مسئلۀ رنج

تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت چهارم)

رای بدهید
تأملات یک خداناباور سابق در مسئلۀ خدا و وجود رنج و شرارت (قسمت چهارم)

تعالیِ قانون اخلاقی

اما این اعتراض، با نادیده گرفتن دوراهیِ زیر، اصلِ موضوع را از دست می‌دهد. آیا ارزش‌نهادن به زندگی و احترام به آن باید به‌عنوان یک وظیفۀ اخلاقیِ بدیهی، یک «حقیقت» که همه باید آن را بپذیرند، و یک «قانون» که همه باید از آن پیروی کنند، در نظر گرفته شود؟ یا اینکه صرفاً بیان ذهنیِ احساسات ماست؟ اگر حالت نخست درست باشد، همان‌گونه که بیشتر مردم به‌درستی باور دارند، این موضوع بی‌تردید نشان می‌دهد که ذهن‌ها و افکار ما با نوعی واقعیت روحانی بیرون از خودمان و جهان مادی ارتباط دارند؛ وگرنه، همان‌گونه که دیدیم، راه گریزی از منطقِ خودویرانگر و جبرگرایانۀ خداناباوری وجود نخواهد داشت. به بیان دیگر، شما نمی‌توانید «نادرستی» هیچ اندیشه یا عملی را ثابت کنید، مگر آنکه معیار اخلاقی‌ای که به آن استناد می‌کنید دارای ماهیتی جاودانه و عینی باشد؛ ماهیتی که اگر هیچ‌چیز جز ماده، فضا و زمان وجود نداشته باشد، قابل توضیح نیست. این نکته در مرکز استدلال اخلاقی برای وجود و نیکویی خدا قرار دارد.

اگر دربارۀ آن فکر کنید، معیار جاودانۀ درست و نادرست، و احساس وظیفۀ اخلاقی‌ای که از آن ناشی می‌شود، کیفیتی شگفت‌انگیز و متعالی دارد؛ زیرا مستقل از زمان، مکان، فرهنگ، طبقه اجتماعی و حتی وجود فیزیکی است. برای مثال، همچنان به‌نوعی حقیقتی جاودانه باقی می‌ماند که تجاوز به یک زن، شکنجۀ یک کودک، یا برده ساختن یک انسان دیگر، اعمالی شرورانه و سزاوار مجازات‌اند. و این امر فرقی نمی‌کند که ما فقیر باشیم یا ثروتمند، زنده باشیم یا مرده، و یا از کجا آمده باشیم و به چه فرهنگی تعلق داشته باشیم. حتی اگر جهان ما و همۀ شکل‌های حیات در آن فردا از میان بروند، «حقیقت» این گزاره‌های اخلاقی تغییر نخواهد کرد و «نور» اخلاقی آنها خاموش نخواهد شد. «حقیقت» همچنان به‌نوعی حقیقت باقی خواهد ماند، و «عدالت» همچنان عدالت خواهد بود، حتی اگر دیگر هیچ انسانی زنده نباشد تا آن را به رسمیت بشناسد.

در نتیجه، اگر قرار است باورهای اخلاقیِ خود را جدی بگیریم، و در نتیجه خشم عمیق خود را نسبت به وضعیت غم‌انگیز و شرارت‌آلودِ بخش بزرگی از جهان توجیه کنیم، ابتدا باید بپذیریم که «حقیقت» و «نیکی» مقوله‌هایی پایدار، تغییرناپذیر و نهایی هستند که ما به‌گونه‌ای در برابر آنها تعهدی بی‌قیدوشرط داریم. اما اگر چنین باشد، ویژگی جاودانه، متعالی و الزام‌آور آنها نشان می‌دهد که قانون اخلاقیِ «نوشته‌شده بر دل‌های ما» به نوعی الهی است. و این مرا به آخرین مرحلۀ استدلالم، یعنی گذر از اخلاق به خدا، و از خشمِ خداناباورانه به ایمان دینی (و در مورد من، ایمان مسیحی) می‌رساند.

آگاهی ما از حقیقت و نیکی، درست و نادرست، به‌گونه‌ای جدایی‌ناپذیر با ذهن و ارادۀ ما پیوند دارد، زیرا ما این مفاهیم را با عقل خود «درک» می‌کنیم و به آنها پاسخ می‌دهیم. با توجه به این واقعیت، به‌نظر می‌رسد نتیجه‌گیری معقول این باشد که ماهیت و جایگاه ظاهراً الهیِ قانون اخلاقی نیز به‌نوعی با یک عقل الهیِ جاودانه مرتبط است. به بیان دیگر، حقیقت و نیکی در خدا ریشه دارند و بیانگر ذات اساسی و تغییرناپذیر او هستند. خدا نه تنها آفرینندۀ ما است؛ بلکه سرچشمۀ جاودانه و عینیِ تمام چیزهای ارزشمند در جهان و در زندگی انسانی است.

نوشتۀ فیلیپ وَندر اِلست
برگرفته از لینک:
https://www.bethinking.org/is-christianity-true/from-atheism-to-christianity-a-personal-journey

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
Shield Security