطمئناً فشاری که روی پدر و مادر است، ناخودآگاه به بچه‌ها هم منتقل می‌شود.

بازار خروج غیرقانونی از ترکیه هم داغ بود و بیشتر مردم می‌خواستند تا قبل از اینکه کارشان به دیپورتی برسد، از ترکیه خارج شوند.

متاسفانه این فشارها باعث شد که یکی از دوستان ما خودکشی کند. چند زن و شوهر از هم جدا شدند. بعضی از افراد یک خانواده به ایران برگشتند و مابقی ماندند و زندگی‌ آنها خراب شد. تعدادی هم قصد خروج غیرقانونی را داشتند که توسط پلیس دستگیر شدند، کلی کتک خوردند، لوازمشان دزدیده و در نهایت زندانی و دیپورت شدند. آنهایی هم که دست پلیس به ایشان نرسید، پولشان را دزدها یا قاچاق‌‌بران انسان دزدیدند.

وضعیت نابسامانی بود! همیشه فشارهای زندگی، جفاها و مشکلات باعث می‌شود تا ذهن انسان فراموش کند که باید چه تصمیم درستی بگیرد.

حتی اعضای کلیسا هم پس از پایان جلسات، فقط دربارۀ این اتفاقات و مشکلات صحبت می‌کردند.

عده‌ای هم برخلاف کلام خدا، هرچه نفرین، لعنت و فحش بود را نثار مقامات دولت ترکیه می‌کردند. یادم است با توجه به اضطرابی که خودم داشتم، در یکی از جلسات کلیسایی از دوستانم خواهش کردم که اگر می‌خواهند در مورد مشکلات در ترکیه صحبت کنند، در کلیسا این کار را انجام ندهند.

کلام خدا می‌گوید ما همکاران مسیح هستیم. ما حاملین خبر خوش هستیم. آیا واقعاً حاملین خبر خوش، اخبار منفی را منتشر می‌کنند و به آن دامن می‌زنند؟

انتشار اخبار بد و ماندن در ترس و اضطراب و فحش و لعنت و نفرین، دقیقاً همان چیزی است که شریر می‌خواهد. او می‌خواهد ذهن مسیحیان را از روی قدرتی که در صلیب عیسی و کلامش است بردارد و ایمانشان را بدزدد، تا آنها در کلام تعمق نکنند و به فکر پادشاهی و ارادۀ خدا نباشد.

پسرم با همان سن کمی که داشت همیشه می‌گفت: «من به بابا چسبیدم! اگه بابا تخم‌مرغ بخوره، من هم تخم‌مرغ می‌خورم. اگه بابا بخوابه، من هم می‌خوابم. اگه هم ماهی بخوره، من هم ماهی می‌خورم. هرکاری بابا بکنه، من هم می‌کنم!»

واقعاً هم همینطور بود. هر کاری که من می‌کردم، او تکرار می‌کرد و انگار به من چسبیده بود!

این صحبت کودک پنج‌ساله، همیشه در ذهن من باقی مانده است.

روی کوه هم، روزی دعا کردم که خداوندا، من می‌خواهم به تو بچسبم و هر کاری که تو کردی را انجام دهم.

ایمان داشتم که اگر خداوند با من باشد و کارهایی که گفته است انجام دهم و کارهایی که مرا از آنها منع کرده را انجام ندهم، حتی در بدترین وضعیت نیز به او چسبیده‌ام و اگر به سایۀ وادی موت هم بروم، ترسی در من وجود نخواهد داشت.

در دوران کودکی، هر بار که با خانواده به پارک ارم تهران می‌رفتیم، اصرار می‌کردم تا با پدرم به تونل وحشت برویم. تمام لذت من این بود که وارد آن تونل مثلاً وحشتناک شوم.

هرگز به تنهایی جرأت سوار شدن روی قطاری که وارد تونل می‌شد را نداشتم، اما وقتی دست پدرم در دستانم بود، با جرأت وارد صف می‌شدم، بلیط را می‌خریدم و جلوتر از او در واگن قرار می‌گرفتم. در تونل نیز تمام آن چند دقیقه دستم در دستان پدرم بود و اگرچه ترسی هم داشتم، اما در نهایت به سلامت از آن طرف بیرون می‌آمدم. خیالم راحت بود، چون به پدرم چسبیده بودم!

در همان دوران کودکی هم در خانه‌ای زندگی می‌کردیم که پارکینگ آن خیلی قدیمی و ترسناک بود. من خیلی از آن مکان می‌ترسیدم و هر بار که می‌خواستم از طبقۀ همکف با آسانسور به طبقۀ سوم بروم، ترس همۀ وجودم را فرا می‌گرفت. از طبقۀ همکف پله‌هایی به پارکینگ منتهی می‌شد. همیشه وقتی تنها بودم، می‌ترسیدم، اما وقتی پدر یا مادرم، من را همراهی می‌کردند، حتی به آن مکان فکر هم نمی‌کردم و با خیالی آسوده از آنجا عبور می‌کردم.

این مطالب را سال‌ها قبل، وقتی که بچه بودم تجربه کرده بودم و حالا داشتم شبیه به آن را با پدر آسمانی که از پدر زمینی‌ام بسیار با محبت‌تر است، می‌گذراندم.

جواب دادگاه دوم دیر شده بود! همان زمان هم شبان کلیسایی دیگر در شهر اسپارتا را در دادگاه دوم رد کردند و متاسفانه کارت شناسایی او هم تمدید نشد و به کمپ منتقل شد.

زمان بازگشت پدر و مادرم هم به ایران فرارسید. خیلی ناراحت بودم، چون منتظر بودم زمانی که جواب قبولی را می‌گیریم، بتوانیم با هم جشنی بگیریم و خوشحالی کنیم، اما خب به هر حال زمان رفتن فرا رسید و آنها به ایران بازگشتند.

یکی از بدترین مسائلی که در مهاجرت برای یک انسان اتفاق می‌افتد این است که خانواده‌اش را در کنار خود ندارد. زمان خوشحالی و شادی هم فقط باید از طریق دنیای مجازی با ایشان در ارتباط باشد.

حتی اگر انسانی در غربت به خانه، ماشین، شغل خوب و موفقیت‌های دیگری برسد، خانواده‌اش کنارش نیستند تا در خوشحالی او شریک شوند. در نتیجه بسیاری از اتفاقاتی که در کنار آنها تجربه می‌کنیم را باید به فراموشی بسپاریم و باید فقط عکس و فیلم موفقیت‌هایمان را به آنها نشان دهیم. این می‌تواند یکی از بزرگترین حسرت‌های زندگی بعضی از مهاجران باشد که دیگر دستان پدر و مادرشان در دستشان قرار ندارد!

پس از بازگشت خانواده‌ام به ایران، تصمیم گرفتم چند روز در هفته را به یکی از کارگاه‌های چوب بروم و داوطلبانه، چند ساعتی را آنجا کار کنم. فقط می‌خواستم در آن مدت، کمی از افکارم دور شوم و زیاد به مسائل و مشکلات داخل شهر فکر نکنم.

به یکی از افرادی که چند سال قبل او را می‌شناختم پیغام دادم و از او خواهش کردم تا مدتی را به آنجا بروم.

زمانی که متوجه شدم مأموران پلیس خیلی اتفاقی به کارگاه‌ها سرکشی و افرادی که اجازۀ کار ندارند را جریمه و بازداشت می‌کنند، سریعاً آن کار را متوقف کردم، زیرا در شرایط حساسی بودم و نباید اشتباهی از من سر می‌زد.

شبی در حالتی بسیار مستأصل و نگران از خداوند شنیدم که:

«من یهوه هستم و در وقت تنگی راه فراری را برایت مهیا خواهم کرد.»

همان ‌لحظه از ماه که در آسمان می‌درخشید عکسی گرفتم و این پیغام را در اینستاگرام و فیسبوک شخصی خودم به همراه آن عکس منتشر کردم.

باید دوباره در کلیسای جامع به صورت آنلاین موعظه می‌کردم. روز عید نخل بود و از چند روز قبل پیغامی دربارۀ پادشاهی عیسی مسیح آماده کرده بودم.

روی صندلی جلوی کامپیوتر نشستم تا موعظه را دوباره بررسی کنم.

همان لحظه ایمیلی را دریافت کردم و در کمال ناباوری متوجه شدم که دادگاه دوم هم اعتراض‌ ما را نپذیرفته و جواب منفی را صادر کرده است. برایم باورکردنی نبود! تمام بدنم یخ کرده بود و نمی‌دانستم باید چه کاری انجام دهم. یک لیوان آب خوردم تا کمی آرام شوم.

قبل از موعظه دربارۀ پادشاهی خدا، آن خبر شوکه‌کننده را دریافت کردم! یاد پیغام چند شب قبل افتادم که خدا گفته بود، من راه فراری را برایت مهیا می‌کنم، اما خبری که دریافت کردم، برخلاف پیامی بود که خدا داده بود. او چطور و از چه طریقی می‌خواست راه فرار را مهیا کند؟

در آن وضعیت چطور باید موعظه می‌کردم؟ وقتی همسرم هم متوجه شد که چه اتفاقی افتاده، بسیار غمگین شد، اما گفت فعلاً تمرکزت را روی موعظه بگذار. با هم دعا کردیم تا بتوانم به فیض خدا و به نحو احسن پیغام را به مردم برسانم.

کاری که می‌توانستم بکنم این بود که پیغام را در کمال آرامش بدهم و توجهی به آن خبر بد نکنم، اگرچه انجام کار بسیار سخت بود. گفتم: «خداوندا! تو پادشاهی می‌کنی و تمام قدرت در آسمان و زمین در دستان توست. کمک کن تا با قوت روح‌القدس بتوانم موعظه کنم.» در دعا از خداوند خواهش کردم از کلامش استفاده کند تا افراد زیادی بتوانند آن را دریافت کنند تا باعث برکتشان شود.

به نظرم یکی از بهترین موعظه‌هایی بود که انجام داده بودم. می‌دانستم هیچ چیز از اراده و کنترل خدا خارج نیست، اما درک نمی‌کردم که چرا خدا باید اجازه دهد که این اتفاق برای ما بیفتد.

وقتی موعظه تمام شد، تنوانستم در خانه بمانم.

نفهمیدم که چرا پس از آن همه دعا و ملاقات خدا روی کوه، شرایط از قبل هم بدتر شده است. آن شب برایم بسیار سخت گذشت! همۀ حملات شیطان در همان شب انجام شد و تا افتادن از ایمان هم پیش رفتم، تا جایی که نزدیک بود خدا را انکار کنم. احساساتم می‌گفت که همۀ چیزهایی که شنیدم دروغ بوده یا فقط احساسات من بوده، اما ایمان من چیز دیگری می‌گفت.

بالاخره آن شب با همۀ احساسات ناامیدکننده گذشت و صبح شد. با وکیلم تماس گرفتم و ایشان هم تأئید کرد که ایمیل را از دادگاه دریافت کرده‌ و فعلاً کاری نمی‌تواند انجام دهد. او گفت فعلاً کارت شناسایی هم تمدید نمی‌شود و باید منتظر باشیم و ببینیم در این مرحله اقدام ادارۀ مهاجرت چیست. گفت متاسفانه شاید شما را به کمپ منتقل کنند. اگر شما را گرفتند، بلافاصله با من تماس بگیرید تا نامۀ اعتراض مجددی را بنویسم!

مشکل من دقیقاً همین بود که نمی‌خواستم با پسر پنج‌ساله‌ام به کمپ بروم. سؤالم این بود که مگر چه کاری کرده بودیم که باید ما را به کمپ برای دیپورتی منتقل می‌کردند؟ مگر ما چند سال پیش از سازمان ملل جواب قبولی نگرفته بودیم؟ کجای دنیا یک ادارۀ مهاجرت، جواب قبولی سازمان ملل را نمی‌پذیرد؟

با سازمان ملل تماس گرفتم و ایشان را در جریان گذاشتم. آنها هم گفتند متاسفانه کاری از دستشان برنمی‌آید، زیرا دولت ترکیه مدت‌هاست که مصاحبه‌ها را انجام می‌دهد و نتیجۀ آن را اعلام می‌کند. از آنها خیلی شاکی شدم و گفتم این کار شما رسماً نقض حقوق بشر و بی‌احترامی به رأی و حکمی است که خودتان به ما داده‌اید. گفتم در برگۀ قبولی سازمان ملل ذکر شده شخصی که این برگه را دارد، هیچ دولتی حق ندارد او را دیپورت کند، اما متاسفانه هیچ جواب درستی از طرف آنها نگرفتم.

خلاصه از آنها هم هیچ امیدی نصیب من نشد.

من چند سال قبل پس از خروج از ایران و دستگیر شدن در فرودگاه استانبول، به زندان یا همان کمپ دیپورتی منتقل شده بودم و فاجعه را از نزدیک مشاهده کرده بودم.

کمپی که افراد را از اسپارتا به آنجا منتقل می‌کردند در آنتالیا قرار داشت. آنجا یکی از بدترین مکان‌ها در ترکیه به شمار می‌رود و به مراتب از کمپ استانبول بدتر است.

صداهای ضبط‌شدۀ بسیاری از پناهندگان که در تلاش برای خروج از کمپ آنتالیا بودند، همچنان موجود است. برای افرادی که فرزندانشان در آنجا مریض شده بودند، هیچ دارویی تجویز نمی‌شد.

بسیاری از دوستان من مدت‌ها در آنجا در حبس بودند. خواهری که اولین بار در شهر اسپارتا ملاقات کردیم و در کلیسای ما ایمان آورد، به آن مکان منتقل شد و پس از چهار ماه آزاد شد.

اگر خانواده‌ای به آن کمپ منتقل می‌شدند، مادر و کودکان از پدر خانواده جدا می‌شدند و فقط یک‌بار در هفته، به مدت دو ساعت می‌توانستند همدیگر را ملاقات کنند.

زنان هم به دلیل شلوغی آن مکان و سر و صدایی که بچه‌ها ایجاد می‌کردند، دچار استرس و آسیب‌های روحی شدید می‌شدند.

علاوه بر این مشکلات، آنها باید دوباره مبلغ زیادی به وکلا پرداخت می‌کردند تا شاید وکیل بتواند اقدامی کند و آنها را از آن مکان بیرون آورد. در ادامه هم باید منتظر می‌ماندند تا شاید از مسیری بتوانند به کشور دیگری بروند که در عمل غیرممکن بود.

من هرگز دوست نداشتم فرزندم حتی نزدیک به آن مکان شود، چه برسد به اینکه به آنجا منتقل شود.

روزهای سختی را می‌گذراندم.

با مشورتی که با وکیلم داشتم، بهترین تصمیم این بود که تا اطلاع ثانوی به ادارۀ مهاجرت مراجعه نکنم و در صورتی که با من تماس گرفتند، سریعاً ایشان را در جریان بگذارم.

حالا من مانده بودم و آرزوهای از دست رفته و ترس از دیپورتی! مشخص نبود چقدر خودم و خانواده‌ام آسیب روحی خواهیم دید و اگر در نهایت ما را دیپورت کنند، چه بلایی قرار است در ایران سر ما بیاید.

ترس و اضطراب را به معنای واقعی کلمه و با تمام وجودمان درک کردیم. تنها کاری که از دستمان برمی‌آمد، این بود که مدام با همسرم دعا کنیم تا آرامش ما از بین نرود.

با توجه به پیام‌هایی که دریافت کرده بودیم، می‌دانستیم نباید چشمانمان را ببندیم و غافل باشیم.

با قلبی شکسته، دلی نالان و چشمانی گریان، به حضور شاه شاهان می‌رفتم و دعا می‌کردم: «خداوندا! هیچ دستی از سوی دولت ترکیه برای انتقال ما به کمپ، زنگ خانۀ ما را لمس نکند.»

می‌گفتم: «خداوندا! ما سال‌ها در این خانه فرزندان تو را خدمت کردیم و پای آنها را شستیم. می‌گفتم: پدر! این خانه، خانۀ تو بوده و افراد بسیاری در منزل ما به عیسی مسیح ایمان آوردند، پس خواهش می‌کنم اجازه نده کسی زنگ این خانه را به جهت کاری که در ارادۀ تو نیست بزند.»

گفتم: «خداوندا! ما بارها در این خانه با قدرت کلام تو و مسح روح‌القدس، قلعه‌های دشمن در زندگی ایمانداران عیسی مسیح را خراب کردیم. در این خانه شاهد معجزات و شفاها و آزادی‌های زیادی بودیم. این خانه را به فرشتگان خود بسپار تا مراقب آن باشند.»

در آن زمان، هشت نفر از اعضای کلیسا، آمادۀ غسل تعمید شده بودند. ما در کلیسای خود یک استخر بادی داشتیم و تصمیم گرفتیم تا آن افراد را در خانۀ خودمان تعمید دهیم. آمادۀ انجام این کار شدیم و از آنجایی که آنها از شرایط ما آگاه بودند، پیشنهاد ما را پذیرفتند تا مراسم تعمید، در خانه انجام شود.

بهترین استراتژی همین است. وقتی نیروی‌های دشمن به ما حمله می‌کنند، ما هم باید با تمام قوا در مقابل آنها بایستیم و مقابله کنیم!

لحظه‌ای کنار کشیدن از جنگیدن در برابر دشمن یعنی شکست و پایان کار. من قصد نداشتم بازی را ببازم. می‌دانستم خدا برای من می‌جنگد.

جنگی که من با دنیای تاریکی داشتم، پس از پیروزی در آن چهل روز، بزرگتر از قبل شده بود. گاهی احساس می‌کردم که شیطان با تمام توان خود سعی دارد من را از ایمان به زیر بکشد.

