رهبری از نگاه کتاب مقدس (اثر جان مکسوِل)‏

رهبری از نگاه کتاب پیدایش

4.7/5 - (3 امتیاز)

رهبری از نگاه کتاب پیدایش

آفرینش و یک رهبر اصلی و نهایی که پیشگام است
(پیدایش
۱:‏۱ تا ۲:‏۲۵)

آیا تا به حال دقت کرده‌ای که خدا یک رهبر نهایی است که در آفرینش خود پیشگام بوده است؟ او نه تنها جهان را آفرید، انسان‌ها را نجات داد، با نیرویی خلاق و کارآفرینانه دست به نوآوری زد و مانند یک فرد مستقل و متفاوت عمل کرد، بلکه رهبری نیز می‌کند.
اگرچه خدا می‌توانست به تنهایی بر زمین حکومت کند و انسان‌ها را نجات دهد، اما تصمیم گرفت انسان‌های فانی را نیز در نقشه‌های خود شریک کند. به این موضوع فکر کن! او می‌توانست آفرینش خود را فقط به حیواناتی که بر اساس غریزه عمل می‌کنند محدود کند، اما چنین نکرد. او انسان‌ها را با اراده و اختیار آزاد خودشان آفرید؛ مردان و زنانی که باید بر اساس نقشه او، انتخاب کنند که از رهبری‌اش پیروی کنند. خدا همیشه دیگران را نیز با خود همراه می‌کند.
خدا به عنوان رهبر نهایی، همیشه پیشگام است. او آفرینش جهان را آغاز کرد. او پیدایش نسل ما را آغاز کرد. و او فرایند نجات را آغاز کرد و خود را به ما نزدیک ساخت تا ما نجات پیدا کنیم.
وقتی کتاب مقدس را می‌خوانی، توجه داشته باش که خدا بارها و بارها رهبری شگفت‌انگیز خود را نشان می‌دهد.
به‌راستی، او رهبر نهایی است!

ما برای رهبری به دنیا آمده‌ایم!
(پیدایش ۱:‏۲۶ تا ۳۱)

من و تو برای رهبری به دنیا آمده‌ایم. بر اساس پیدایش ۱:‏۲۶ تا ۳۱، به پنج نکته توجه کن که نشان می‌دهند خدا به ما توانایی رهبری داده است:
۱. اینکه به صورت خدا آفریده شده‌ایم، بیانگر این است که برای رهبری آفریده شده‌ایم (آیه ۲۶).
پس از اینکه خدا می‌گوید: «انسان را به صورت خود بسازیم»، می‌گوید: «تا بر آنها تسلط داشته باشند…» یکی از راه‌هایی که ما تصویر خدا را در خود نشان می‌دهیم، رهبری کردن است.
۲. خدا هم به مرد و هم به زن فرمان داد که تسلط داشته باشند (آیه ۲۷).
هم مردان و هم زنان برای رهبری آفریده شده‌اند.
۳. ما باید بر زمین حکومت کنیم، اما لزوماً نه بر یکدیگر (آیه ۲۸).
خدا به ما دستور نداد که بر یکدیگر حکومت کنیم، بلکه فرمود بر موجودات و مخلوقات زمین تسلط داشته باشیم. بخش بزرگی از تاریخ بشر، داستان این است که مردان و زنان نقش‌هایی را که خدا به آنها داده بود، با تلاش برای حکومت بر یکدیگر، به انحراف کشیده‌اند.
۴. همه ما باید در زمینه‌هایی که خدا به ما استعداد و هدف داده است، به یکدیگر خدمت کنیم (آیات ۲۸و۳۰).
خدا همه چیز را برای هدفی آفریده است. هدف کلی ما رهبری کردن است، اما هر یک از ما باید از خدا بپرسیم: «خداوندا، هدف مشخصی که برای من در نظر گرفته‌ای چیست؟»
۵. بهترین شکل رهبری هر شخص، در زمینه‌ای است که در آن استعداد دارد (آیه ۳۱).
وقتی استعدادهای خود را کشف کنیم، به طور طبیعی در زمینه‌هایی رهبری خواهیم کرد که در آنها بیشترین بهره‌وری، درک و شهود، احساس راحتی، تأثیرگذاری و رضایت را داریم.

