خلاصۀ کتاب چالش ۴۰ روزۀ دعادعا و پرستش

خلاصۀ کتاب چالش ۴۰ روزۀ دعا: برو، ترتیبات بده، آماده باش (روز بیستم)

رای بدهید

خلاصۀ کتاب چالش ۴۰ روزۀ دعا: برو، ترتیبات بده، آماده باش (روز بیستم)

عبرانیان 11: 8

* ما هیچ وقت آماده نخواهیم بود. برای ازدواج آماده نخواهیم بود، برای بچه دار شدن آماده نخواهیم بود برای شروع تجارت آماده نخواهیم بود و یا حتی برای وارد شدن به دشت خدمت هم آماده نخواهیم بود، چون با خود این  گونه می اندیشیم که از نظر ایمانی، روحیه، یا از نظر مالی و داشتن انگیزۀ کافی هنوز کم داریم. وقتی خدا ما را برای خدمتی دعوت می کند فکر می کنیم هنوز دانش کافی یا ایمان کافی نداریم و یا درس های مربوط به آن خدمت خاص را نیاموخته ایم. عزیزان این اصلاً مهم نیست چون خدا هرگز افرادی را که واجد شرایط هستند انتخاب نمی کند، بلکه اشخاص معمولی را که دعوت شده اند، آماده و مهیا می کند.

* اگر منتظر آماده شدن خود باشیم، تا آخر عمر خود باید به انتظار خود ادامه دهیم.

* ابراهیم از مقصد نهایی خود اطلاعی نداشت ولی قدم اول را برداشت. یعنی عمل کرد و برکت را نیز دریافت کرد.

* متأسفانه اکثر ما اول می خواهیم دقیقاً بدانیم کجا می رویم، کی می رویم و… ولی روش خدا چنین نیست. او به اندازه ای که نیاز داریم رؤیا را به ما می دهد و به اندازۀ کافی قدرت و فیض برای تحقق آن خدمت به ما می بخشد. چرا؟ تا ما هر روز به جای این که به آن رؤیا متّکی باشیم، به خود او متّکی باشیم.

* گفته ای وجود دارد که: «آماده باش، ترتیبات بده، برو» ولی ما در این جا برعکس این گفته را داریم که می گوییم: “برو، ترتیبات بده و در پایان آماده باش.” بعضی از خادمین، خدمت خود را شروع نمی کنند تا وقتی که آماده باشند، ولی هرگز موفق نمی شوند چون این را درک نکرده اند که هیچ وقت آماده نخواهند شد. پس فرصت ها را از دست می دهند.

* اگر برای تحقق کار خدا در پی بهانه جویی باشیم، همیشه بهانه ای خواهیم یافت.

* پس اول برو. بعد ترتیبات بده و در پایان آماده باش! چون با راهی شدن، تجربیات زیبایی را برای  خدمت خود کسب خواهی نمود.

* نویسندۀ یکی از کتاب های داستان در کتابش از زوج مبشری یاد می کند که در سال 1908 خدا به آن ها گفت به قارۀ آفریقا بروند. اما به آنها نگفت به کدام کشور آفریقایی. پس این زوج با کشتی مسافرتی بخار شروع به حرکت کردند و وقتی نزدیک کشور لیبریا شدند، خدا به آن ها گفت: “مقصود من این جا بود”. پس این  زوج به کاپیتان کشتی مراجعه کرده، به او گفتند که می خواهند از کشتی پیاده شوند. کاپیتان سعی کرد که مانع آن ها شود و به آنها گفت: “این کار را نکنید چون هر که به آن جا رفته دیگر برنگشته چون مردمان این مکان وحشی هستند. ولی این زوج اصرار کردند و بالآخره کاپیتان آن ها را با قایق کوچکی به ساحل رساند.

از آن سو، در یکی از دهکده های لیبریا شخصی زندگی می کرد به اسم “جاسپر توو” که اجداد او خداترسی را به او آموخته بودند. او یک شب در حالی که به آسمان چشم دوخته بود، این گونه دعا کرد: “خدایا اگر هستی کمک کن تا تو را بیابم.” جاسپر هیچ اطلاعی از عیسای مسیح نداشت.

در همان لحظه خدا به او گفت به ساحل گاراوِی برو و در آن جا جعبۀ بزرگی خواهی دید که روی آب شناور است و از آن بخار بلند می شود و چند نفر داخل یک جعبۀ کوچکی شده به طرف ساحل خواهند آمد (جاسپر تا آن لحظه هیچ کشتی در تمام عمر خود ندیده بود) پس به طرف آن ها برو و کمکی که از من خواسته بودی از آن ها دریافت کن.

پس این مرد به طرف آن زوج رفت و چون زبان یکدیگر را نمی فهمیدند با ایما و اشاره به آن ها فهماند که به دنبال من بیایید. آن زوج به دنبال او رفتند تا این که به دهکدۀ او رسیدند. زوج نامبردۀ داستان ما پس از مدتی زبان آن دهکده را آموختند و به آن ها خبر خوش انجیل را رساندند. جاسپر اولین نفری بود که قلب خود را تسلیم کرد. این زوج با اطاعت از خداوند و رفتن خود توانستند صدها کلیسا در لیبریا بنا کنند و باعث نجات هزاران هزار لیبریایی شوند!

نوشتۀ مارک بَتِرسون

ترجمۀ آرمینه باباخانیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
ShieldPRO