بعضی اوقات احساس یأس و ناامیدی به قدری بود که حتی سخت می‌توانستم کتاب مقدس را باز کنم و بخوانم، اما چاره‌ای نداشتم جز ایستادن و ادامه دادن.

یادم به اولین روزی افتاد که بند کفشم را ‌بستم و برای دعا به بالای کوه رفتم. آن لحظه کاملاً احساس کرده بودم که وارد میدان جنگ خواهم شد.

تمام آن مسیر را تا آنجا پیش نرفته بودم که تسلیم شوم و بازگردم. چهل روز را با سختی در آن مسیر طاقت‌فرسا به بالای کوه نرفته بودم که حالا سرم را در مقابل شیطان خم کنم. همۀ درها برای رفتن از ترکیه به روی ما بسته شده بود و  به هر راهی که فکر می‌کردیم، نتیجه‌ای به همراه نداشت.

وقتی خبر ناراحتی و نگرانی ما و ترس از دیپورتی، به برادران و خواهران مسیحی ما رسید و تقریباً همه دوستان ما در سراسر دنیا متوجه این موضوع شدند، زنجیرۀ دعا برای ما، وسیع‌تر شد.

من به تعداد زیادی از دوستانم در سراسر دنیا پیام دادم و از آنها خواهش کردم تا در دعاهایشان ما را به یاد آورند. هزاران نفر در سراسر دنیا برای رهایی ما از آن وضعیت دعا می‌کردند.

دو خواهر بسیار عزیز در کلیسا در شهرهای دیگر داشتیم که به مدت چهل روز ساعت پنج صبح بیدار می‌شدند و برای شرایط ما روزه می‌گرفتند و دعا می‌کردند.

چه محبتی بالاتر از این بود که افرادی برای مشکل ما، صبح‌ها زودتر از خودمان بیدار می‌شدند و چهل روز از وقت شخصی خود را به دعا برای وضعیت ما اختصاص داده بودند؟

این عزیزان عشق و علاقۀ خودشان را به فراوانی نشان دادند و ثابت کردند که کهانت و شفاعت را به خوبی درک کرده‌اند.

همین‌طور از هر طرف، اشخاصی که حتی آنها را نمی‌شناختم، دعاهای خود را به صورت صوتی برای ما ارسال می‌کردند تا باعث برکت و تسلی ما شوند و به ما بگویند که در کنار ما هستند و ناراحتی و نگرانی ما برای آنها بسیار مهم است.

براستی چقدر دلگرم‌کننده است وقتی انسان متوجه می‌شود که افرادی وجود دارند که نگران وضعیت او هستند. اگر انسان‌هایی تنها بودیم، در آن زمان که فشار و ناراحتی تمام وجودمان را در بر گرفته بود، باید چه می‌کردیم؟ اگر عیسی خداوند را نمی‌شناختیم، در آن روزهای نگران‌کننده باید به کجا پناه می‌بردیم و اگر کلام خدا را نداشتیم و آن را نخوانده بودیم، باید از چه طریقی تسلی می‌یافتیم؟

اگر کمک‌های ما از جانب آسمان نبود، باید در آن تنگنا نزد کدامین خدا دعا و از چه کسی طلب کمک می‌کردیم؟

با همان دوستی که همسر و فرزندانش چند وقت پیش ایمان آورده بودند و جلسات کلیسایی در منزلشان برگزار می‌شد، بیشتر از قبل در ارتباط بودم.

او برادری مبارک و دوستی گران‌قدر است. می‌توانستم به‌طور کامل به او اعتماد کنم. در بسیاری از زمان‌های پیاده‌روی، او هم با من همراه می‌شد.

واقعاً احساس آرامش می‌کردم وقتی که در کنار او بودم. بسیاری از روزها به منزلش می‌رفتم و با او صحبت و دعا می‌کردیم.

در تمام سال‌هایی که وارد ترکیه شدم، هیچ رابطه‌ای مانند آن نداشتم. به نظر می‌رسید که خدا او را فرستاده تا زمانی که فشارها و تنهایی بیشتر از هر زمانی مرا آزرده می‌کرد، وجودش باعث تسلی من باشد.

دوستان و برادران و خواهران بسیاری در سراسر دنیا دارم که وجود هر یک باعث برکت من است و می‌توانم روی کمکشان حساب کنم، اما او رفیقی است که هنوز هم می‌توانم تمام حرف‌های ناگفته‌ام را با او در میان بگذارم.

به نظرم معجزه‌ای هست به نام رفاقت، که در دل انسان‌ها اقامت دارد. ما نمی‌دانیم چطور به وجود می‌آید یا چگونه آغاز می‌شود، اما شادی‌ای که به ارمغان می‌آورد، همیشه موهبتی خاص است و متوجه می‌شویم که رفاقت یکی از ارزشمندترین نعمات خداوند است.

مشکلات و دردهایم را کاملاً با او در میان می‌گذاشتم و او هم سعی می‌کرد با آرامش، به حرف‌هایم گوش کند. جایی که لازم بود، مطالبی از زندگی خودش می‌گفت، جایی که احتیاج بود، سکوت می‌کرد و جایی هم که احساس می‌کرد باید بخندد، با من شوخی می‌کرد.

گاهی اوقات چشم‌هایم را باز می‌کردم و می‌دیدم که در اوج ناراحتی چنان می‌خندیم که اگر فردی غریبه از کنار ما می‌گذشت، باورش نمی‌شد که حال من خوب نیست!

شاید زندگی همین است؛ همان خنده‌های لحظه‌ای و احساس شادی در کنار رفیقی که کاملاً تو را می‌فهمد.

در واقع این را در زندگی‌ام تجربه کردم که با کسی که تو را درک می‌کند، نشستن روی جدول کنار خیابان و خوردن یک فلافل، بسیار ارزشمند است!

اما کافی است با افرادی باشی که تو را درک نمی‌کنند و غم تو برایشان اهمیتی ندارد. بهترین رستوران‌ها و گران‌ترین غذاها هم آن‌طور که باید به آدم نمی‌چسبد!

در همان زمان که در فشارهای عجیب بودیم، خدا را شکر فرصتی پیش آمد تا خواهرم به ترکیه بیاید و در کنار ما باشد. حضور او هم بسیار برکت‌دهنده و قوت‌بخش بود. وجود او و رفیقم در آن روزها در اسپارتا مانند آبی روی آتش بود.

هر بار که با خواهرم صحبت می‌کردیم، بیشتر به خطرات و پیچیدگی‌های موضوع زندگی در آن وضعیت پی می‌بردیم و علیرغم تمام مشورت‌ها، متوجه می‌شدیم که کاری از دست ما برنمی‌آید.

یکی از بدترین اتفاقاتی که برای یک انسان رخ می‌دهد این است که مجبور می‌شود تا کاری را انجام دهد که دلش نمی‌خواهد. من و خواهرم مشورت زیادی داشتیم، اما در نهایت کاری را می‌کردیم که نه سال آن را انجام داده بودیم. یعنی صبر و انتظار!

تنها راه باقی ماندۀ پیش روی ما، همان راه رسیدن به کانادا بود که دایی همسرم آن را تازه شروع کرده بود. اما صبر در آن شرایط ناامید کننده و تاریکی مطلق، برایمان همچون زهری کشنده بود.

من و همسرم برای زندگی مشترک خود، بهای زیادی را در ترکیه پرداخت کرده و از بسیاری از چیزها گذشته بودیم. اما برای من قابل درک نبود که او چگونه با خیالی راحت می‌گوید که باید صبر کنیم. هر چه می‌خواهد بشود!

او می‌گفت: «اگر به کمپ هم رفتیم هیچ مشکلی ندارد، ولی صبر کنیم! هیچ کار دیگری از دست ما برنمی‌آید. هیچ‌وقت تا این اندازه، به مهاجرت به کانادا نزدیک نشده‌ایم.»

دیگر طاقتم تمام شده بود! من حتی حاضر شدم که به ادارۀ مهاجرت مراجعه کنم تا مرا دستگیر کنند و به کمپ بفرستند! حتی حاضر بودم با وجود تمام آن اتفاقات سخت و غمگینی که برایم در کمپ (نه سال قبل در استانبول)  افتاده بود، تنهایی به آنجا بروم. آماده بودم مرا با مشخص نبودن عاقبت کار، به ایران دیپورت کنند، اما لحظه‌ای نمی‌خواستم پسرم که در تصمیم‌گیری‌های مهاجرتی ما هیچ نقشی نداشته، پایش به کمپ باز شود.

چندین بار حتی صبح‌ها تا نزدیک ادارۀ مهاجرت رفتم، اما منصرف شدم و گفتم شاید این کار، اشتباه بزرگی باشد که من را وارد مسیری کند که اصلاً از خداوند نیست. فشار به قدری زیاد بود که هر لحظه ممکن بود یک تصمیم عجیب و غریب بگیرم.

روزها و شب‌های بسیار ترسناک و دور از امیدی را می‌گذراندم. تنها دلخوشی من این بود که عصرها به همراه خواهرم با اتوبوس به محله‌ای خلوت می‌رفتیم و دعا می‌کردیم تا نقشۀ خدا را بفهمیم.

یکی از همان روزهایی که در حال بازگشت از آنجا بودیم، متوجه شدیم مأموران ادارۀ مهاجرت به مدرسۀ دختر یکی از دوستان ما رفته‌اند و آن دختر را گرفتند و بعد با پدر و مادرش تماس گرفتند. وقتی والدین او به مدرسه مراجعه کردند، به آنها دستبند زده و  همه را به کمپ منتقل کردند!

تصمیم گرفتیم که دیگر اجازه ندهیم پسرم به مهدکودک برود. هر راهی که ممکن بود خطرناک باشد را در نظر می‌گرفتیم و آنها را می‌بستیم.

براستی گناه کودکان چیست که باید این‌طور درگیر تصمیمات خانواده یا دنیای اطراف خود بشوند؟ سازمان‌های حقوق بشر و سازمان ملل کجا بودند تا از حق این کودکان دفاع کنند؟ به کجا باید نامه می‌نوشتیم و از چه نهاد یا ارگانی کمک می‌گرفتیم؟

بیشتر از هر زمانی، فشار و اضطراب نزد خانۀ ما رسیده بود و هر لحظه ممکن بود زنگ خانه به صدا درآید!

حداقل امیدی که داشتم این بود که خواهرم کنار ماست و اگر مشکلی پیش بیاید، او می‌تواند وسایل خانه را جمع کند و آنها را بفروشد. قرار شد کارت بانکی‌ام را به او بدهم تا در صورتی که اتفاق بدی افتاد، او بتواند پول‌های من را از طریق کارت دریافت کند. متاسفانه باید بگویم ذهنم به قدری به هم ریخت که رفته رفته خودم را آمادۀ رفتن به کمپ کردم! انگار دیگر باور کرده بودم که ما هم در آن دایره قرار داریم و شاید این هم جز ارادۀ خداست!

یک کوله‌پشتی هم آماده کردم و در آن نیازهای اولیه را قرار دادم تا اگر پلیس به منزل ما مراجعه کرد، غافلگیر نشوم و سریعاً آن را با خودمان ببرم. واقعاً باورکردنی نبود! به یاد روزهایی بودم که قرار بود چمدان‌هایمان را ببندیم و راهی کشور بعدی شویم، اما در حال جمع کردن کوله‌پشتی خودمان برای اعزام احتمالی به کمپ بودیم!

شنیدن آن اخبار به قدری برای ما مهم و ناراحت‌کننده بود که چند روزی را با همسرم به پیاده‌روی می‌رفتیم و دستمان را به دست هم می‌دادیم و با تمام قلب دعا می‌کردیم.

شاید کمتر کسی در حضور همسرش آن‌طور با اشک دعا کرده باشد. من همۀ اینها را با روح، قلب و جانم لمس کردم. به ته ناامیدی از این دنیا رسیدم.

باقیماندۀ قلبم، ایمان کامل به خدایی بود که غیرممکن‌ها را ممکن می‌کرد.

این مهم نیست که ما چقدر می‌ترسیم، این مهم است که آیا همچنان با همان واهمه، به راهمان ادامه می‌دهیم یا نه!

روزی همسرم پس از دعا، با قلبی شکسته و نالان گفت واقعاً دیگر دلم نمی‌خواهد منتظر کانادا باشم! فقط دلم می‌خواهد این روزها تمام شود. شاید این‌قدر به مهاجرت فکر کردم که آن را بزرگتر از خدا دیدم و برای خودم از مهاجرت بُتی ساختم! اینها نتیجۀ دعاهایی بود که در اشک‌های من مدت‌ها قبل جاری شده بود.

سرانجام با همسرم یکدل و جویای ارادۀ خدا برای مسیرهای روبرو شدیم.

همان روز، ساعت شش عصر جلوی کامپیوتر نشسته بودیم و باز هم مطالب را بررسی می‌کردیم و گفتیم خداوندا، ما از هر چیزی گذشتیم و آن راهی را که تو باز کنی، ادامه خواهیم داد.

همسرم گفت: «خداوندا، خواهش می‌کنم که تو راه را به ما نشان بده!» همان لحظه روی صفحۀ کامپیوتر متوجه شدم که ایمیلی دریافت کرده‌ایم. عنوان ایمیل این بود: «اسپانسرهای شما در کانادا تأیید شدند و شماره پروندۀ شما صادر شد!»

لحظه‌ای گفتم وای خدا من! این غیرممکنه!

اسپانسرها تأیید شدند. از خوشحالی به هوا پریدیم. خواهرم و پسرم از آشپزخانه دویدند و موضوع را پرسیدند. همگی از خوشحالی بال درآورده بودیم و خدا را شکر می‌کردیم.

لحظۀ فوق‌العاده‌ای بود. انگار میان زمین و آسمان بودیم. همان لحظه که همسرم گفت: «خداوندا راه را نشان بده»، آن ایمیل را دریافت کردیم.

در حضور خدا زانو زدیم و او را پرستش کردیم. خیلی وقت بود که چنین شادی‌ای را تجربه نکرده بودیم. انگار تیم ما در مسابقۀ فینال، در دقایق پایانی به تیم حریف گل زده بود و از خوشحالی نمی‌دانستیم باید چه کنیم.

جالب است که وقتی تاریخ و ساعت را چک کردم، متوجه شدم که هفت سال پیش درست در همان تاریخ و همان ساعت، جواب قبولی را از سازمان ملل دریافت کرده بودیم. خدا نشانه داده بود که این کار من است.

چند مدت قبل برای اینکه خدمات کلیسایی را از خدا بزرگتر دانسته بودم، روی کوه توبه کرده و برکت آن را درک کرده بودم. این بار نوبت همسرم بود که بدلیل این که مهاجرت را بزرگتر از خدا دانسته بود، توبه می‌کرد! وقتی او معترف شد و یکدلی و اتحاد، بین من و او بوجود آمد و با تمام قلبمان جویای ارادۀ خدا شدیم، عصر همان روز آن خبر عالی را دریافت کردیم.

احتمال اینکه فکر کنیم این موضوع کاملاً اتفاقی است، صفر بود. روزی که ما به عنوان انسان چیزی را در حضور خدا قربانی می‌کنیم، در جای درستی قرار گرفته‌ایم.

من شاهد هستم که همسرم آن روز صبح، چطور با تمام وجود از خواسته‌اش گذشت و اعلام کرد که آنچه که خدا بخواهد را می‌پذیرد.

البته باید اشاره کنم که هنوز چیزی تمام نشده بود و همچنان همان خطرات ما را تهدید می‌کردند، ولی یک قدم در آن شرایط نابسامان پیش رفته بودیم و مهم‌تر از همه دیوار جدایی‌ای که شیطان در آن مورد خاص بین من و همسرم ایجاد کرده بود، شکسته شده بود.

با وکیلمان تماس گرفتم تا ببینم آیا خبر جدیدی دارد یا نه! او مطلبی برای ارائه کردن نداشت و گفت که در حال حاضر نمی‌توانیم هیچ اقدامی بکنیم و فقط باید منتظر بمانیم.

هم درون منزل برایمان خطرناک بود، هم بیرون از منزل! در کلیسا هم همین وضعیت را داشتیم. اگر به‌طور اتفاقی همسایه‌ای به پلیس شکایت می‌کرد و آنها به یکی از خانه‌هایی که در آن جلسه بود، رجوع می‌کردند، اولین نفراتی که با مشکل روبرو می‌شدند، ما بودیم.

وضعیت حضور اعضای کلیسا، با توجه به فشارهای دولت ترکیه بسیار وخیم شده بود. افراد از ترس و نگرانی، فقط بار خود را می‌بستند و به نوعی از آن شرایط فرار می‌کردند. واقعاً حق داشتند. بررسی کردیم و متوجه شدیم که در یک‌سال گذشته بیش از پنجاه درصد افرادی که با آنها در ارتباط بودیم، از آن شهر رفته‌اند.

در آن زمان، خدمت مجری‌گری و مدیا را واگذار کردم. قرار گرفتن جلوی دوربین، در آن زمان بسیار سخت بود و اجرای تلویزیونی استرس‌های زیادی داشت.

در طول هفته به منزل اعضایی که شرایطش را داشتند می‌رفتم و با آنها دعا می‌کردم و مطالبی از کلام خدا را تعلیم می‌دادم.

یکی از بهترین مکان‌ها منزل همان پدر و مادری بود که همچنان با اشتیاق در کلیسای خداوند بودند و با توجه به اینکه منزل خود را تغییر داده بودند، همچنان خانۀ خود را در صورت لزوم، در اختیار خداوند و کلیسا قرار می‌دادند.

پسر جوان‌تر آنها که در کافه‌ای در آن شهر کار می‌کرد، قرار بود به صورت غیرقانونی به ارمنستان و از آنجا با پرواز به اروپا سفر کند. در قلبم آرامشی برای تصمیمی که گرفته بود، نداشتم، چون دقیقاً من چند سال قبل به همان روش از ایران خارج شدم و هنگام خروج از ترکیه دستگیر شدم. به او گفتم این کار را انجام نده، زیرا خطرات زیادی دارد!