قانون ای. اف. هاتُن: حوا سخن می‌گوید
(پیدایش ۳:‏۴ تا ۶)

یک تبلیغ قدیمی تلویزیونی بود که در آن گفته می‌شد «وقتی ای. اف. هاتُن صحبت می‌کند، مردم گوش می‌دهند». رهبران واقعی، صرف‌نظر از عنوان و جایگاهی که دارند، بر دیگران تأثیر می‌گذارند.
داستان حوا نشان می‌دهد که اثرگذاری منفی چه پیامدهایی می‌تواند داشته باشد. اگرچه خدا آدم را به عنوان رهبر روحانی حوا قرار داده بود، حوا این نقش مؤثر را به دست خود گرفت. آدم به جای خدا، از همسرش پیروی کرد و آن دو با هم، بشریت را به گناه کشاندند.

آدم؛ نخستین رهبری که کم آورد
(پیدایش ۳:‏۶ تا ۱۹)

به محض اینکه آدم فرمان خدا را برای حکومت بر زمین دریافت کرد، او به نخستین رهبر روحانی در تاریخ بشر تبدیل شد. در ابتدا، این مسئولیت به معنای مراقبت و اداره باغ و هدایت خانواده‌اش بود. آدم باید نسبت به منابعی که خدا در اختیارش گذاشته بود و همچنین نسبت به روابطش با دیگران، مسئولانه رفتار می‌کرد. متأسفانه، او در هر دو مورد شکست خورد.
وقتی حوا میوه ممنوعه را نزد آدم آورد، آدم با خوردن آن، در مورد آفرینش خدا به‌درستی عمل نکرد. او همچنین در قبال همسرش مسئولانه رفتار نکرد؛ زیرا زمانی که باید موضع خود را می‌گرفت، منفعل ماند و اجازه داد هم حوا و هم خودش از نظر اخلاقی سقوط کنند. وقتی خدا او را به خاطر گناهش مورد بازخواست قرار داد، آدم دیگران را مقصر دانست: «این زن که به من بخشیدی تا با من باشد، او از آن درخت به من داد و من خوردم» (پیدایش ۳:‏۱۲).
رهبری روحانی پیچیده نیست؛ فقط به این نیاز دارد که انسان حاضر باشد مسئولیت کارهای خود را بپذیرد. متأسفانه، بسیاری از رهبران روحانی همچنان اشتباه آدم را تکرار می‌کنند و از مسئولیت‌های خود در خانه، همسایگی، محل کار و کلیسا شانه خالی می‌کنند. آنان فراموش می‌کنند که اگرچه شکست آدم از خانه شروع شد، اما در مدت کوتاهی به تمام روابط او آسیب زد، جای زیبایی را که در آن زندگی می‌کرد خراب کرد و در نهایت سراسر جهان را گرفتار و ویران کرد. و همه این آشفتگی را می‌توان به یک امتناع بی‌جرئت از رهبری کردن نسبت داد.

حوا :رهبری که از شکست درس گرفت
(پیدایش ۴:۱—۵:۵)

خدا حوا را آفرید تا نیازی را که در دنیای کامل آدم وجود داشت و برآورده نشده بود، برطرف کند. او وارد سرزمینی شده بود که عاری از درد، غم و گناه بود، اما تغییرات روحی و عاطفی او باعث شد اطاعت برایش دشوار باشد. سرانجام، او آدم را نیز تحت تأثیر قرار داد تا در گناه با او همراه شود. انتخاب آنها برای پیروی از شیطان به جای خدا، پیامدهای ویرانگری به همراه داشت که حتی امروز نیز همچنان ما را گرفتار کرده است.
حوا زندگی‌ای بدون درد را با محیطی خصمانه و حتی بی‌رحمانه معامله کرد!
با این حال، زندگی بعدی او نشان داد که توانایی جبران شکست و ادامه دادن راه را دارد. او رابطه خود را با خدا دوباره برقرار کرد و هنگامی که نخستین فرزندش به دنیا آمد، وابستگی خود به خدا را پذیرفت. اگرچه کتاب مقدس درباره مهارت‌های او در تربیت فرزندانش چیزی نمی‌گوید، اما نشان می‌دهد که قائن روحیه‌ای پر از کینه و حسادت پیدا کرد. در نتیجه، حوا نخستین مادری شد که درد و رنج کشته شدن فرزندش را تحمل کرد.
حوا از درد و رنج خود بهانه‌ای برای رد کردن خدا یا زیر سؤال بردن او، آن‌گونه که در باغ کرده بود، نساخت. همچنین اجازه نداد ریشه تلخی و کینه در وجودش رشد کند. هنگامی که خدا شیث را به او داد، برای این زندگی تازه شکرگزاری کرد. در نهایت، حوا به نمونه‌ای از یک رهبر قوی تبدیل شد که حاضر بود پیامدهای انتخاب‌های خود را بپذیرد و از اشتباهاتش درس بگیرد.