او گفت: «مهاجرت غیرقانونی، بهتر از این است که عمر خودم را در این شهر بگذرانم تا جوانی‌ام از بین برود!» وقتی از این زاویه نگاه می‌کردم و یادم می‌افتاد که خودم هم یک دهه از بهترین دوران زندگی‌ام را آنجا گذراندم، به او و امثال او حق می‌دادم.

بعضی مواقع به آنها افتخار هم می‌کردم و می‌گفتم حداقل شانس خود را برای مهاجرت امتحان می‌کنید. من در آن چند سال حتی یک‌بار هم آن را امتحان نکرده بودم.

به خاطر دارم در سال ۲۰۱۵، کشورهای اروپایی مرزهای خود را به سوی تمام پناهندگان در ترکیه باز کردند و تعداد زیادی از افراد، قانونی و بدون پاسپورت و مصاحبه وارد اروپا شدند.

به یاد می‌آورم یکی از دوستانم در آن زمان با من تماس گرفت و گفت: «بیایید با من، خانواده‌ام هم‌مسیر شویم و به اروپا برویم.» در آن زمان ما می‌توانستیم به راحتی پیشنهاد او را قبول کنیم و با او و خانواده‌اش به اروپا برویم، چون فرزندی هم نداشتیم که نگران سختی‌های مسیر برای او باشیم. ولی من گفتم: «ما جواب قبولی سازمان ملل را داریم و هر کسی که این قبولی را دارد، کمتر از یک ‌سال به کشور بعدی منتقل می‌شود!»

سال‌ها بعد که از آن اتفاق گذشت، همیشه خودم را برای آن موضوع سرزنش می‌کردم که چرا با او هم‌مسیر نشدم. دوستم و خانواده‌اش به راحتی به اتریش رسیدند و همان سال هم اقامت خود را گرفتند، اما ما پس از چند سال انتظار، تازه باید در انتظار دیپورتی قرار می‌گرفتیم. این برای ما بسیار دردناک بود!

به هر حال زندگی هر فردی مسیر متفاوتی دارد و نمی‌توان گفت اگر آن سال به اروپا رفته بودم، حتماً همه چیز درست و خوب می‌شد. خدا بهتر می‌دانست که چه چیزی در آن زمان، برای ما به صلاح و خیریت است.

چند روز بعد، متاسفانه متوجه شدم دوستم که غیرقانونی رفته بود را در ارمنستان دستگیر و به ایران دیپورت کردند. شنیدن این خبر برایم بسیار ناراحت‌کننده بود. خیلی دلتنگ او می‌شدم.

به منزل پدر و مادر او رفتم و ایشان، عمیقاً ناراحت بودند. کلی امید و آرزو برای پسر جوانشان داشتند و مبلغ زیادی هم برای آن مسیر، هزینه کرده بودند.

به هر حال آن اتفاق افتاده بود و باید می‌پذیرفتیم که کاری از دست ما برنمی‌آید. او به ایران رفت و حالا در ایران شرایط خوبی دارد!

مطمئناً خداوند قوم خودش را فراموش نمی‌کند و آنهایی که به او وفادار بودند را مبارک کرده و با دست زورآور خود هرجا که باشند، ایشان را هدایت می‌کند و برکت می‌دهد.

اگر درک کنیم که خداوند در هر شرایطی، ما را هدایت و رهبری می‌کند و حضور او در زندگی ما ربطی به این ندارد که ما کجا و در چه زمانی زندگی می‌کنیم، پیروزی حقیقی را به دست آوردیم.

افراد زیادی را دیدم که وقتی نتوانستند به کشور دیگری مهاجرت کنند، از ایمان خود به مسیح دست کشیدند و بعد از آن هرگز نام خداوند را به زبان نیاوردند و پایشان را دیگر به کلیسا نگذاشتند.

دوستان زیادی داشتم که وقتی خدا یکی از مهم‌ترین حاجت‌ها و خواسته‌هایشان را نداد، نتوانستند آن را هضم کنند و به شدت از خدا دلگیر شدند. اما آن برادر که تمام دار و ندار خود را در ترکیه فروخته بود و به پول تبدیل کرده بود تا بتواند از آنجا برای رسیدن به رؤیای خویش پرواز کند، وقتی به در بسته خورد، ایمانش را از دست نداد! این باعث قوت قلب و برکت من بود.

خدا را شکر، پدر و مادر او هم در ایمان استوار بودند و پس از چند روز پذیرفتند که این اتفاق افتاده و خدا را شکر می‌کردند که پسرشان سالم است. واقعاً در منزل ایشان آرامش بی‌نظیری داشتم. انگار خانۀ پدر و مادر خودم بودم. جای خالی پدر و مادرم را حس نمی‌کردم. هر بار هم در فصل گرم سال به منزل ایشان می‌رفتم، با شربت سکنجبین از من پذیرایی می‌کردند. وای که یاد منزل ایشان و آن شربت‌ها در گرمای تابستان، احساس شعف و شادی زیادی در من به وجود می‌آورد! چقدر آن شربت در منزل ایشان خوشمزه بود!

واقعاً مشارکت‌هایی عالی در کلام خدا، با این عزیزان داشتم. بارها فکر کرده بودم که این من هستم که به خانۀ آنها می‌روم و ایشان را برکت می‌دهم، اما هر بار که به ملاقاتشان می‌رفتم، برکت فراوانی را دریافت می‌کردم.

متاسفانه در میان ناباوری، پدر آن خانواده از این دنیا رفتند و به منزل ابدی خویش شتافتند. شبی که با تمام وجودم احساس کردم یکی از بزرگترین عزیزانم را از دست داده‌ام. هرگز نمی‌توانستم باور کنم که این اتفاق افتاده است! وقتی شب با دوستان دیگرم به منزل آن مادر رفتیم، همه در آغوش هم گریه می‌کردیم. باورش سخت بود که دیگر آن پدر عزیز را در این زمین نخواهم دید.

زندگی با تمام قدرت، روی خشن خودش را به من نشان داده بود!

از دست دادن او، چیزی فراتر از یک غم ساده بود. انگار تکه‌ای از وجود ما رفته بود. او فقط عضو و خادم کلیسایمان نبود، بلکه پناهی بود که در سخت‌ترین روزها، در کنار ما حضور داشت.

وقتی خبر رفتنش را شنیدم، احساس کردم همه چیز در حال خراب شدن است. انگار چیزی درونم شکست، دردی که با هیچ کلمه‌ای قابل توصیف نبود. چشمانم پُر از اشک شد، اما آن اشک‌ها نمی‌توانستند عمق اندوهی را که در قلبم بود را بیرون بریزند.

به یاد می‌آوردم که چطور کنارمان بود، چطور با کلامش‌ دلگرمی می‌داد و چطور دعایش باعث برکت کلیسا بود. دلم می‌خواست باور نکنم که دیگر او را نخواهم دید، اما واقعیت سنگین‌تر از آن بود که بتوانم انکارش کنم.

در دل آن غم، مثل همیشه امیدی آرام مرا در آغوش گرفت. امید به اینکه این پایان نیست، امید به اینکه روزی دوباره او را خواهم دید، آنجا که دیگر مرگ و اشک وجود ندارد!

چند روز بعد، مادر عزیز آن خانواده که به همراه پسر دیگر و عروسش در اسپارتا زندگی می‌کردند، تصمیم گرفتند تا بدن ایشان را به شهر خودشان (شیراز) منتقل کنند تا آنجا به خاک سپرده شود. در آن روزها که در منزل ایشان بودیم، کمی به حال خودم و دیگران فکر کردم و متوجه شدم که سال‌های قبل با تمام مشکلاتش، بهتر و راحت‌تر می‌گذشت. به نظرم زندگی هرچه جلوتر می‌رود، سخت‌تر و مشکلات انسان بیشتر می‌شود.

وقتی نگاهی کلی به شرایط دنیا می‌اندازیم، می‌بینیم انگار به سوی زمان‌های آخر در حرکت هستیم.

در انجیل متی، عیسی مسیح نشانه‌های زمان‌های آخر را این‌طور بیان می‌کند:

«هنگامی که عیسی از معبد خارج می‌شد، شاگردانش آمده، خواستند او را به دیدن ساختمان‌های معبد ببرند. اما عیسی به ایشان گفت: «این ساختمان‌ها را می‌بینید؟ براستی به شما می‌گویم که سنگی بر سنگی دیگر باقی نخواهد ماند، بلکه همه زیر و رو خواهند شد.» ساعاتی بعد، وقتی او در دامنهٔ کوه زیتون نشسته بود، شاگردانش آمده، از او پرسیدند: «به ما بگو این وقایع در چه زمانی روی خواهند داد؟ نشانۀ بازگشت تو و آخر دنیا* چیست؟» عیسی به ایشان گفت: «مواظب باشید کسی شما را گمراه نکند. زیرا بسیاری به نام من آمده، خواهند گفت، ”من مسیح هستم“ و عدهٔ زیادی را گمراه خواهند کرد. از دور و نزدیک خبر جنگ‌ها به گوشتان خواهد رسید. اما پریشان نشوید زیرا جنگ‌ها اتفاق خواهند افتاد، اما به این زودی دنیا به آخر نخواهد رسید. اقوام و ممالک به هم اعلان جنگ خواهند داد و در جاهای مختلف دنیا، قحطی‌ها و زمین لرزه‌ها پدید خواهد آمد. اما اینها تنها آغاز درد زایمان است. آنگاه شما را تسلیم خواهند کرد تا شکنجه شوید و شما را خواهند کشت. تمام مردم دنیا به خاطر نام من از شما نفرت خواهند داشت. بسیاری از ایمان خود برخواهند گشت و یکدیگر را تسلیم کرده، از هم متنفر خواهند شد. بسیاری برخاسته، خود را نبی معرفی خواهند کرد و عدهٔ زیادی را گمراه خواهند نمود. گناه آن‌قدر گسترش پیدا خواهد کرد که محبت بسیاری سرد خواهد شد. اما هر که تا به آخر، زحمات را تحمل کند، نجات خواهد یافت.»

(انجیل متی باب 24 آیۀ 1 الی 13)

واقعاً وقتی به نشانه‌های زمان‌های آخر می‌نگریم، می‌بینیم که در حال حرکت به آن سمت هستیم. روزهایی که سخت‌تر از گذشته می‌شوند و اخبار جنگ‌ها و آشوب‌ها از همۀ دنیا به گوش می‌رسند.

در روزهایی زندگی می‌کنیم که به خاطر ازدیاد گناه، محبت بسیاری از مردم از بین می‌رود!

به هر حال، آن خانوادۀ مبارک در تمام مدت زمانی که در شهر اسپارتا بودند، با محبت آسمانی، ما را خدمت کردند و با ایمانی که در قلبشان داشتند برای خداوند ایستادند. بدون شک، آنها از جمله افرادی هستند که نجات خداوند را خواهند دید.

روزی که آن خانواده در حال انتقال بدن آن پدر به ایران بودند، همسر ایشان با همۀ نیازهای مالی‌ای که داشتند، پرسیدند: «ممکن است دیگر شما را نبینیم، ده‌یک این ماه چقدر می‌شود؟»

واقعاً شنیدن این جمله از آن مادر در شرایطی که همسرش را از دست داده بود و نیاز شدید مالی برای انتقال بدن همسرش به ایران داشت، بی‌نظیر بود. او در حالی‌که در سختی ایستاده بود، به فکر رضایت خدا و انجام ارادۀ او بود.

خدا را شکر می‌کنم که در طول عمر خودم، موفق شدم این خانواده را ملاقات کنم و آنها را تعمید بدهم.

رفتن آن پدر به آسمان و بازگشت همسر ایشان به ایران در آن شرایط سخت زندگیمان، بسیار دشوار و ناراحت‌کننده بود.

بعضی افراد در زندگی انسان مانند نفس کشیدن هستند؛ حضورشان مملو از برکات است. درد از دست دادن آن پدر و اینکه در مجلس ختم ایشان بودم، خیلی به شرایط روحی من در آن زمان آسیب بیشتری وارد کرد.

از طرفی در مجلس ختم ایشان، عده‌ای در گوشه‌ای از اتاق جمع شده بودند و دربارۀ سختگیری‌های ادارۀ مهاجرت و دیپورتی ایرانیان به ایران صحبت می‌کردند!

این موضوع برایم قابل درک نبود که چرا در مجلس ختم باید چنین صحبت‌هایی را بشنوم که به من آسیب برساند.

تقریباً دو ماه از تأیید شدن اسپانسرهای ما و دریافت شمارۀ پرونده از سفارت کانادا گذشته بود.

وقتی آن مادر در حال بازگشت به ایران بود به من گفت: «پسرم! چرا این موضوع که در خطر دیپورتی هستید را به سفارت کانادا اعلام نمی‌کنید؟ شاید راهی باز شود و آنها هم قبول کنند که کار پرونده را زودتر انجام دهند!»

پیشنهاد خوبی بود، اما کاملاً مطمئن نبودم که آیا سفارت قبول می‌کند یا خیر! موضوع را با همسرم به اشتراک گذاشتم و او هم گفت: «پیشنهاد خوبی است، بهتر است این کار را انجام دهیم!»

نمی‌خواستم این تصمیم را بدون مشورت با خدا و هدایت مستقیم روح‌القدس بگیرم. در مدت زمانی که به مسیح ایمان آورده بودم، یاد گرفته بودم که هیچ تصمیمی بدون مشورت با خداوند به سرانجامی درست نخواهد رسید.

مزمور 32 آیۀ 8 می‌گوید:

خداوند می‌فرماید: «تو را هدایت خواهم نمود و راهی را که باید بروی به تو تعلیم خواهم داد؛ تو را نصیحت خواهم کرد و چشم از تو برنخواهم داشت!»

من بارها این آیه را خوانده بودم، امان زمان آن رسیده بود که ثمره‌اش را در زندگی‌ام ببینم. به حکمت آسمانی برای خبر دادن به سفارت احتیاج بود.

نتیجۀ آن اعتماد و مشورت‌های با خدا و هدایت روح‌القدس را زمانی که با خواهرم در یک پارک نشسته بودیم و دعا می‌کردیم، مشاهد کردم!

خیلی واضح صدای خدا شنیدم که مزمور 91 را بخوان.

«آنکه به خدای متعال پناه می‌برد، زیر سایهٔ قادر مطلق در امان خواهد بود. او به خداوند می‌گوید: «تو پناهگاه و خدای من هستی. من بر تو توکل دارم.» خداوند، تو را از هر دام خطرناک و بیماری کشنده خواهد رهانید. او تو را در زیر بال‌های خود خواهد گرفت و از تو مراقبت خواهد کرد. وعده‌های امین او برای تو چون سلاح و سپر می‌باشد. از بلاهای شب نخواهی ترسید و از حملات ناگهانی در روز بیم نخواهی داشت. وبایی که در تاریکی می‌خزد تو را نخواهد ترساند و طاعونی که در روشنایی کشتار می‌کند تو را نخواهد هراساند. اگر هزار نفر در کنار تو بیفتند و ده هزار نفر دوروبر تو جان بسپارند، به تو آسیبی نخواهد رسید. تنها با چشمان خود، خواهی نگریست و مجازات گناهکاران را خواهی دید. چون تو به خداوند پناه برده‌ای و زیر سایهٔ خدای قادر متعال به سر می‌بری، هیچ بدی دامنگیر تو نخواهد شد و بلایی بر خانهٔ تو سایه نخواهد افکند. زیرا به فرشتگان خود فرمان خواهد داد تا به هر راهی که بروی، تو را حفظ کنند. آنان تو را بر دست‌های خود بلند خواهند کرد تا حتی پایت هم به سنگی نخورَد. شیر درنده و مار سمی را زیر پا له خواهی کرد و آسیبی به تو نخواهد رسید! خداوند می‌فرماید: «آنانی را که مرا دوست دارند، نجات خواهم داد و کسانی را که مرا می‌شناسند، حفظ خواهم کرد. وقتی دعا کنند، دعایشان را مستجاب خواهم ساخت و چون در زحمت بیفتند، به کمک ایشان خواهم شتافت؛ آنان را خواهم رهانید و سرافراز خواهم ساخت. به آنان عمر دراز خواهم بخشید و نجاتشان خواهم داد.»

باز هم صدای خدا را واضح شنیدم که آیۀ 10 تا همیشه برای تو است!

« هیچ بدی دامنگیر تو نخواهد شد و بلایی بر خانهٔ تو سایه نخواهد افکند.»

از آن لحظه به بعد هیچ چیزی نتوانست من را بالا و پایین ببرد. هر اتفاقی هم افتاد، با ایمان به این آیه حرکت می‌کردم و مطمئن بودم هر عملی به خیریت من در کار است. در دلم آرامشی برقرار شد تا نامه‌ای را به سفارت کانادا بنویسم و وضعیت و شرایط خودمان را برایشان توضیح دهم.

اگر ما با ایمان به عیسی مسیح، هدایت و حمایت خدا، صبوری و مشورت با مردان و زنان خدا کاری را بکنیم و در قلبمان آرامشی برای انجام آن داشته باشیم، خدا هم در آن تصمیم عمل می‌کند و با ما خواهد بود.

من بارها شنیدم که افرادی هستند که ما را از تصمیم‌هایمان دلسرد می‌کنند و می‌خواهند حرف خود را بر کرسی بنشانند. آنها می‌خواهند ما را به مسیری غیر از آنچه خدا برای ما در نظر گرفته است ببرند. بعضی مواقع هم شیطان با ترفندهای خود می‌خواهد شک و تردیدی به وجود آورد، اما رؤیا و تصویری که خدا به ما داده، با دعا و ماندن در راستی به سرانجام می‌رسد. من هم نمی‌خواستم آن زحمات، دعاها و صبوری‌ها به نتیجه نرسند و در نهایت سرافکنده شوم. باید همچون بازی شطرنج؛ هر حرکتی را در نظر می‌گرفتم و از قبل نتیجۀ حرکت هر مهره را متوجه می‌شدم.