نوح: مردی درستکار
(پیدایش ۶:‏۸–۱۸)

دربارهٔ درستکاری نکته‌ای وجود دارد. درستکاری نوعی توانایی اخلاقی و فضیلت درونی است که از جانب خدا به انسان داده می‌شود و او را شایسته می‌کند که قوم خدا را رهبری کند.
نوح، مردی که خدا او را برای نجات نسل بشر از نابودی انتخاب کرد، نمونه‌ای از همین نوع درستکاری را نشان داد.
بشر آن‌قدر شرور شده بود که خدا تصمیم گرفت انسان‌ها و همهٔ موجودات زندهٔ روی زمین را نابود کند (پیدایش ۶:‏۷). اما اعلام داوری خدا بدون امید نبود؛ خدا به نوحِ درستکار مأموریت داده بود تا برای نجات گروهی از مردم تلاش کند.
خدا نوح را تصادفی انتخاب نکرد. او می‌داند برای انجام کارها روی چه کسی می‌تواند حساب کند؛ و این شخص لزوماً کسی نیست که بیشترین مهارت، استعداد یا مقام اجتماعی را داشته باشد. بلکه کسی است که هر روز با خدا زندگی می‌کند، صدای او را می‌شنود و از راهنمایی او پیروی می‌کند. نوح چنین مردی بود.
بدون شک، نوح نیز ضعف‌ها و کاستی‌های خودش را داشت. اما او با خدا زندگی می‌کرد و همین رابطهٔ نزدیک با خدا بود که باعث شد در نظر خدا مردی درستکار باشد (پیدایش ۶:‏۹). درستکاری نوح باعث شد شایسته باشد که خدا از او برای نجات نسل بشر از نابودی استفاده کند و در نتیجه، خودش و عزیزانش نیز از مرگی حتمی نجات پیدا کنند.
نوح هنوز هم نمونه‌ای از انسانی است که خدا می‌خواهد از او استفاده کند. خدا تغییر نکرده است و حتی امروز نیز به دنبال رهبران درستکاری است که بتوانند با او همکاری کنند تا دنیا را تغییر دهد.

خدا و نوح: قانون فداکاری
(پیدایش ۶:‏۱۷، ۱۸؛ ۸:‏۲۱، ۲۲)

بعضی از غم‌انگیزترین کلمات کتاب مقدس در پیدایش ۶:‏۶ آمده است: «و خداوند از این که انسان را بر زمین ساخته بود، متأسف شد و در دل خود غمگین گشت». برای خدا دردناک بود که مجبور شود همهٔ انسان‌ها، به جز خانوادهٔ نزدیک نوح، را نابود کند.
او مردان و زنانی را که آفریده بود تا شبیه او باشند، دوست داشت؛ همان کسانی که قرار بود بر زمین حکومت کنند و جلال او را بازتاب دهند.
خدا تصمیم گرفت دوباره از نو شروع کند، حتی بدون اینکه تضمینی وجود داشته باشد که بازماندگان و نسل‌های بعدی آنان بهتر از گذشته از او پیروی خواهند کرد. خدا با نوح عهد بست و از حق خود برای اینکه دوباره زمین را با سیل نابود کند و آن را از انسان‌های گناهکار پاک سازد، صرف‌نظر کرد.
نوح نیز برای شروع دوباره، از هر چیزی که در طول زندگی طولانی خود به دست آورده بود، گذشت. فداکاری همیشه پیش از موفقیت می‌آید. برای صعود به قله کامیابی، باید از بعضی چیزها دست می‌کشیدند.