سه روز دعا کردم که خداوندا چطور نامه را تهیه کنم تا وقتی افسر سفارت آن را می‌خواند تحت تأثیر قرار بگیرد! من باور داشتم وقتی دعا می‌کنیم، افرادی که نامه‌ها و ایمیل‎های ما را می‌خوانند، می‌توانند تحت تأثیر روح‌القدس قرار بگیرند.

پس واقعاً احتیاج بود تا با درایت و حکمت، متن را آماده کنم. روز سوم که نامه را آماده کرده بودم، فکری از ذهنم گذشت تا علیرغم اینکه آن نامه را آماده می‌کنم، از وکیلی که در ترکیه داشتیم هم خواهش کنم یک نامه از طرف خودش بنویسد. هدفم این بود که او هم حرف‌های من را تأیید و نامه را مهر و امضا کند تا به سفارت بفرستم.

موضوع را با وکیلمان در میان گذاشتم. او با خوشحالی استقبال کرد! او متنی را آماده کرد و برای من فرستاد. همۀ نامه‌ها آمادۀ ارسال به سفارت بودند. دست همسر و پسرم را گرفتم و قبل از ارسال آن ایمیل، با هم دعا کردیم و از خدا خواستیم ما را یاری دهد. سرانجام ایمیل را ارسال کردیم و با امیدواری زیاد منتظر جواب ماندیم.

یک هفته بعد، به همراه همسر و فرزندم به پارکی رفته بودیم و پسرم در حال بازی کردن بود که ایمیلی را دریافت کردم!

متن ترجمه شدۀ ایمیل دریافتی، این بود:

«متقاضی محترم؛ ایمیل شما دریافت شد. ما در حال کار بر روی پروندۀ شما هستیم و سعی می‌کنیم روند بررسی را سرعت ببخشیم.»

خدا را شکر کردم و بلافاصله به همسرم در آن طرف پارک که با پسرم در حال بازی بود خبر دادم و کلی خوشحال شدیم. این واقعاً نتیجۀ دعاها و مشورت با خدا و مردان و زنان خدا بود.

چند روز بعد، دوباره تعدادی از هموطنانی که منتظر مهاجرت از طریق اسپانسری به کانادا بودند را کاملاً به صورت اتفاقی در صفحات مجازی پیدا کردیم. آنها به ما پیشنهاد دادند که به اسپانسر خودمان در کانادا (دایی همسرم) بگوییم که به صورت حضوری به دفتر نمایندۀ پارلمان در کانادا برود و آنها را در جریان بگذارد و خواهش کند تا روند انجام پروسۀ پروندۀ ما را سرعت دهند. این کار باعث می‌شد تا نمایندۀ پارلمان نامه‌ای را به ادارۀ مهاجرت بفرستد تا ادارۀ مهاجرت پروسۀ انتقال ما را زودتر انجام دهد.

دایی همسرم به دیدار با نمایندۀ پارلمان رفت و از ایشان خواهش کرد تا شرایط ما را مدنظر قرار دهند.

ما دوباره پس از چند روز، در جواب ایمیلی که ده روز قبل از سفارت دریافت کرده بودیم، دوباره متنی را ارسال کردیم و از آنها خواهش کردیم تا در صورت امکان پروندۀ ما را زودتر مورد بررسی قرار دهند. در حقیقت از دو طرف پیگیری کردیم و امیدوارم بودیم.

فرار بزرگ

یک روز که از خواب بیدار شدم، احساس کردم چیزی در گلویم گیر کرده است. احساس ناخوشایندی را تجربه می‌کردم. پس از چند روز مجبور شدم به بیمارستان مراجعه کنم و ملاقاتی با متخصص گوش و حلق و بینی داشته باشم. در آن زمان حتی مراجعه به بیمارستان بدون داشتن کارت شناسایی معتبر بسیار خطرناک بود، اما چاره‌ای نداشتم!

با همسرم به بیمارستان رفته بودیم و پشت در اتاق متخصص، یکی از دوستانم با من تماس گرفت و بعد از کلی صحبت و احوالپرسی، به من گفت که متاسفانه یکی از خادمین کلیساهای دیگر را به همراه خانواده‌اش از خانه‌ بیرون آوردند و به کمپ برای دیپورتی منتقل کردند! خیلی برای آنها ناراحت شدم. او یکی از پرستندگان خدا در گروه پرستش بود.

خدا را شکر به مرحله‌ای رسیده بودم که نگرانی در من جای زیادی نداشت. انگار هرچه جلوتر می‌رفتم، اعتمادم به خدا بیشتر می‌شد.

زمانی که از مطب دکتر خارج شدم، صدای خدا را واضح شنیدم که زمان این است که از خانۀ خودتان خارج شوید و به مکان دیگری بروید! باورش برایم سخت بود. درک آن صدا برایم آسان‌تر از باور آن موضوع بود. آن صدا را کاملاً می‌شناختم و می‌دانستم خدا چیزی را نمی‌گوید که به آن فکر نکرده باشد. می‌دانستم خداوند از قبل مکانی را برای ما مهیا کرده است.

از بیمارستان به خانه برگشتیم. اصلاً نمی‌دانستیم کجا برویم، ولی هرطور که بود، باید حرکت می‌کردیم و از آن صدا اطاعت می‌کردیم. عصر شده بود و می‌بایست سریعاً تصمیم می‌گرفتیم. قبل از اینکه به مکان دیگری جهت استقرار و زندگی فکر کنم، همراه با همسرم چمدانمان را آماده کردیم.

به اولین نفری که فکر کردم همان رفیقم بود. خانۀ آنها سه خوابه بود. با او تماس گرفتم و شرایط را برایش توضیح دادم.

او از همۀ احوالات من در آن ایام با خبر بود و می‌دانست که در چه شرایطی هستم و کلی برای ما در دعا ایستاده بود. همین‌طور منزل خود را در خدمت کلیسا و فرزندان خدا قرار داده بود. او با خوشحالی و قلبی باز پذیرفت که مدتی به منزل آنها برویم تا تکلیف ما روشن شود و ببینیم نتیجۀ نامه‌نگاری با سفارت چه خواهد شد. هنوز هیچ خبر دقیقی از نحوۀ عملکرد سفارت نداشتیم.

فقط دو بار ایمیل داده بودیم و اسپانسر ما، نمایندۀ پارلمان را در کانادا ملاقات کرده بود. از قضا، تمام نامه‌نگاری‌ها و خروج ما از منزل، در اواخر ماه دسامبر اتفاق افتاد، که سفارت و ادارات در کانادا تعطیل بودند.

نگاهی به ساعت انداختم. نزدیک به ده شب بود که گفتم: «زمان خروج از این خانه فرار رسیده است!»

خانۀ خود را ترک کردیم و به منزل دوستمان رفتیم.

من و همسرم به دلیل ترک منزلمان با آن وضعیت، تحت فشار شدیدی بودیم، ولی پسر پنج‌ساله‌ام بسیار خوشحال شد، زیرا فرزند آنها همبازی پسرم بود و آنها از دیدن یکدیگر شاد شدند.

حقیقتاً کودکان اعتماد و توکل عجیبی به والدین خود دارند. در حالی که بسیاری از مواقع در سختی‌ها همراه ما هستند، همچنان به ما اعتماد دارند و در بدترین شرایط به ما چسبیده‌اند.

شب اول برای ما بسیار سخت گذشت، زیرا هیچ‌گاه حتی به چنین چیزی فکر نکرده بودیم که باید از خانۀ خودمان فرار کنیم و شب را در همان شهر و در مکان دیگری بخوابیم!

مدتی که در آن وضعیت گذشت، بعضی شب‌ها، نیم‌ساعت به آرامی و با احتیاط به خانۀ خود می‌رفتیم و کارهایی از جمله حمام کردن را انجام می‌دادیم.

ده روزی را سپری کرده و فشار روحی و عصبی زیادی را متحمل شده بودیم. آن زوج عزیز اتاق خصوصی خود را در اختیار ما گذاشته بودند و خودشان در اتاق پذیرایی روی زمین می‌خوابیدند. با آنها صحبت کردیم و پیشنهاد دادیم شاید کار درست این باشد که یک خانه اجاره کنیم، اما از آنجایی که کارت شناسایی‌ ما منقضی شده بود، نمی‌توانستیم ریسک کنیم و این کار را هم انجام دهیم.

از دوستم خواهش کردم تا ایشان با کارت شناسایی خودش خانه‌ای برای ما اجاره کند تا در آن زندگی کنیم. خانۀ مناسبی برای ما پیدا کرد و حتی پیش‌پرداخت هم دادیم، اما دوباره با مشورت با همسرم و دوستانمان به این نتیجه رسیدیم نباید ریسک کنیم و به آن خانه برویم!

در آن زمان مأموران ادارۀ مهاجرت به خانه‌ها سرکشی می‌کردند و برای تثبیت آدرس، از افراد در خانه، کارت شناسایی می‌خواستند. این کار هم خطرهای خودش را داشت، زیرا ممکن بود در آن خانه با مشکلی روبرو شویم. در نتیجه فردای آن روز پیش‌پرداخت را از صاحبخانه پس گرفتیم.

سراغ گزینۀ بعدی، یعنی اجارۀ هتل آپارتمان رفتیم، اما آن هم به دلیل نداشتن کارت شناسایی و اینکه هتل‌ها تحت بازرسی پلیس قرار می‌گرفتند، برای ما امکان‌پذیر نبود.

با خدا مشورت کردیم، دعا کردیم و همۀ نیازهای خودمان را به حضور شاه شاهان بردیم. منزل دوستم در طبقۀ پنجم آپارتمان بود. باجناق ایشان که یکی دیگر از دوستان بسیار خوب من بود، در طبقۀ همکف همان آپارتمان سکونت داشت.

تنها خانواده‌هایی که از وضعیت ما مطلع بودند، همین دو خانواده بودند. نمی‌توانستیم به همه بگوییم که خانۀ خودمان را ترک کرده‌ایم.

با باجناق ایشان صحبت کردیم. خانۀ آنها بسیار بزرگتر از خانۀ طبقۀ پنجم بود. آن خانه یک اتاق بزرگ داشت که در طول سال از آن هیچ استفاده‌ای نمی‌شد. وقتی با ایشان و همسرش صحبت کردیم، به لطف خدا آنها با خوشحالی ما را پذیرفتند.

این محبت خداوند بود که در دل این افراد دیده می‌شد. این دو خانواده با وجود شرایط دشوار ما، از راحتی و امنیتشان گذشتند و بارها گفتند که تا هر زمانی که بخواهید، می‌توانید در خانۀ ما اقامت داشته باشید.

به این افراد، انسا‌ن‌های امن می‌گویند. حضور چنین انسان‌هایی در سخت‌ترین شرایط می‌تواند قوت قلب ما باشد.

رفیقم در طبقۀ پنجم، دو کاناپۀ بزرگ داشت که به تخت تبدیل می‌شدند. آنها را از طبقۀ بالا به پایین منتقل کردیم و در اتاقی که قرار بود در آن سکونت داشته باشیم، گذاشتیم.

اگر ادارۀ مهاجرت متوجه می‌شد که آن دو خانواده به ما پناه دادند، بدون شک برای آنها نیز خطرناک بود. بارها این سؤال را از خودمان پرسیدیم که اگر ما به جای آنها بودیم، آیا حاضر بودیم به کسانی که نیاز دارند، پناه بدهیم و آنها را خدمت کنیم؟

همیشه خدمت کردن به معنای خواندن کلام خدا، موعظه یا تعلیم نیست. یک لیوان آب به دست کسی دادن هم خدمت بسیار بزرگی است.

عیسی مسیح در انجیل متی باب 25، مثالی آورد و دربارۀ روز داوری سخن گفت.

«آنگاه به عنوان پادشاه، به کسانی که در سمت راست من هستند خواهم گفت: بیایید ای عزیزان پدرم! بیایید تا شما را در برکات پادشاهی خدا سهیم گردانم، برکاتی که از آغاز آفرینش دنیا برای شما آماده شده بود. زیرا وقتی من گرسنه بودم، شما به من خوراک دادید؛ تشنه بودم، به من آب دادید؛ غریب بودم، به من جا دادید؛ برهنه بودم، به من لباس دادید؛ بیمار و زندانی بودم، به عیادتم آمدید. نیکوکاران در پاسخ خواهند گفت: خداوندا، کی گرسنه بودید تا به شما خوراک بدهیم؟ کی تشنه بودید تا به شما آب بدهیم؟ کی غریب بودید تا شما را به منزل ببریم یا برهنه بودید تا لباس بپوشانیم؟ کی بیمار یا زندانی بودید تا به ملاقات شما بیاییم؟  آنگاه به ایشان خواهم گفت: وقتی این خدمت‌ها را به کوچکترین برادران من می‌کردید، در واقع به من می‌نمودید.»

(انجیل متی باب 25 آیۀ 34 الی 40)

کاری که دوستانمان برای ما انجام دادند در دفتر خداوند ثبت شد، چرا که آن را با تمام قلب و بدون کوچکترین انتظاری، در حقیقت برای عیسی مسیح انجام داده بودند.

حقیقتاً دنیا جای زیباتری می‌شد، اگر همه به اندازۀ این افراد دیگران را محبت می‌کردند.

وقتی چهارچوب کلام خدا را می‌بینیم، متوجه می‌شویم که خدای محبت از انسان‌ها محبت می‌خواهد. همان‌طور که در رسالۀ اول قرنتیان می‌خوانیم که تنها سه چیز باقی می‌ماند: ایمان، امید و محبت. و بزرگترین آنها محبت است.

یکی از دلایلی که توانستم این کتاب را بنویسم، وجود همین افرادی است که در شرایط دشوار، کنار ما ایستادند و ما را محبت کردند تا ما حرفی برای گفتن داشته باشیم.

امروز متأسفانه در بعضی کلیساها شاهد این هستیم که بعضی از اعضا تحت قضاوت‌های نادرستی قرار می‌گیرند. برخی فقط به خدمت خود در کلیسا یا خادمین توجه دارند و اعضای دیگر را بی‌ارزش می‌دانند.

باید درک کنیم که عیسی مسیح جان خود را برای همه فدا کرد تا هرکسی به او ایمان می‌آورد، نجات حقیقی را لمس کند. همۀ فرزندان خداوند، برای او با ارزش هستند. شاید خوانندۀ این کتاب هرگز نام آن کسانی را که خانه و آزادی خود را فدای ما کردند، نمی‌داند. شاید هیچ‌کس از مشکلات و چالش‌های آنها خبر ندارد، اما ما یقین داریم که نام آنها در دفتر خداوند ثبت شده است و خداوند اجر آنها را به نیکویی خواهد داد. خداوند در روز تنگی آنها را خواهد رهانید، زیرا آنها در حقیقت مسیح را خدمت کردند.

خداوند به حضور آنها افتخار می‌کند، همان‌طور که من و خانواده‌ام به وجودشان افتخار می‌کنیم و هرگز محبت عظیم آنها را فراموش نخواهیم کرد.

ارزش خدمت کدام‌یک از ما بیشتر است؟ من یا آنها؟

این مهم بود که همۀ ما تمام آن چیزی که بلد بودیم را انجام دادیم. محبت متقابل، نتیجۀ آن دوستی‌ها و خدمات بود که تا ابد در قلب‌های ما پایدار می‌ماند.

من روزی در خانۀ آنها، کلام خدا را به آنها آموزش دادم، اما نوبت این رسیده بود که آنها در همان خانه، ما را محبت کنند. براستی عمل محبت‌‌آمیز خداوند در روابطمان نمایان بود!

اطراف ما افرادی هستند که نامی از آنها نیست، اما آنها در بنا و بسط ملکوت خداوند نقش بسیاری دارند و حاضرند حتی جان خود را در راه خداوند و نقشه‌اش بدهند.

شب‌ها پسرم سرش را روی بالش می‌گذاشت و آرام می‌خوابید. وقتی به صورت او نگاه می‌کردم، بسیار خوشحال بودم که در مکانی هستیم که خداوند آن را آماده کرده و برای این موضوع از خدا تشکر می‌کردم.

همین‌طور هر شب، افراد آن خانه را برکت می‌دادم و دعا می‌کردم خداوند درهای آسمان را به فراوانی به روی زندگی‌ ایشان باز کند، صدای آنها را در تنگی بشنود و آنها را از هر مشکل و خطری برهاند.

در خانۀ طبقۀ پایین، به دلیل اینکه از طبقۀ بالا بزرگ‌تر بود، راحت‌تر بودیم.

همچنان منتظر ارادۀ خدا بودیم تا او، کار را در زمانی مناسب پیش ببرد.

هیچ‌وقت این انتظار عجیب را فراموش نمی‌کنم. از طرفی منتظر تماس تلفنی از سفارت کانادا بودیم و از طرفی هم می‌ترسیدیم تا هر تلفنی را جواب بدهیم، چون شنیده بودیم که به دلایل مختلفی، از ادارۀ مهاجرت با پناهندگان تماس می‌گیرند و می‌خواهند به آنجا مراجعه کنند و در نهایت آنها را دستگیر می‌کنند. خلاصه، مدتی را با این سردرگمی‌های عجیب سر کردیم.

روزی به همراه همسرم و پسرم برای خرید به بازار رفته بودیم و زمانی که در حال بازگشت به خانۀ دوستمان بودیم، تلفن همراه من زنگ خورد!

شماره ناشناس بود! باید خوشحال می‌بودم یا مضطرب؟ خدا می‌داند که چه اضطرابی برای جواب دادن به آن تماس در دلم بود!

وقتی تلفن را جواب دادم، شخصی آن‌طرف تلفن گفت: «آقای پیام خراسانی؟»

گفتم: «بله! خودم هستم.»

گفت: «از سفارت کانادا هستم!»

در حالی که خشکم زده بودم گفتم: «بله، در خدمت هستم.»

گفت: «شما پرونده‌ای در سفارت کانادا دارید. درست است؟»

گفتم: «بله! درست است.»

گفت: «چند نفر هستید؟»

گفتم: «سه نفر.»

تاریخی را در ماه ژانویه مشخص کرد و گفت: «آیا در این تاریخ مساعد هستید تا برای مصاحبه به سفارت کانادا در آنکارا بیایید؟»

در حالی‌که بسیار خوشحال بودم، گفتم: «بله، حتماً!»

تلفن را که قطع کردم، سریعاً به سوی همسرم دویدم و از شدت خوشحالی، او را بغل کردم و گفتم: «از سفارت کانادا تماس گرفتند و به ما تاریخ مصاحبه دادند!»

یکی از بهترین روزهای زندگی ما بود! وقتی خبر تعیین زمان مصاحبه در سفارت را شنیدیم، قلب‌هایمان از شدت هیجان به تپش افتاد. باورمان نمی‌شد که بالاخره آن لحظه رسیده است!

ماه‌ها بود که منتظر آن لحظه بودیم، پر از دعا، امید و صبر. چقدر شب‌هایی را با فکر و نگرانی گذراندیم، اما آن روز با یک تماس ساده، همۀ آن انتظارها جای خود را به اشک‌های شوق و لبخند دادند. همدیگر را در آغوش گرفتیم، لبخند زدیم، اشک ریختیم و برای آن اتفاق زیبا خدا را سپاس گفتیم. لحظه‌ای بود که هیچ‌وقت فراموش نخواهیم کرد، لحظه‌ای که امیدمان زنده‌تر شد و رؤیاهایمان واقعی‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند!

در کوچه‌ای خلوت و باریک بودیم که همسرم برای سپاسگذاری، روی زمین زانو زد و سجده کرد!

در اوج انتظار و لحظاتی که نفس کشیدن برایمان سخت شده بود این خبر را دریافت کردیم! فقط خدا می‌داند که چه چیزهایی در آن لحظه از قلب همسرم گذر کرد که آن‌گونه خدا را سپاس گفت.

به خانۀ دوستمان برگشتیم و باید خودمان را برای روز مصاحبه آماده می‌کردیم.

رسیدن به سفارت در شهر آنکارا هم مشکلات و چالش‌های خودش را داشت، زیرا نه اجازۀ تردد بین راهی داشتیم، نه کارت شناسایی معتبر. در نتیجه نمی‌توانستیم خودمان را با اتوبوس به آن شهر برسانیم.

فکر کردیم تاکسی بگیریم که آن هم ممکن نبود، زیرا در آن زمان، پلیس قانونی وضع کرده بود که رانندگان تاکسی، باید اجازۀ‌ تردد مسافران خارجی را چک می‌کردند. در غیر این صورت، اگر در بین راه ماشین را برای بازرسی متوقف می‌کردند و متوجه می‌شدند که راننده، مسافر غیرقانونی سوار کرده را با مبلغ زیادی جریمه می‌کردند.

باید تصمیم درستی می‌گرفتیم. طبق عادت همیشگی، دعا کردیم و جویای ارادۀ‌ خدا شدیم.

برای اینکه خطرات در بین راه بیشتر نباشد، تصمیم گرفتیم وقتی به آنکارا رسیدیم، همان‌جا بمانیم و به اسپارتا برنگردیم تا تکلیفمان روشن شود. اگر دوباره قصد داشتیم تا آن مسیر را به اسپارتا برگردیم، خطرات احتمالی دستگیری زیاد می‌شدند.

یکی از آن خواهرانی که مدتی قبل، صبح‌ها از خواب بیدار می‌شد و برای ما روزه می‌گرفت و دعا می‌کرد، به همراه خانواده در آنکارا زندگی می‌کردند. ما رابطۀ بسیار خوبی با ایشان داشتیم.

می‌دانستم خانه‌ای که در آن دعا و پرستش می‌شود و اعضای آن خانه حضور خدا را در زندگی خود می‌طلبند، خانه‌ای امن است و خداوند از آن خانه و اهل خانه با فرشتگان خود محافظت می‌کند.

تصمیم ما این بود که دو شب زودتر، با ماشینی که دوستانمان در اسپارتا اجاره می‌کنند، به آنکارا برویم و در منزل آن خواهر بمانیم، تا در روز مصاحبه شاداب و سرحال باشیم. موضوع را به صورت تلفنی با آن خواهر مطرح کردم و خدا را شکر، ایشان با اشتیاق پذیرفتند.

در روزهای باقیمانده هم چند بار از سفارت کانادا برای سؤالات پزشکی با ما تماس گرفتند و دوباره روز مصاحبه را یادآوری کردند و گفتند که باید ساعت 8 صبح، در آنجا باشیم.

شبی که در خانۀ دوستمان بودیم، همسایۀ طبقۀ پایینی‌ منزل خودمان در اسپارتا با من تماس گرفت. صدایش همراه با استرس بسیار زیادی بود!

گفت: «کجا هستید؟»

گفتم: «خونه نیستیم.»

گفت: «خدا را شکر که خونه نیستید.»

گفتم: «چرا؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟»

گفت: «همین الان سه پلیس لباس شخصی با بی‌سیم به ساختمانمون اومدن. وقتی متوجه شدن که شما خونه نیستید، به منزل ما مراجعه کردن و پرسیدن آیا می‌دونید همسایۀ طبقۀ بالایی کجا هستن؟ که در جواب آنها گفتم: نه!» او عمیقاً برای ما نگران بود و اظهار ناراحتی کرد.

تمام وجودم پُر از استرس شد. خیلی در فکر فرو رفتم که اگر در خانه مانده بودیم، چه اتفاقی می‌افتاد؟

خدا را شکر که صدای خدا را شنیده و از او اطاعت کردیم و از خانه خارج شده بودیم. بلافاصله همان شب با برادر ارشدمان که مسئول کلیسای ما بود تماس گرفتم و حضور پلیس‌ها در منزلمان را برای ایشان توضیح دادم.

ما قرار بود چند شب آینده به آنکارا برویم و با آن خواهری که آنجا زندگی می‌کرد، از قبل، برای اقامت در منزلشان هماهنگ کرده بودیم.

برادر ارشدمان به من گفت: «همین امشب به آنکارا بروید!» مجبور شدم دوباره با آن خواهر تماس بگیرم و موضوع را به ایشان اطلاع دهم. از او خواهش کردم در صورت امکان همان شب به منزل ایشان برویم.

خدا را شکر، ایشان آماده بودند و گفتند: «قدمتان روی چشم ما، هر زمان که فکر می‌کنید مناسب است، تشریف بیاورید! اینجا منزل خود شماست!»

دوستانم ماشینی اجاره کردند و قرار شد هر دوی آنها شبانه ما را به آنکارا برسانند. این برای ما خیلی تسکین‌بخش بود که در مسیر تنها نیستیم و با ایمانداران مسیحی در حال سفر هستیم.

در مسیر شهر ما تا مقصد، دو ایست بازرسی وجود داشت. یکی از آنها در خروجی اسپارتا و دیگری هم در ورودی شهر آنکارا بود. اگر یکی از آنها، ماشین را برای بازرسی متوقف می‌کرد، کار تمام بود!

شب قبل از حرکت، با دوستانی که در منزل آنها ساکن بودیم، دعا کردیم.

وقتی دعا شروع شد، احساس کردم بغض سنگینی گلویم را گرفته است. آن شب رنگ دیگری داشت! اشک‌های من امان نمی‌دادند و همچون قطره‌های تند باران روی گونه‌هایم می‌چکیدند. اولین باری بود که در حضور دوستانم، آن‌طور گریه می‌کردم و در حال دعا بودم.

باید شهر خود را ترک می‌کردیم و نمی‌دانستیم چه اتفاقی خواهد افتاد. آیا دوباره به آن شهر برمی‌گشتیم؟ خدا می‌دانست.

در ذهنم سؤالاتی بود که چرا باید با آن وضعیت پُر از استرس و بدون کارت شناسایی و اجازه سفر، حرکت می‌کردیم. سؤال مهم نبود! مهم این بود در آن قایقی که سوار بودیم و روی امواج طوفانی دریا حرکت می‌کردیم، عیسی مسیح کنار ما حضور داشت.

هنوز وسایل زیادی داشتیم که در خانۀ خودمان مانده بودند و باید آنها را با خودمان به آنکارا می‌بردیم. چون قرار بود چند روز دیگر سفر کنیم، هنوز تا آن شب همۀ ملزومات را جمع نکرده بودیم. لحظۀ حرکت به سوی آنکارا فرا رسید.

ساعت 11 شب، همراه با دوستانم با ماشین اجاره‌ای به جلوی منزل خودمان رفتیم. یکی از آنها خیلی آهسته به منزل ما رفت و وسایلی که می‌خواستیم را برای ما آماده کرد و آورد. واقعاً چقدر آنها برای زندگی ما، خودشان را به خطر انداختند.

وسایل را که آورد، به سمت آنکارا حرکت کردیم. در مسیر رسیدن به بازرسی اول دعا و پرستش کردیم. کوچکترین اتفاقی، از جمله خرابی ماشین یا تصادف برای ما خطرناک بود! در نتیجه باید کاملاً تحت حفاظت خدا و با چشمانی باز حرکت می‌کردیم.

خدا را شکر ایست بازرسی اول را به سلامتی رد کردیم و بدون هیچ مشکلی در مسیر، به راه خود ادامه دادیم. تمام تلاشم این بود که بخوابم و در مسیر بیدار نمانم.

شاید خوابیدن راه خوبی به نظر می‌رسید، اما حضور در ماشین، با آن همه فکر و خیال و استرس، اجازه نمی‌داد که بخوابم.

تصمیم گرفتم خودم را با افکار گذشته مشغول کنم. نمی‌دانم اصلاً درست بود یا نه، ولی این کار را کردم و در گذشته غرق شدم تا استرس و حضور در ماشین را از یاد ببرم!

یاد روزهایی افتادم که به همراه همسرم چقدر در آن جاده، با خیالی راحت مسافرت می‌کردیم و به شهرهای دیگر می‌رفتیم. چقدر بین یک اتفاق خوب و بد، خنده و گریه، اشک و لبخند، فاصله‌های کمی وجود دارد.

زندگی را باید زندگی کرد و از هر لحظه استفاده نمود. نه باید در گذشته غرق شد و نه در خیالات آینده.

در آن شب و در آن جاده، فقط ذهنم معطوف به این موضوع بود که چگونه یک انسان می‌تواند لحظات خوب زندگی‌اش را از دست بدهد.

در میانۀ مسیر بودیم و تقریباً سه ساعت از راه را گذرانده بودیم و همان مقدار هم باقی مانده بود. به یک رستوران شبانه‌روزی رفتیم، غذایی خوردیم و کمی استراحت کردیم.

پس از استراحت و صرف شام، به راه خود ادامه دادیم. چشمانم را بستم و موفق شدم مدت کوتاهی بخوابم. خدا، دوستانم را برکت دهد که تمام شب را رانندگی کردند و بدون هیچ انتظاری، علیرغم خطرات جاده، ما را همراهی نمودند تا به سلامت به مقصدمان برسیم.

به ایست بازرسی شهر آنکارا نزدیک شدیم. برخی از ماشین‌ها و اتوبوس‌ها را متوقف کرده بودند تا آنها را کنترل کنند! دعا کردم و گفتم: «خداوندا، دستان تو روی ماشین ما و تک‌تک ما باشد و از ما محافظت کن.»

خدا را شکر که موفق شدیم بدون هیچ دردسری از ایست بازرسی دوم هم عبور کنیم.

بالاخره به فیض خدا به خانۀ مورد نظرمان رسیدیم. ساعت 5 صبح بود. دوستانم همان لحظه تصمیم گرفتند که به اسپارتا برگردند. آنها را عمیقاً در آغوش گرفتم با ایشان خداحافظی کردم. آیا می‌توانستم دوباره آنها را ببینم؟ چه اتفاقی قرار بود رخ دهد؟ آخر آن مسیر سراسر دشوار، چه چیزی منتظر ما بود؟ سؤالاتی که با دور شدن ماشین و پنهان شدن چراغ‌های آن در مه صبحگاهی، در ذهنم بود!

وارد خانۀ آن خواهر شدیم و با محبتی از جانب صاحب‌خانه روبرو شدیم. خیالم راحت بود که مسیر را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و می‌توانیم آسوده سرمان را روی بالش بگذاریم و کمی استراحت کنیم.

وقت آن بود که برای مصاحبه آماده شویم. چند روز دیگر قرار بود یکی از بزرگترین اتفاقات زندگی را تجربه کنیم. به آرایشگاهی در خیابانی که دوستانمان در آن زندگی می‌کردند رفتم و موهایم را اصلاح کردم. چه حس شیرینی بود که خداوند ما را به آن نقطه رسانده بود.

چقدر در تمام آن دوران برای روز مصاحبه در سفارت ­­دعا کرده بودم و چقدر خیال‌پردازی کرده بودم. حالا رؤیایی که سال‌ها برای آزادی داشتم، در حال تبدیل به واقعیت بود. عصر همان روز با دوستانمان به مرکز خرید بزرگی رفتیم و کمی قدم زدیم، خرید کردیم و غذایی کنار هم خوردیم.

سرانجام روز مصاحبۀ ما در سفارت کانادا از راه رسید!

صبح آن روز، با تاکسی به هتلی که از قبل آدرس آن را دریافت کرده بودیم، رفتیم. مدتی منتظر ماندیم و مسئولین آنجا ما را به داخل اتاقی بردند. مصاحبه به صورت آنلاین برگزار می‌شد. روبروی یک کامپیوتر نشستیم و مصاحبۀ ما شروع شد. واقعاً باورش برایم مشکل بود که بالاخره آن روز برای ما هم فرا رسیده است!

در حین مصاحبه، یاد قسمتی از کلام خدا افتادم که در شرایطی که فشارهای روحی و جسمی بر انسان وارد می‌شود، باعث برکت و تسلی است.

کتاب جامعه، باب ۳:

«برای هر چیزی که در زیر آسمان انجام می‌گیرد، زمان معینی وجود دارد: زمانی برای تولد، زمانی برای مرگ. زمانی برای کاشتن، زمانی برای برداشتن. زمانی برای کشتن، زمانی برای شفا دادن. زمانی برای خراب کردن، زمانی برای ساختن. زمانی برای گریه، زمانی برای خنده. زمانی برای ماتم، زمانی برای رقص. زمانی برای دور ریختن سنگ‌ها، زمانی برای جمع کردن سنگ‌ها. زمانی برای در آغوش گرفتن، زمانی برای اجتناب از در آغوش گرفتن. زمانی برای به دست آوردن، زمانی برای از دست دادن. زمانی برای نگه داشتن، زمانی برای دور انداختن. زمانی برای پاره کردن، زمانی برای دوختن. زمانی برای سکوت، زمانی برای گفتن. زمانی برای محبت، زمانی برای نفرت. زمانی برای جنگ، زمانی برای صلح.» (جامعه باب 3)

می‌دانستم که همه چیز در دستان خداوند است، پس در آرامش و صلح روی صندلی نشستم و با کمال احترام، به تمام سؤالات مصاحبه‌کننده، پاسخ ‌دادم.

همه چیز در بهترین حالت ممکن، پیش رفت.

در پایان مصاحبه، فرد مصاحبه‌کننده از من پرسید: «آیا موضوعی هست که بخواهید مطرح کنید؟»

من پس از تشکر از ایشان، شرایط بوجود آمده در ترکیه را شرح دادم و گفتم که در حال حاضر خانه‌ای نداریم و مدام از این شهر به آن شهر می‌رویم و هر لحظه ممکن است دستگیر و دیپورت شویم!

از طرفی از ایران فرار کرده‌ایم و حالا در اینجا نیز در شرایط مشابه قرار گرفته‌ایم. واقعاً منقلب شدم و اشک‌هایم سرازیر شد. با کمال اندوه گفتم: «لطفاً به ما کمک کنید!»

آن فرد به ما قول داد که اگر مشکل خاصی در انگشت‌نگاری یا مسائل پزشکی نداشته باشیم، کمکمان خواهد کرد.

همان لحظه، پس از پایان مصاحبه، گفت: «به کانادا خوش آمدید!»

به همسرم نگاه کردم و گفتم: «چه گفت؟ به کانادا خوش آمدیم؟» او پاسخ داد: «بله! به کانادا خوش آمدید!»

در پوست خودمان نمی‌گنجیدیم. با خوشحالی از ایشان تشکر کردیم و از اتاق خارج شدیم و برای انگشت‌نگاری آماده شدیم. با اتوبوس به ساختمان سفارت کانادا در آنکارا رفتیم و آن مرحله نیز بدون هیچ دردسری تمام شد.

از آنجا به چکاپ پزشکی رفتیم که خدا را شکر هیچ مشکلی در آن قسمت هم برای ما وجود نداشت.

از مرکز پزشکی بیرون آمدیم و چقدر خوشحال بودیم. حالا دیگر فقط باید منتظر ویزا و تاریخ پرواز می‌ماندیم. غیرقابل باور بود!

آهنگی بود که همیشه با پسرم در خانه می‌خواندیم و با آن می‌رقصیدیم. از خوشحالی زیاد، وسط خیابانی در آنکارا، آن آهنگ را ‌خواندم و با پسرم خندیدیم و ‌رقصیدیم!