برج بابل: قانون «مومنتوم بزرگ»
(پیدایش ۱۱:‏۴)

مومنتوم یا نیروی فزاینده، یعنی نیرویی که باعث می‌شود یک حرکت ادامه پیدا کند و قوی‌تر شود، بهترین دوست یک رهبر است. اتحاد مردم بابل به آنان نیروی فزاینده بسیار زیادی داد. متأسفانه، آن‌ها از این نیروی بزرگ برای رفتن در مسیر خودشان استفاده کردند. در نتیجه، خدا با ایجاد اختلاف در زبان آن‌ها و پراکنده کردنشان به چهار گوشهٔ زمین، این نیرو را متوقف ساخت.

خدا و ابرام: قانون ارتباط
(پیدایش ۱۲:‏۱–۷)

در نگاه اول، ماجرای برج بابل ممکن است شبیه این به نظر برسد که خدای خشمگینی قصد دارد مردم را به خاطر نافرمانی‌شان مجازات کند. اما موضوع خیلی بیشتر از این بود؛ در واقع، خدا داشت نقشه‌ای را اجرا می‌کرد که می‌توان آن را «تفرقه بینداز و حکومت کن» نامید.
در پیدایش فصل ۱۱، خدا مردم را به گروه‌های مختلف زبانی تقسیم کرد. در پیدایش فصل ۱۲، او یکی از آن گروه‌ها را انتخاب کرد و با یکی از افراد آن گروه عهد بست. خدا با ابرام سخن گفت و به او وعده داد که او را برکت دهد و از طریق او تمام نسل بشر را برکت دهد. به خاطر همین عهد، ابرام پدر قوم عبرانی شد.
مهم است توجه کنیم که خدا چگونه نقشهٔ خود را با ابرام در میان گذاشت. او به ابرام گفت که خودش، دام‌ها، زمین، خانواده‌ و نامش را برکت خواهد داد. خدا با ابرام از صمیم قلب سخن گفت و برکاتی را که او از طریق این عهد به دست می‌آورد برایش آشکار کرد. و ابرام هم آدم ساده‌ای نبود؛ او این پیشنهاد خدا را پذیرفت.
شاید ابرام می‌توانست فقط به این دلیل از خدا اطاعت کند که او خداست، اما خدا ابتدا تلاش کرد با ابرام ارتباط برقرار کند. او پیش از آنکه از ابرام بخواهد دست به کاری بزند، دل او را لمس کرد.

ابراهیم: رهبری که تا آخر راه رفت
(پیدایش ۱۲:‏۱–۲۵:‏۱۱)

وقتی یهودیان در روزگار عهد جدید دربارهٔ پیشینه و میراث روحانی خود صحبت می‌کردند، ابراهیم را پدر خود می‌دانستند (یوحنا ۸:‏۳۳و۳۹). چرا به او عنوان «پدر» می‌دادند؛ واژه‌ای که از روی احترام به کار می‌رفت و معنایی نزدیک به رهبری داشت؟ چون ابراهیم تا آخر راه رفت.
پیدایش ۱۱:‏۳۱ می‌گوید که پدر ابراهیم، تارح، مدت‌ها پیش از اینکه ابراهیم سفر مشابهی را آغاز کند، از اورِ کلدانیان به سوی کنعان حرکت کرد. اما به دلیلی که نمی‌دانیم، تارح در حَران توقف کرد و دیگر سفرش را ادامه نداد. آیا تارح در ابتدا از خدا دعوتی دریافت کرده بود که به سرزمین موعود برود، اما از ادامه دادن راه بازماند؟ هرگز نخواهیم فهمید.
اما این را می‌دانیم که ابراهیم هرگز چنین اشتباهی نکرد. با اینکه او نیز در رهبری اشتباهات دیگری داشت، همیشه به نظر می‌رسید که به تعهداتش عمل می‌کند. وقتی خدا او را فراخواند تا به سرزمینی ناشناخته برود، او تا آخر راه رفت. وقتی دشمنان، لوط و اموالش را به اسارت بردند، ابراهیم آدم‌ربایان را تعقیب کرد و بر آنان پیروز شد (پیدایش ۱۴:‏۱۴–۱۶). وقتی خدا به او دستور داد مردان خانواده‌اش را ختنه کند، ابراهیم «همان روز» این کار را انجام داد (۱۷:‏۲۳). و وقتی خدا از ابراهیم خواست پسر عزیزش، اسحاق را به کوه موریا ببرد و در آنجا قربانی کند، ابراهیم تا آخرین جزئیات از دستور خدا پیروی کرد. تنها دخالت فرشته‌ای در آخرین لحظه بود که جان آن جوان را نجات داد (۲۲:‏۱–۱۹).
تعجبی ندارد که خدا، که رهبر برتر و نهایی است، ابراهیم را «دوست من» نامید (اشعیا ۴۱:‏۸)!