از همان‌جا با پدر و مادرم هم تماس گرفتم و برایشان شرایط را توضیح دادم. آنها بسیار شادمان بودند و از خوشی زیاد، برای ما گریه کردند و گفتند یک قدم دیگر به جلو حرکت کردید!

پس از آن همه اتفاقات عالی در آن روز بخصوص، به خانۀ دوستانمان برگشتیم و با آنها نیز خوشحالی کردیم. این بی‌نظیر است که افرادی در اطراف ما هستند که می‌توانند در شادی‌های زندگیمان شریک شوند و سهمی داشته باشند.

قبولی در سفارت و خبر خوش آن، ثمرۀ دعاهای افرادی بود که مدت‌ها برای ما  شفاعت کرده بودند، از جمله همان خواهری که در منزلشان بودیم. آنها پاسخ دعاهای خودشان را می‌دیدند که خداوند آن را به حقیقت تبدیل کرده است.

این افراد نیز سال‌ها منتظر انتقال به کشور دیگر بودند و بسیار ناامید شده بودند، اما وقتی دیدند که خدا چگونه به ما کمک کرده، امید جدیدی در دلشان ایجاد شد. خداوند راه‌های زیادی برای تزریق امید به دل فرزندان خود دارد!

عصر همان روز، آن خواهر با ناراحتی فراوان به ما گفت: «واقعاً معذرت می‌خواهم!

قبل از اینکه شما هفتۀ قبل با من تماس بگیرید و برای آمدن به اینجا هماهنگ کنید، دوستانم از ایران با من تماس گرفته بودند و می‌خواستند برای مسافرت به منزل ما بیایند.»

او در ادامه گفت: «من نتواستم به شما نه بگویم، زیرا احساس کردم که ممکن است جایی برای ماندن نداشته باشید.»

ما هرگز از ایشان ناراحت نشدیم، زیرا محبت‌های آنها فراتر از حد تصور ما بود. از دعاهایی که برای ما کردند، پذیرایی از ما و در اختیار قرار دادن منزلشان به ما، همیشه یاد خواهیم کرد.

به هر حال ایشان حق داشتند و از قبل برنامه‌ریزی کرده بودند. حالا فقط باید مکانی می‌یافتیم تا آن مدت نامعلوم را در آنجا می‌گذراندیم.

اما آیا این پایان ماجرا بود؟ چقدر دیگر باید صبر می‌کردیم؟ آیا همچنان خطرات جانبی ما را تهدید می‌کردند؟ مسلماً بله! همچنان خطر زندگی بدون کارت شناسایی در شهری دیگر، ما را تهدید می‌کرد. همان شب با رهبران ارشد کلیسا مشورت کردیم و آنها گفتند به شهری برویم که یک ساختمان امن کلیسایی وجود دارد، تا در آنجا اقامت کنیم.

آن شهر تا آنکارا چهار ساعت فاصله داشت و می‌بایستی برای رفتن به آنجا ماشینی اجاره می‌کردیم. اول به دوستانمان در اسپارتا فکر کردیم تا دوباره ما را منتقل کنند، اما هزینۀ اجارۀ ماشین زیاد می‌شد. درضمن، آنها به دلیل مسافت زیادی که وجود داشت، بسیار خسته می‌شدند.

برادر ایمانداری داشتیم که سال‌ها او را می‌شناختیم و در شهری که قرار بود به آنجا برویم زندگی می‌کرد. او قبول کرد که ما را به آن شهر منتقل کند.

باید بگویم در آن روزها اعتماد ما به خدا بیشتر از قبل شده بود و تجربیات زیادی کسب کرده بودیم، ولی نباید بدون حکمت حرکت می‌کردیم. باید با فهم و فطانت به راه خود ادامه می‌دادیم.

او ماشینی را از همان شهر اجاره کرد و شبانه به آنکارا رسید. همان شب همراه با او به سمت مقصد به راه افتادیم. باران شدیدی می‌بارید که احساس می‌کردیم هیچ موجود زنده‌ای نمی‌تواند زیر آن بایستد! وقتی به ایست بازرسی رسیدیم، باران آن‌قدر شدید بود که از داخل ماشین به سختی بیرون، قابل رؤیت بود.

خدا را شکر که ایست‌های بازرسی را با موفقیت پشت سر گذاشتیم و به شهر مقصد رسیدیم.

شبانه به ساختمان مورد نظر رفتیم و در آنجا مستقر شدیم. هنوز مشخص نبود که چقدر باید در آنجا می‌ماندیم تا پروسۀ صدور ویزای کانادا انجام می‌شد.

آن مکان کلیسایی، برای ما بسیار امن بود. قبلاً بارها برای سمینارهای مختلف مسیحی و پرستش خدا به آن مکان رفته بودیم و می‌دانستیم خداوند از ما در آن کلیسا محافظت خواهد کرد.

چند روزی را در آنجا ماندیم و از خانه خارج نشدیم. واقعاً خسته بودیم و تصمیم گرفتیم شبانه به مرکز شهر برویم.

سعی می‌کردیم از کوچه‌های خلوت عبور کنیم تا مشکلی ما را تهدید نکند. شهری غریب با سرمایی سخت و بدون کارت شناسایی!

چند روزی را به همان شکل گذراندیم تا اینکه تصمیم گرفتیم روزها هم از کوچه‌ها، خودمان را به مراکز خرید یا مغازه‌هایی برسانیم، تا بتوانیم مایحتاجمان را خریداری کنیم. صبح روز بعد در هوای برفی نزدیک به یک ساعت در کوچه‌های فرعی قدم زدیم، تا موفق شدیم به یک مرکز خریدی برسیم.

در همان روزها با تماس همسایۀ پایینی منزلمان در اسپارتا، باخبر شدیم که بار دیگر پلیس به خانۀ ما مراجعه کرده و قصد داشته تا ما را به کمپ منتقل کند.

با صاحب‌خانه تماس گرفتم و به ایشان خبر دادم که ما دنبال کارهای خروجمان از ترکیه هستیم، تا حداقل خاطرۀ بدی از ما در ذهن آنها باقی نماند. سال‌ها با آبرو و در کمال آرامش و عزت در آن خانه زندگی کرده بودیم.

او می‌دانست که ما مسیحی هستیم. مدت‌ها در منزلمان جلسات کلیسایی را برگزار کرده بودیم و او بارها دربارۀ عیسی مسیح از ما سؤال پرسیده بود. در نتیجه، جالب نبود فکر کند که ما، از آن خانه فرار کرده‌ایم. شرایط را کامل برای آنها توضیح دادم. زن و شوهر مسنی که همیشه به ما احترام می‌گذاشتند و ما نیز آنها را خیلی دوست داشتیم.

اجارۀ خانۀ آن ماه را برای رفیقم در اسپارتا فرستادم و از او خواهش کردم تا آن پول را به صاحبخانه بدهد. تمام قبض‌ها را هم پرداخت کردم و هیچ بدهی‌ای نداشتم. یک شب با رفیقم تماس گرفتم و با هماهنگی با صاحب‌خانه از او خواهش کردم که به یک سمساری مراجعه کند تا بتواند وسایل منزل ما را بفروشد. مدت‌ها طول کشیده بود تا ما آن همه وسیله را جمع کرده بودیم، اما باید دور از خانه، همۀ آنها را می‌فروختیم!

روز بعد، یک سمسار که از قبل او را می‌شناختیم، به خانۀ ما رفت و وسایل مهم و بزرگ را خرید. مابقی را در همان جا گذاشتم و به صاحب‌خانه گفتم، در صورتی که نیاز دارد، می‌تواند از آنها استفاده کند.

دوباره از دوستم خواهش کردم تا به خانۀ ما برود و از طریق واتس‌اپ، به‌صورت تصویری صحبت کنیم و وسایلی که نیاز داریم را جدا کند و در اسرع وقت با یک ماشین برای ما ارسال کند.

از وکیلمان خواهش کردم در صورتی که می‌تواند، قرارداد برق، آب، اینترنت و گاز خانه را به صورت آنلاین تسویه کند تا دیگر هیچ فکری به خانۀ در اسپارتا نداشته باشیم. او نیز کمک کرد تا این موضوع تمام شود و همۀ آنها را همان‌طوری که خواستم، باطل کرد و دیگر هیچ وابستگی‌ای در اسپارتا نداشتیم.

چند باری هم از شماره تلفنی با کد اسپارتا با ما تماس گرفتند که باعث تشویش و اضطراب زیادی در ما شد. ما که فکر می‌کردیم آن تماس‌ها احتمالاً از ادارۀ مهاجرت اسپارتاست، با وکیلمان تماس گرفتیم و از او خواهش کردیم تا با آن شماره صحبت کند.

او موضوع را پیگیری کرد و متوجه شدیم که تماس اصلاً از ادارۀ مهاجرت نبوده است!

تماس‌ها از یک بیمارستان خصوصی بود که قصد داشتند تا برای بیماران خاص، مبلغی را جمع‌آوری کنند! در تمام آن سال‌ها، شاید به اندازۀ آن روزها شمارۀ غریبه با تلفن ما تماس نگرفته بود! احساس کردم همۀ دنیای تاریکی دنبال به زیر کشیدن ما در ایمان به مسیح هستند.

درست است که نگرانی به زندگی ما حمله می‌کرد، اما ما باید یکی را انتخاب می‌کردیم. اینکه به استرس‌ها توجه کنیم، یا اینکه صدای خدا را گوش کنیم.

همیشه از ابتدای زندگی انسان در این دنیا، دو موضوع برای انتخاب وجود داشته است. در باغ عدن وقتی خدا به آدم گفت از همۀ درختان باغ می‌توانی استفاده کنی، به جز درخت معرفت نیک و بد و او بر خلاف ارادۀ خدا عمل کرد و آن چیزی که نباید را برگزید، نتیجه‌اش را دریافت کرد. (دوری از خدا و قطع شدن رابطه با خدا، نتیجۀ آن انتخاب اشتباه بود.)

وقتی داود به جنگ با جلیات رفت، برادرانش به او گفتند چرا اینجا هستی؟ تو نمی‌توانی جلیات را شکست دهی! حتی پادشاه به او گفت اگر می‌خواهی بروی، نیزه و ردای من را با خود ببر. همه او را ناامید کردند. داوود در آن لحظات سرنوشت‌ساز می‌توانست به صدای دنیا و اطرافیانش گوش کند، اما او ترجیح داد تا صدای خدا و کارهایی که خدا در گذشته برای او انجام داده بود را به یاد آورد. او به خاطر آورد که خدا او را از چنگ خرس و شیر نجات داده و پیروزی‌های زیادی به او بخشیده است.

در نتیجه اگر در آن لحظه انتخاب می‌کرد که به صدای اطرافیانش گوش کند، پیروزی را تجربه نمی‌کرد.

خیلی از مواقع صداهای زیادی نظر ما را به خود جلب می‌کند. این صدا می‌تواند یک وعدۀ خوش رنگ و لعاب یا صدای ترس و واهمه و ناامیدی از طرف دنیا و اطرافیان ما باشد. داوود انتخاب درستی کرد و بدون توجه به صدای دنیا و قد و هیکل حریف روبروی خود، به جنگ آن غول رفت و گفت: «من با نام یهوه صبایوت، خدای اسرائیل به جنگ با تو آمدم!» و وقتی آن انتخاب درست را کرد، موفق شد تا آن غول فلسطینی را شکست دهد! (جنگ داود و جلیات را در باب 17 کتاب اول سموئیل بخوانید.)

شدرک و میشک و عبدنغو انتخاب کردند که از پادشاه اطاعت نکنند و جلوی او زانو نزنند. آنها گفتند اگر ما را به داخل آتش هم بیندازید، باز هم خواهیم گفت که یهوه خداست. او ما را نجات خواهد داد. حتی اگر ما را نجات ندهد هم، باز این یهوه خداست که پادشاهی خواهد کرد. (ماجرای شدرک، میشک و عبدنغو را در باب 3 از کتاب دانیال بخوانید.)

یوسف در ته چاه و در زندان انتخاب کرد تا در حضور خدا باشد. می‌توانست در ترس و ناامیدی بماند، ولی امید او به یهوه خدا بود که او را برکت داد. (ماجرای یوسف را در باب 37 الی 41 از کتاب پیدایش بخوانید.)

من هم انتخاب کرده بودم با توجه به هرچیزی که می‌شنوم و می‌بینم، با وجود هر صدایی که ترس را با خود به همراه می‌آورد، گوشم به صدای خدا و توکلم به او باشد.

امید زنده

همان شب، سایت ادارۀ مهاجرت کانادا را چک کردم و ناگهان متوجه شدم که ویزای ما صادر شده است!

تمام وجودم از شادی لبریز شد، انگار آسمان نزدیک‌تر شده و نور امید، قلبم را گرم کرده بود. درست در آن لحظات بسیار حساس، خبری به من رسید که احساسم را به کلی تغییر داد.

وقتی پیام را خواندم، انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شد. قلبم تندتر می‌تپید، چشمانم برق زدند و لبخندی عمیق بر لبانم نشست. برای لحظاتی، دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت؛ نه خستگی‌های گذشته و نه نگرانی‌هایی که در گوشۀ ذهنم جا خوش کرده بودند. فقط من بودم و احساسی بی‌نظیر که در رگ‌هایم جاری شده بود.

در آن لحظه فهمیدم که شادی واقعی همان لحظه‌ای است که یک خبر خوب، قلبت را می‌لرزاند و چشمانت را از اشک خوشحالی پُر می‌کند. این حس را نمی‌توانستم با هیچ چیز دیگری در دنیا مقایسه کنم. تنها گفتم: «خدایا شکرت! این لحظه از آنِ من است.»

هر لحظه به سمت آزادی نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدیم و انتظاری که سال‌ها کشیده بودیم، در حال اتمام بود!

چشمانم به چشمان همسرم خیره ماند، بی‌کلام، اما با هزاران حرف ناگفته. لب‌هایمان لرزید، بغضی که سال‌ها در سینۀ ما سنگینی می‌کرد، آرام آرام باز شد و جای خود را به لبخندی داد که از اعماق دل می‌جوشید.

همسر و پسرم را بغل کردم. گرمای حضورشان و صدای خنده‌های ما، همه در هم تنیده شد.

فرزندم، دستان کوچک و مهربانش را دور گردنم حلقه کرد و بی‌خبر از تمام سختی‌هایی که پشت سر گذاشته بودیم، فقط از شادی پدر و مادرش خوشحال بود.

با شماره تلفنی که داشتیم تماس گرفتیم و آنها هم تأیید کردند که ویزای ما صادر شده است. همین‌طور تاریخ پرواز ما را مشخص کرده بودند. باورکردنی نبود! قرار بود نه روز دیگر، از آن همه انتظار و بلاتکلیفی آزاد شویم.

نزدیک به ده سال به عنوان پناهنده در آن کشور زندگی کرده بودیم. تمام نه سال گذشته یک طرف، آن یک سال آخر یک طرف.

در یک سال آخر، بیشتر از تمام مدت قبل، دچار استرس و نگرانی شده بودیم. ماه‌های آخر هم با تمام وجود، به ترس‌هایی وارد شده بودیم که قبلاً هرگز آنها را نمی‌شناختیم.

پس از آن که با شخص مورد نظر در سفارت صحبت کردم، بلافاصله با وکیلمان تماس گرفتم. پناهندگان برای خروج از ترکیه و مهاجرت به کشور بعدی، حتماً باید از ادارۀ مهاجرت، برگۀ رسمی خروجی دریافت کنند. ما که در شهری دیگر بودیم و هرگز نمی‌خواستیم خطر کنیم و به اسپارتا برگردیم، از وکیل خواهش کردم تا ایشان به ادارۀ مهاجرت اسپارتا برود و کارهای خروجی ما را انجام دهد.

او پیشنهاد ما را پذیرفت و قبول کرد تا از استانبول به اسپارتا برود و برگۀ خروج و اجازۀ تردد بین شهری ما را از ادارۀ مهاجرت بگیرد. دو روز بعد مدارک را دریافت کرد و به ملاقات ما آمد. در ترمینال آن شهری که بودیم، با او قرار ملاقاتی گذاشتیم و برگه‌ها را از او دریافت کردیم.

ما باید خودمان را سه روز قبل از پرواز به استانبول می‌رسانیدم و در هتلی که برای ما در نظر گرفته بودند مستقر می‌شدیم تا در کلاس‌های فرهنگ‌شناسی کانادا و همچنین تست مجدد پزشکی شرکت می‌کردیم. فقط چهار یا پنج روز دیگر به حرکت ما باقی مانده بود و ما همچنان در آن مرکز ‌ماندیم.

لحظۀ حرکت به سمت استانبول از راه رسیده بود! یکی از برادران مسیحی، با ماشینش، ما را به استانبول و به هتل مورد نظر رساند. چمدان و ساک‌های زیادی را آماده کرده بودیم.

سرانجام زمان ما در آن شهر هم تمام شد. پس از گذراندن چهل شبانه‌روز در آن مرکز، آنجا را ترک کردیم. چهل شبانه‌روزی که خداوند با محبت فراوان، از ما در آغوش امنش، محفاظت کرد.

شب اولی که در حال استراحت در هتل بودیم، یکی از خدمتگزاران هتل در زد و می‌خواست ملحفه‌های جدید به ما بدهد. وقتی در را زد، پسرم با ترس از جایش بلند شد و فکر کرد کسی به اتاقمان مراجعه کرده تا ما را دستگیر کند!

آنجا بود که متوجه شدیم چقدر فشارها و استرس‌هایی که روی ما بود، به پسرمان هم منتقل شده است. به او گفتم: «نترس بابا! اینجا کسی با ما کاری نداره!»

پس از پایان تست‌های پزشکی، در آخرین روز اقامت در هتل، تاریخ حرکت با اتوبوس به سمت فرودگاه را اعلام کردند. باید ساعت ده شب به سمت فرودگاه حرکت می‌کردیم.

خدایا! آن لحظات فراموش‌نشدنی هستند! چطور از میان آن طوفان‌ها گذشته بودیم! به فرودگاه رسیدیم و کارهای اولیه را انجام دادیم. تمام چمدان‌ها و وسایلی را که با سختی و استرس، تهیه کرده بودیم را به قسمت بار سپردیم.

فقط مانده بود لحظۀ خروج از گیت و ورود به هواپیما.

وارد فرودگاه شدیم و به سمت گیت خروج حرکت کردیم. نزدیک به سی نفر بودیم که از آن هتل با اتوبوس به فرودگاه رسیده بودیم.

زمانی که یک پناهنده قصد خروج از ترکیه را دارد، باید پروندۀ ادارۀ مهاجرت را در ترکیه ببندد و هیچ مبلغی را به دولت بدهکار نباشد. ما از قبل تمام قبوض منزل را بسته و همۀ مبالغ را تسویه کرده بودیم. از آنجایی که خودمان به اسپارتا مراجعه نکرده بودیم و وکیلمان برگه‌های خروج و تردد بین راه را دریافت کرده بود، باید برگه‌ای را امضا می‌کردیم.

مأمور فرودگاه برگۀ همۀ افرادی که با ما بودند را تأیید کرد و آنها به آن طرف گیت رفتند. فقط ما مانده بودیم. نزدیک به یک ساعت منتظر بودیم و او هر از گاهی با تلفنش، با بخش ادارۀ مهاجرت که در فرودگاه بود، صحبت می‌کرد!

استرس به اوج خودش رسیده بود! نمی‌دانستیم چه اتفاقی افتاده است. ما مانده بودیم و یک مُهر برای خروج!

نفس‌هایم سنگین شده بود و انگار زمان به کندی می‌گذشت!

در ذهنم هزاران فکر می‌چرخید: اگر اجازه خروج ندهند چه؟ اگر مشکلی باشد و ما را برگردانند؟ سعی می‌کردم آرام باشم، اما اضطراب، تمام وجودم را گرفته بود.

بالاخره، مهر را برداشت و آن را روی برگه کوبید. صدای خشک برخورد مهر با برگه، مثل آهنگی نجات‌بخش در گوشم پیچید.

آزادی پس از ده سال

انگار که در همان لحظه، باری که سال‌ها روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، ناگهان سبک شد. ده سال انتظار، ده سال آرزو، ده سال پر از سختی، ترس، امید و بی‌قراری!

برگۀ خروج را از دست مأمور گرفتم، اما انگار نمی‌توانستم باور کنم.

لحظه‌ای ایستادم. نفسم در سینه حبس شده بود. اطرافم را نگاه کردم، انگار که بخواهم از آن لحظۀ سرنوشت‌ساز، تصویری در ذهنم حک کنم که هرگز محو نشود.

قدم برداشتیم و از گیت عبور کردیم. پاهایم انگار روی زمین نبود، انگار روی هوایی از شوق و آزادی قدم برمی‌داشتم!

در آن لحظات، تمام خاطرات ده سال گذشته مثل سیل به ذهنم هجوم آورد. شب‌هایی که در دل تاریکی و تنهایی، فقط به خروج از آن سرزمین فکر می‌کردم. روزهایی که در سکوت، در میان مردم و در پشت لبخندهای مصنوعی، تنها یک آرزو را در دل پنهان کرده بودم. لحظاتی که با ناامیدی و شک، از خودم می‌پرسیدم: آیا روزی این اتفاق خواهد افتاد؟ آیا روزی این قفل باز خواهد شد؟

و حالا، بعد از ده سال، جواب را گرفته بودم. بله، آن روز بالاخره از راه رسید!

آزادی، امید و یک شروع جدید همه در دستانم بود. انگار که بعد از سال‌ها در تاریکی، حالا نور خورشید را روی پوستم حس می‌کردم. انگار که بعد از سال‌ها نفس‌های سنگین، حالا می‌توانستم عمیق‌ترین و آزادترین نفس زندگی‌ام را بکشم.

هنوز چند قدم از گیت خروجی فرودگاه دور نشده بودم که احساس کردم باید لحظه‌ای بایستم. سرم را بلند کردم و چشمانم را بستم. نمی‌توانستم این حجم از احساسات را فقط در قلبم نگه دارم.

همه چیز به یک طرف، اما من خوب می‌دانستم که آن لحظه، آن آزادی، آن عبور از تاریکی، فقط و فقط به خاطر یک چیز بود: دست خدا که در تمام سال‌های گذشته، مرا نگه داشت!

من خوب می‌دانستم که این فقط به تلاش من نبود. نه! هزاران نفر در شرایط ما مانده بودند، هزاران نفر هنوز پشت همان گیت‌ها، همان مرزها و پشت همان حصارها بودند.

سال‌ها پیش، وقتی برای اولین بار فهمیدم که زندگی‌ام دیگر مثل قبل نخواهد بود، وقتی همۀ درها یکی پس از دیگری بسته شدند، وقتی راه‌ها تاریک‌تر از همیشه بودند، من فقط به یک چیز چنگ زدم: وعده‌های خداوند! در شب‌هایی که نمی‌توانستم بخوابم، وقتی دنیا دورم را گرفته بود و حس می‌کردم که دیگر راهی نمانده، دست‌هایم را رو به آسمان بلند می‌کردم و  می‌گفتم: «ای خداوند، اگر این مسیر برای من است، پس مرا از آن عبور بده. اگر این تاریکی باید روزی پایان یابد، پس مرا تا پایانش نگه دار!»

و آن لحظه، در میان سالن فرودگاه، با برگه‌ای که مهر خروج رویش خورده بود، جوابم را گرفتم. خدا هیچ‌وقت رهایم نکرده بود. هیچ بدی‌ای بر من واقع نشد و هیچ بلایی نزد خیمۀ من نرسید.

من از میان طوفان‌ها گذشته بودم، اما تنها نبودم. در هر لحظه‌ای که زمین خوردم، در هر روزی که احساس شکست کردم و در هر شبی که با گریه به خواب رفتم، دستی از بالا مرا بلند کرده بود. دستی که دیده نمی‌شد، اما همیشه وجود داشت.

در تمام روزهای بالای کوه و در تمام شب‌هایی که بدون کارت شناسایی، بین شهرهای مختلف تردد می‌کردیم و هر لحظه‌ای که به آن فکر می‌کنم، عیسی مسیح ما را محافظت کرده بود.

همۀ آن سختی‌ها، همۀ آن آزمون‌ها، همۀ آن لحظات طاقت‌فرسا، همه و همه بخشی از یک طرح بزرگ‌تر بودند. طرحی که من نمی‌دیدم، اما خدا از همان ابتدا آن را در دستانش داشت.

اگر آن سال‌های سخت را نگذرانده بودم، اگر آن دردها را نکشیده بودم و آن شب‌های تاریک را تجربه نکرده بودم، شاید آن شب، آزادی برایم معنایی نداشت. آن شب فهمیدم که هر لحظۀ سخت، هر اشک و هر شکست، همه برای این بود که من برای آن لحظه آماده شوم.

در همان لحظه، در میان هیاهوی فرودگاه، در میان مردمی که با عجله از کنارم رد می‌شدند، سرم را به آسمان بلند کردم و زیر لب گفتم:

«خدایا شکرت! تو مرا آوردی، تو مرا عبور دادی و من دوباره این زندگی را برای تو زندگی خواهم کرد!»

قدم‌هایم را روی پل متحرک گذاشتم. آن راهروی باریک که مسافران را از فرودگاه به داخل هواپیما می‌برد، برای دیگران فقط یک مسیر ساده بود. اما برای من، آن چند قدم، فاصله‌ای بود میان گذشته و آینده. فاصله‌ای بود میان جایی که پشت سر گذاشته بودم و دنیایی که پیش رویم بود.

حالا در آستانۀ در هواپیما بودم. مهماندار با لبخند به ما خوش‌آمد گفت.

نفس عمیقی کشیدم. کمربند را بستم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. حالا منتظر لحظه‌ای بودم که چرخ‌های آن پرندۀ آهنین از زمین جدا شوند.

هواپیما تکان خورد و آهسته عقب رفت. نفسم در سینه‌ حبس شد. به اطراف نگاه کردم. داشتم لحظه‌ای را زندگی می‌کردم که سال‌ها برایش دعا کرده بودم.

در حال دعا بودم که آخرین پیغام را از خدا در ترکیه دریافت کردم:

«چون دعا قطع نشد، تاریکی شکست خورد و پاسخ رسید!»

صدای خدا را به وضوح شنیدم که دلیل آزادی از آن مخمصه، دعای مستمر ما و فیض بی‌کران او بود. در دعاهایی که قطع نشده بودند، دست خدا عمل کرد، تاریکی در هم شکست و پاسخ دعا رسید.

اگر همان زمان که خبرهای مختلف را شنیده بودم، به کنج تنهایی خودم رفته و دعا را جدی نگرفته بودم، مشخص نبود چه بر سر خودم و خانواده‌ام خواهد آمد.

افتادم، شکسته و مأیوس شدم، گریه کردم و ترسیدم، اما لحظه‌ای از دعا کردن دست نکشیدم. من و همسرم برای زندگی روحانی و رؤیای آینده جنگیدیم و خدا دریای روبروی ما را شکافت.

من در آن چهل روزی که بالای کوه دعا می‌کردم، روی کاغذی نوشته بودم: «قبولی در دادگاه» و آن را بالای کامپیوتری که در اتاقم بود نصب کرده بودم و برای قبولی پرونده در دادگاه دعا می‌کردم، اما آن اتفاق نیفتاد و در آن روزها بسیار غمگین شدم. حتی پدر و مادرم هم بعد از آن همه دعایی که من روی کوه کرده بودم و متوجه شدند که ما در دادگاه رد شدیم، کلی ناامید و غمگین بودند.

خدا اجازه داد تا تمام آن مسائل در زندگی من اتفاق بیفتند تا کاملاً به او توکل کنم. در ضمن همان جواب ردی از دادگاه، باعث خیریت ما شد، زیرا وقتی آن مدارک را به سفارت کانادا دادیم و گفتیم در ترکیه هم احساس امنیت نداریم، روند رسیدگی به پروندۀ ما سریع‌تر شد، وگرنه مشخص نبود که چقدر باید در پروسۀ انتظار می‌ماندیم.

من این متن بسیار ساده را در ابتدای حرکت هواپیما، در دفترم نوشتم:

«من به آسمان نگاه می‌کردم و فقط رنگ آبی آن را می‌دیدم، اما خدا وسعتش را می‌شناخت.

من به دریا می‌نگریستم و موج‌ها را می‌شمردم، اما خدا ژرفایش را لمس می‌کرد.

من قطرۀ باران را فقط نم در دست‌هایم حس می‌کردم، خدا مسیرش را از دل ابر تا دل خاک می‌دانست.

من راه را با چشم‌هایم می‌سنجیدم، کوتاه یا دور، سخت یا هموار، اما خدا انتهایش را می‌دید، مقصد و معنا را.

من در تلاطم روزها فقط لحظه‌ها را می‌شمردم، اما خدا از دل ثانیه‌ها، سرنوشت را بیرون می‌آورد.

من ساده می‌دیدم، مثل نوری که از پنجره می‌تابد، اما خدا، خورشید را می‌شناخت، گرما و جاودانگی‌اش را.

من ابتدای راه بودم، با گام‌هایی لرزان و با چشمانی نگران، اما خدا انتها را می‌دانست، مقصد را، آرامش و رهایی را!»

و چند ثانیه بعد، چرخ‌های هواپیما از زمین جدا شدند.

در همان لحظه، اشک‌هایم سرازیر شده‌اند. نمی‌دانستم از شادی است یا از حس رهایی.

ما آزاد شده بودیم! ما پرواز کردیم!

همان لحظه، بی‌اختیار سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و آرام گفتم:

«خداوندا! این پرواز، پروازی نیست که خلبان هدایت کند. این پروازی است که تو از روز اول در مسیر من قرار دادی!» و در آن ارتفاع، در آن آسمان بی‌انتها و میان ابرها، حس کردم که خدا لبخند می‌زند.

هواپیما در دل آسمان پیش می‌رفت، اما ذهن من هنوز روی زمین بود. روی سال‌هایی که پشت سر گذاشته بودم، روی سختی‌هایی که از سر گذرانده بودم و بیش از همه، روی وعده‌‌هایی که در آن چهل روز روی کوه از خدا گرفته بودم.

آن روزها را هرگز فراموش نمی‌کنم. وقتی به کوه می‌رفتم، وقتی در تنهایی و سکوت، رو به آسمان دعا می‌کردم و از خدا درخواست می‌کردم که راهی را برایمان باز کند. نه فقط برای ما، بلکه برای تمام کسانی که مانند من در بند بودند!

در آن لحظات، بارها خدا با من صحبت کرد. نه با صدای رعد و برق، نه با نشانه‌ای بزرگ که آسمان را بشکافد، بلکه در آرامشی عمیق، در کلامی که در قلبم می‌گذاشت. مثل زمانی که خداوند در کوه با ایلیا سخن گفت، اما نه در آتش و طوفان، بلکه در نجوایی ملایم. (ماجرای صحبت خدا با ایلیا را در باب نوزدهم از کتاب اول پادشاهان بخوانید.)

وعدۀ او روشن بود:

«می‌خواهم کار تازه و بی‌سابقه‌ای انجام دهم. هم اکنون آن را انجام می‌دهم، آیا آن را نمی‌بینید؟ در بیابان جهان برای قومم جاده‌ای می‌سازم تا به سرزمین خود بازگردند. برای ایشان در صحرا نهرها به وجود می‌آورم!»

(اشعیا باب 43 آیۀ 19)

در آن چهل روز، من در دل کوه، در حالی که از همه چیز جدا شده بودم، تنها با دعا و روزه، به این وعده‌ها چنگ زدم.

در طول تاریخ، بسیاری از کسانی که خدا برایشان طرحی داشته، پیش از تحقق وعده، دوره‌ای از آزمون و تنهایی را پشت سر گذاشتند.

موسی چهل سال در بیابان چوپانی کرد تا آماده شود. ایلیا چهل روز در کوه روزه گرفت تا قدرتی تازه بگیرد. حتی خود عیسی مسیح، چهل روز را در بیابان سپری کرد، جایی که در برابر سخت‌ترین آزمون‌ها قرار گرفت، اما هرگز تسلیم نشد.

من هم در آن چهل روز، هر لحظه را با خدا گذراندم، با اشک و دعا، با کلام و سکوت و با پرستش و دعا.

حالا که در هواپیما نشسته بودم، در میان آسمان، همان کلام در ذهنم زنده شد. وعده‌ای که خدا در آن روزهای روی کوه به من داده بود، حالا عملی شده بود.

او درهای آسمان را گشود. همان‌طور که در خروج قوم اسرائیل از مصر، دریا برایشان شکافته شد، همان‌طور که دیوارهای اریحا با فریاد ایمان فروریخت، همان‌طور که پولس و سیلاس در زندان آواز خواندند و زنجیرها شکسته شدند، من هم معجزۀ خدا را دیدم و دریای روبرویم با قدرت او شکافته شد.

و حالا من در آن روز ایستاده بودم. در میان آسمان، در دل ابرها، در پروازی که نه فقط یک سفر عادی، بلکه عبور الهی بود.

او وعده‌هایی که به من داده بود را عملی ساخت.

در آن لحظه، هواپیما از میان تودۀ ابری گذشت و من لبخند زدم، زیرا می‌دانستم

نور همیشه بعد از تاریکی می‌آید،

راه همیشه بعد از بیراهه باز می‌شود و

وعده‌های خدا همیشه در زمان درست محقق می‌شوند.

 سرزمین جدید

چرخ‌های هواپیما، زمین فرودگاه را لمس کردند و ما در سرزمینی جدید از آن پرواز دوازده ساعته خارج شدیم. پس از اتمام کارهای اداری و دریافت چمدان‌هایمان، اسپانسرهایی که با محبتشان، بدون انتظاری از ما، کارهای ما را انجام داده بودند را ملاقات کردیم و در آغوش کشیدیم.

من قبل از آن، ایشان را ندیده بودم. آنها دایی و خانوادۀ همسرم بودند که سال‌ها در کانادا زندگی می‌کردند.

آنها جزئی از نقشۀ خدا بودند و کاری بسیار بزرگ را برای ما انجام دادند. با عشق و شور و هیجان، ما را پذیرایی کردند و هیچ چیزی که در ابتدای ورودمان به کانادا احتیاج داشتیم را از ما دریغ نکردند.

محبتی که آنها کردند، قطعاً در آسمان ثبت شده است. به گفتۀ ایشان، تلاش بسیار زیادی را انجام دادند تا بتوانند در آن مسیر ما را یاری برسانند و از آن منجلاب نجاتمان دهند.

چند ماه در منزل آنها ماندیم و مانند فرزندانشان پذیرای ما بودند. راهنما‌یی‌هایی عالی دادند تا از ابتدای ورودمان تصمیمان درستی بگیریم. براستی جای خالی پدر و مادر ما را پُر کرده‌اند.

اما دربارۀ دوستانمان در ترکیه باید یادآور شوم که؛ از همۀ آن افرادی که روزی در کلیسا ایشان را خدمت می‌کردیم، تنها دو خانواده باقی مانده بودند. همان دو خانواده‌ای که در روزهای آخر در اسپارتا، به ما پناه دادند. پس از چند مدت نیز، یکی از آنها به ایران بازگشت. متوجه شدم نزدیک به چهل نفر از اعضای کلیسا، از ترکیه مهاجرت کردند. ایشان یا به ایران بازگشتند، یا خودشان را به هر شکلی که بود به اروپا رساندند.