سارا: خدا آخرین خنده را کرد
(پیدایش ۹:۱۸-۱۵؛ ۱:۲۱-۷)

خدا خندهٔ سارا را دید و می‌دانست به چه چیزی فکر می‌کند.
آن زن سالخورده شنید که خداوند به شوهرش، ابراهیم که حتی از او پیرتر بود، می‌گوید که تا یک سال دیگر برای او پسری به دنیا خواهد آورد. او با خود فکر کرد: «چطور ممکن است؟» از نظر او این حرف باورکردنی نبود و کاملاً غیرممکن به نظر می‌رسید. چطور ممکن بود زنی ۸۹ ساله و مردی ۹۹ ساله صاحب فرزند شوند؟ شاید سارا با خود فکر کرده بود: «آرزو بر جوانان عیب نیست!»
سارا شک کرد، چون به شرایط و وضعیت خودش نگاه می‌کرد، نه به خدایی که به وعده‌هایش وفادار می‌ماند. این خبر آن‌قدر خوب به نظر می‌رسید که نمی‌توانست باورش کند؛ بنابراین به آرامی خندید؛ نه با صدای بلند و نه آن‌قدر که کسی جز خدا متوجه شود (پیدایش ۱۸:‏۱۲). او از روی ناباوری و بی‌صبری، آهسته خندید، نه از روی ایمان و شادی و جشن گرفتن.
اما خدا متوجه شد و خدا بود که آخرین خنده را کرد. او با این پرسش جدی، شک و ناباوری سارا را به چالش کشید: «آیا هیچ کاری هست که برای خداوند دشوار باشد؟» (۱۸:‏۱۴).
کتاب مقدس به ما می‌گوید که یک سال پس از آن لحظهٔ ناباوری و بی‌صبری سارا، خدا نوع دیگری از خنده را به او بخشید؛ خنده‌ای که همراه با شادیِ برآورده شدن یک وعده است؛ همان نوع وعده‌ای که خدا می‌دهد.
رهبران بی‌صبر باید چیزی را که سارا در آن روز فهمید یاد بگیرند: خدا همیشه به وعده‌های خود عمل می‌کند، اما در زمان خودش و به روش خودش.

قانون قربانی: ابراهیم بهایی می‌پردازد
(پیدایش ۱:۲۲-۱۸)

آیا می‌دانستید که خدا برای هر کسی که او را برای رهبری فرا می‌خواند، آزمایش‌هایی قرار می‌دهد تا میزان پیشرفت او را بسنجد و او را برای انجام این مسئولیت آماده و ثابت کند؟
پیدایش باب ۲۲ با یک آزمایش الهی آغاز می‌شود. خدا از ابراهیم می‌خواهد که به کوه موریا برود و پسر محبوبش را قربانی کند. اگر ابراهیم تصمیم می‌گرفت حتی اسحاق را نیز به خدا بسپارد، خدا می‌دانست که او حاضر خواهد بود تا هر کاری را که از او بخواهد انجام دهد؛ و به همین دلیل، او گزینه‌ای مناسب برای تبدیل شدن به پدر قوم عبرانی می‌بود.
آزمایش‌های رهبری با یکدیگر متفاوت هستند، اما همهٔ آنها چند ویژگی مشترک دارند:
– رهبران در هر مرحله از رشد خود مورد آزمایش قرار می‌گیرند.
– هدف رهبر این است که از آزمایش، سربلند بیرون بیاید.
– آزمایش همیشه پیش از ارتقا و پیشرفت می‌آید.
– تلاش برای ارتقای خود یا ارتقایی که دیگران به انسان می‌دهند، هرگز نمی‌تواند جای ارتقایی را بگیرد که از سوی خدا داده می‌شود.
– ارتقا نیازمند فداکاری یا قربانی است.
آزمایشی که ابراهیم از سر گذراند، از کاری که خدا هزاران سال بعد قصد داشت با پسر یگانهٔ خود انجام دهد خبر می‌داد؛ اما در عین حال، این آزمایش برای ابراهیم یک آزمون رهبری نیز بود.