در نتیجه، فشارهای دولت ترکیه، جواب داد و با آماری که جدیداً از آنجا داریم، تقریباً هیچ شخصی را به عنوان پناهنده‌، در ادارۀ مهاجرت ثبت‌نام نمی‌کنند.

افرادی هم که سال‌هاست آنجا هستند، همچنان در انتظار روزی می‌باشند که آن مکان را ترک کنند.

اما با تمام دوستان در ارتباط هستیم، با هم مشارکت می‌کنیم و همچنان برایشان در دعا می‌باشیم.

ما به رسم کاهنین، برای آنها شفاعت می‌کنیم تا خداوندی که راه را برایمان باز کرد و نوری را در تاریکی نمایان ساخت، باعث عبور ایشان در وقت مناسب از بلاتکلیفی شود.

خدمت ویراستاری و ترجمۀ کتاب‌مقدس ادامه داشت تا سرانجام پس از دو سال حضورمان در کانادا، با افتخار فراوان این کار را به همراه تیمی که داشتیم، به پایان رساندیم.

همگی ما امیدواریم بعد از چاپ آن، مسیحیان زیادی در سراسر دنیا از آن برکت بگیرند. همچنین آرزوی ما این است که غیرمسیحیان گرامی نیز با خواندن آن، با قلبی باز آن را پذیرفته و از طریق آن به حقیقت پی ببرند.

در کنار این خدمت مبارک، در فروشگاهی مشغول به کار شدم و بیست ماه در شیفت شب کار کردم. کار در شیفت شب مرا با چالش‌های جدیدی روبرو کرد. بی‌خوابی اذیتم می‌کرد، اما یک چیز را در آن سال‌ها یاد گرفته بودم که نباید روی مشکلات و چالش‌ها تمرکز کنم. بنابراین، تصمیم گرفتم وقتی شب‌ها کار می‌کنم، با استفاده از هندزفری، پادکست‌ها و داستان‌های انگلیسی گوش کنم. من هیچ‌وقت در طول زندگی، نه کلاس انگلیسی شرکت کرده بودم و نه با کسی به زبان انگلیسی صحبت کرده بودم.

دعا کردم تا خدا در فراگیری آن مرا یاری دهد. زبان انگلیسی را تا حدودی یاد گرفتم، بدون اینکه در کلاسی حضور پیدا کنم. به جای متمرکز شدن روی سختی کار، روی خلق فرصت‌ها در آن وضعیت تمرکز کردم. همین‌طور در پی فرصت‌های جدید شغلی بودم که سرانجام پس از بیست ماه از آن فروشگاه استعفا دادم.

باید بگویم در کانادا هم مشکلات و چالش‌های فراوانی وجود دارد. من در مدت بیست ماهی که در شیفت شب مشغول به کار شدم، هر شش ماه به یک بیماری عجیب مبتلا شدم که خدا را شکر از آنها رهایی یافتم.

با توجه به اینکه امکان برگشت به ایران را ندارم، دوری‌ها و دلتنگی‌ها برای خانواده، وطن و دوستانم همچنان پابرجاست.

ما از بلاتکلیفی آزاد شدیم، اما به این معنی نیست که اینجا همه چیز مهیاست و درد و بیماری و اتفاقات دیگری به سراغ ما نخواهند آمد.

تنها در آسمان است که روزی بدون اشک، بدون درد، بدون بیماری و بدون هیچ دغدغه‌ای زندگی خواهیم کرد.

با توجه به تمام اتفاقاتی که تجربه کردم، فهمیدم که در هر مکانی باید به خداوند بچسبم. (هم در کانادا، هم در ایران و هم در ترکیه).

با توجه به تمام تجربیاتم، یاد گرفتم که روی مشکلات و دردها متمرکز نشوم، بلکه تمام تمرکزم را روی کلام خدا گذاشته و در فکر خلق فرصت‌های تازه باشم.

همین‌طور یاد گرفتم که در شرایط موجود شکایت نکنم، بلکه با شکرگزاری در هر وضعیتی، در همان لحظه زندگی کنم و بار نگرانی‌های خودم را به مسیح بسپارم.

همین‌طور با همسرم در دعا هستیم تا ارادۀ خدا را برای خدمات مبارک در کانادا، درک کنیم.

رویای ما این است که در کنار خدمتی که برای کلیسا انجام می‌دهیم، روزی در ایرانی آزاد، خداوند را در کنار هموطنان عزیزمان بپرستیم. شهادت و معجزاتی که با چشممان دیدیم را برای مردمی که در تاریکی هستند و امیدی به آینده ندارند، موعظه کنیم تا آنها نیز نجات بیابند. این هدف نهایی و همیشگی ماست.

ما برای خداوند ایستادیم و او را تا ابد می‌ستاییم.

پسرم با خوشحالی وارد مدرسه شده و به سرعت به آن عادت کرده و دوستان زیادی دارد. او مثل پدرش عاشق فوتبال است و با جدیت در کلاس‌های فوتبال شرکت می‌کند.

نزدیک به یک سال که از ورود ما به کشور کانادا گذشته بود، احساس کردم خداوند می‌خواهد که این جسارت را داشته باشم تا دست به قلم شوم و خاطرات خودم را در قالب یک کتاب بنویسم.

با شناخت صدای خدا و ایمان به اینکه این کتاب می‌تواند تأثیرگذار و سرنوشت‌ساز باشد، تصمیم گرفتم تا بنویسم. زیرا داستان زندگی‌ام چیزی بیش از یک روایت ساده است. این کتاب، شهادتی است از سفری که از تاریکی به نور انجام دادم، از شک به یقین و از ناامیدی به امید.

نمی‌توانستم سکوت کنم و آنچه را که در این مسیر برایم رخ داده بود، برای خودم نگه دارم. باور دارم این کتاب دعوتی است، برای هر کسی که در جستجوی حقیقت می‌باشد.

نوشتم، زیرا متوجه شدم که زندگی، تنها یک مسیر خطی نیست. مسیر زندگی‌ام پُر از پیچ و خم‌هایی بود که مرا از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر برد.

نوشتن این کتاب فرصتی شد تا این مسیر را مرور کنم و بفهمم که خداوند در تمام لحظات با من بوده، حتی وقتی که حضورش را احساس نمی‌کردم.

من این کتاب را نوشتم، چون می‌خواستم شهادت دهم که تغییر ممکن است. سال‌ها در تردید و گمراهی، سرگردان بودم. بارها و بارها از خودم پرسیدم که آیا واقعاً راهی برای رهایی وجود دارد؟ آیا می‌توان از زنجیرهای گناه و ترس آزاد شد؟ آیا می‌توان امیدی داشت، وقتی که همه چیز بر ضد توست؟ اما امروز با تمام وجودم می‌دانم که پاسخ این سوال‌ها مثبت است.

نوشتم، چون می‌دانم کسانی در این دنیا هستند که همانند من، در تردیدها و چالش‌های روحی گرفتار شده‌اند. کسانی که فکر می‌کنند راهی برای نجات وجود ندارد! کسانی که بارهای سنگین زندگی را بر دوش خود احساس می‌کنند و نمی‌دانند به کجا پناه ببرند. من این کتاب را برای آنها نوشتم، برای آن قلب‌های خسته و آن ذهن‌های درگیر که هنوز به دنبال حقیقت‌اند. اگر حتی یک نفر با خواندن این کتاب امید تازه‌ای بگیرد و احساس کند که تنها نیست، آنگاه رسالتم را انجام داده‌ام.

من این کتاب را نوشتم، زیرا ایمان دارم که عشق خداوند واقعی است.

این کتاب را نوشتم، زیرا خداوند را دیدم، نه با چشمان جسمانی، بلکه با تمام وجودم. او را در عشق و صبری که به من نشان داده شد، دیدم. او را در تغییراتی که درونم رخ داد، لمس کردم و اکنون، چگونه می‌توانم این را با دیگران در میان نگذارم؟

من این کتاب را نوشتم، زیرا می‌خواستم بگویم که هیچ‌کس آن‌قدرها دور نیست که خدا نتواند او را پیدا کند و هیچ‌کس آن‌قدر شکسته نیست که دوباره ساخته نشود و هیچ‌کس آن‌قدر گم نشده که خداوند، او را نبیند.

من این کتاب را نوشتم تا فریاد کسانی باشم که صدایشان شنیده نمی‌شود، تا پژواک اشک‌های پناهندگانی باشم که در جاده‌های پُر پیچ و خم زندگی، دور از خانه و سرزمین مادری‌ خود، سرگردانند.

نوشتم تا یادآوری کنم که حتی در تاریک‌ترین لحظات، خداوند نزدیک‌تر از هر زمان دیگری است. او در پناهگاه‌های موقت، در مرزهای بسته، در خیابان‌های بی‌سرپناه، در اشک‌های پنهانی و در دعاهای بی‌صدای شبانه، حضور دارد.

این رسالت بزرگی است که عیسی مسیح به من سپرده است، رسالتی الهی برای آشکار کردن حقیقت و افشا کردن دروغ‌های شیطان!

این کتاب را نوشتم تا نشان دهم که تاریکی، هرچقدر هم که عمیق و سهمگین باشد، در برابر نور خداوند هیچ است. شیطان قرن‌ها تلاش کرده است تا حقیقت را در پرده‌ای از فریب و گمراهی پنهان کند، اما قدرت عیسی مسیح قادر است هر زنجیری را بشکند و هر دروغی را رسوا کند.

از روزی که خداوند مرا از تاریکی بیرون آورد و از لحظه‌ای که حقیقت را یافتم، دانستم که دیگر نمی‌توانم سکوت کنم. باید فریاد بزنم که خداوند پیروز است!

شیطان می‌خواهد انسان‌ها را متقاعد کند که خدا آنها را فراموش کرده و امیدی برای نجات نیست و گناهانشان چنان سنگین است که دیگر راه بازگشتی ندارند. اما این دروغی بزرگ است! شیطان مرا به نقطه‌ای رساند که گمان می‌کردم دیگر هیچ راهی باقی نمانده است.

در کتاب مقدس، بارها و بارها این حقیقت آشکار شده است که شیطان شکست خورده است.

در کلام خدا می‌خوانیم:

«این چیزها را گفتم تا خیالتان آسوده باشد. در این دنیا با مشکلات و زحمات فراوان روبرو خواهید شد؛ با این حال شجاع باشید، چون من بر دنیا پیروز شده‌ام.» (انجیل یوحنا باب 16 آیۀ 33)

در کولسیان می‌خوانیم:

«به این ترتیب، او قدرت‌ها و فرمانروایان روحانی را خلع سِلاح کرد و ایشان را در حضور مردم رسوا ساخت و به وسیلۀ صلیب بر آنها پیروز شد.» (کولسیان باب 2 آیۀ 15)

این همان حقیقتی است که شیطان می‌خواهد پنهان کند.

برخی در دام گناه، برخی در اسارت‌های ذهنی و برخی در ناامیدی مطلق گیر کرده‌اند. اما من نوشتم تا بگویم که عیسی مسیح می‌تواند هر اسیری را آزاد کند. در یوحنا باب 8 آیۀ 33 آمده است:

«پس اگر پسر شما را آزاد کند، در واقع آزادید.»

شیطان از قدرت انجیل می‌ترسد و از شهادت‌های ایمانداران واهمه دارد. پس من سکوت نمی‌کنم!

از لحظه‌ای که قلم را بر کاغذ گذاشتم، باورم این بوده که این کتاب وسیله‌ای است که خداوند می‌تواند از آن برای نجات و برکت بسیاری از ایمانداران و پناهندگان استفاده کند. بسیاری از برادران و خواهران من در سراسر جهان، به‌ ویژه پناهندگانی که به‌ خاطر ایمانشان از خانه‌هایشان رانده شده‌اند، در انتظار یک نشانه، یک امید و یک کلمه از خداوند هستند.

به همین دلیل، اکنون که این کتاب را به پایان رسانده‌ام، در دعا خواهم بود. ساعت‌ها به حضور خداوند خواهم رفت و از او خواهم خواست که راهی باز کند تا این کتاب به دست کسانی برسد که بیش از همه به آن نیاز دارند.

هیچ‌چیز برای من باارزش‌تر از این نیست که بدانم این معجزات عظیم، نه ‌تنها نوری برای روح‌ها، بلکه کمکی برای قلب‌های خسته و زخم‌خورده خواهد بود.

خداوند از هر کتابی، هر واژه‌ای و هر شهادتی استفاده می‌کند تا نورش را گسترش دهد. من این کتاب را نوشتم، اما اکنون آن را به دستان خدا می‌سپارم و ایمان دارم، او که راهی در دریا باز کرد و چشمه‌ای در بیابان جوشاند، امروز هم قادر است راهی باز کند تا این کتاب، نور و برکت را به دل‌های بسیاری برساند.

باشد که این کتاب، وسیله‌ای برای جلال نام خداوند و ابزاری برای همدردی، تشویق، تسلی و استواری در ایمان برای فرزندان او در سراسر جهان باشد.

«عیسی مسیح زنده است، پیروز است و راه را باز خواهد کرد!»

عبورکرده از طوفان و شاهد معجزات: پیام خراسانی- 2025 

تقدیرنامه

با قلبی پر از قدردانی و فروتنی، از همۀ کسانی که در این مسیر همراه من بودند، سپاسگزاری می‌کنم.

پیش از هر چیز، خداوند متعال را شکر می‌کنم که در تاریک‌ترین لحظات زندگی، نور امید و ایمان را در قلبم روشن کرد. اگر لطف و رحمت او نبود، این سفر هرگز به این نقطه نمی‌رسید.

به همسر عزیزم (الهام جمشیدی): از صمیم قلب از تو سپاسگزارم. در سخت‌ترین لحظات زندگی، صبر، محبت و ایمان استوارت، بزرگ‌ترین منبع قدرت من بود. بدون حمایت و همراهی تو، نمی‌توانستم این مسیر دشوار را طی کنم. تو نعمتی از سوی خدا در زندگی من هستی و همیشه عشق و استقامتت را گرامی خواهم داشت.

به خانواده‌ام: که در روزهای سخت از من حمایت کردند، حتی زمانی که درک شرایط من برایشان آسان نبود. عشق و صبوری شما همیشه قوت قلب من بوده است.

به شورای کلیسایی 222 و رهبران روحانی (کشیش لازارس یقنظر، کشیش مگی یقنظر و مابقی کشیشان، شبانان، معلمان، ادیبان و خادمین) که مرا در مسیر ایمان راهنمایی کردند: شما نمونه‌ای از محبت مسیحی بودید و راه را برای من روشن کردید.

به دوستان و هم‌سفران ایمانی‌ام: که در لحظات دشوار مرا در دعاهایشان یاد کردند و با کلام محبت‌آمیزشان دلگرمی دادند. همراهی شما گواهی است بر قدرت جامعه‌ی ایمانی در سخت‌ترین روزها.

به تمام کسانی که داستان من را شنیدند، تشویقم کردند و الهام‌بخش نوشتن این کتاب بودند: این کتاب نه فقط یک خاطره، بلکه شهادتی زنده از حضور و قدرت خداوند است که بدون همراهی شما شاید هرگز مکتوب نمی‌شد.

به خوانندگان عزیز: اگر این کتاب را در دست گرفته‌اید، بدانید که شما بخشی از این سفر هستید. امید من این است که داستانم بتواند شما را در هر مرحله‌ای که هستید، الهام بخشد و نوری در مسیرتان باشد.

باشد که این کتاب، پیامی از امید، ایمان و عشق خدا باشد برای تمام کسانی که در جستجوی حقیقت‌اند.

با عشق و ایمان- پیام خراسانی

دربارۀ نویسنده 

پیام خراسانی یک مسیحی، نویسنده و شبان ایرانی است که زندگی خود را وقف انتشار پیام ایمان، امید و قدرت تحول‌آفرین خدا کرده است.

او در ایران متولد و بزرگ شد و با تناقضات و ناامیدی زیادی زندگی کرد. سفر ایمانی او، او را از آزمون‌های دشواری عبور داد، از جمله نگرانی برای خانواده و دلتنگی برای وطن و بلاتکلیفی و سختی‌های زندگی به‌ عنوان یک پناهنده در ترکیه.

با وجود مشکلات فراوان، ایمان استوار پیام به مسیح، او را به سمت زندگی جدیدی هدایت کرد که پُر از هدف و آزادی روحانی است. شهادت او تنها یک داستان شخصی نیست، بلکه نوری از امید برای بسیاری از کسانی است که در جستجوی حقیقت‌اند.

امروز، پیام در کانادا زندگی می‌کند و همچنان به مأموریت خود برای گسترش انجیل و تشویق افرادی که با چالش‌های روحانی و زندگی مواجه هستند، ادامه می‌دهد. نوشته‌های او بازتابی از ایمان عمیق، تجربیات شخصی و حضور غیرقابل انکار خدا در مسیر زندگی‌اش است.

راه ارتباطی: [email protected]

منابع و مراجع
در این کتاب، در برخی از موارد، تنها به بخش‌هایی از کتاب مقدس اشاره یا صرفاً عنوان فصلی آورده شده، بدون اینکه دقیقاً شمارۀ آیه‌ای، ذکر شود. با این حال، تمامی آیاتی که به‌ صورت مستقیم در این کتاب نقل‌قول شده‌اند، از ترجمهٔ معاصر نوین ۲۲۲ برگرفته شده‌اند.

ترجمۀ معاصر نوین ۲۲۲، با همکاری انجمن بین‌المللی کتاب مقدس بیبلیکا (Biblica) انجام شده است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
Shield Security