یعقوب: رهبری که از طریق شکسته شدن، برای مفید بودن آماده شد
(پیدایش ۲۶:۲۵-۳۲:۳۲)

آیا درست است که رهبران ذاتی کار آسانی دارند؟ همیشه این‌طور نیست. حتی رهبرانی که استعداد طبیعی و بسیار زیادی برای رهبری دارند، ممکن است با مشکلات بسیار سختی روبه‌رو شوند، به‌خصوص در زمینهٔ شخصیت و اخلاق.
این موضوع دربارهٔ یعقوب نیز صدق می‌کرد. او از همان ابتدا نفوذ زیادی داشت. هر کاری که می‌کرد یا به هر جایی که می‌رفت، اوضاع را تغییر می‌داد و اتفاقاتی ایجاد می‌کرد. او هم دل مادرش را به دست آورد و هم حق نخست‌زادگی برادرش را گرفت و زندگی خانوادهٔ اسحاق را کاملاً به هم ریخت. او تأثیری مشابه بر خانوادهٔ لابان نیز گذاشت.
با گذشت زمان، رهبری او باعث ثروت و موفقیت زیادی شد. همچنین پسران او بودند که دوازده قبیلهٔ قوم عبرانی را بنیان گذاشتند.
یعقوب ثروتمند، قدرتمند، بانفوذ و صاحب خانواده‌ای بزرگ بود و به نظر می‌رسید همه‌چیز دارد. اما رهبری که راه خودش را می‌رود و فقط به دنبال منفعت خودش است، نمی‌تواند ابزار مؤثری در دست خدا باشد. خدا باید یعقوب را می‌شکست تا بتواند از او استفاده کند. در جریان این شکسته شدن، یعقوبِ فریبکار، که لقبش «پاشنه‌گیر» بود، به اسرائیل تبدیل شد؛ یعنی «شاهزاده‌ای با خدا»، کسی که تصمیم گرفت به جای خدمت به خودش، به خدا خدمت کند.
رهبران ذاتی اغلب لازم است شکسته شوند. توانایی طبیعی خود در رهبری را هدیه‌ای از طرف خدا بدان، اما شخصیت خود را هدیه‌ای بدان که باید دوباره به خدا تقدیم کنی. به یاد داشته باش که: هر بار که زیر فشار سختی‌ها مقاومت می‌کنی و از پا نمی‌افتی، در حال آماده شدن هستی تا مانند یعقوب، بهتر به خدا خدمت کنی و مردم را رهبری کنی.

مسئلۀ اثرگذاری: یعقوب عیسو را فریب می‌دهد، رِبِکا اسحاق را فریب می‌دهد
(پیدایش ۲۹:۲۵-۳۴؛ ۱:۲۷-۳۰)

تأثیر گذاشتن می‌تواند هم مثبت باشد و هم منفی.
کتاب مقدس به ما می‌گوید که یعقوب برادرش عیسو، پسر بزرگ‌تر را تحت‌تأثیر قرار داد تا حق نخست‌زادگی‌اش را از دست بدهد. کمی بعد، رِبِکا به یعقوب کمک کرد تا بهترین برکت را از پدرش بگیرد؛ برکتی که در اصل برای برادرش در نظر گرفته شده بود. برای به نتیجه رسیدن هر دوی این اتفاق‌ها، از اثرگذاری استفاده شد.
یک شخص می‌تواند از راه‌های مختلفی بر دیگران اثر بگذارد. در ادامه، هفت روش را می‌بینیم که از بدترین روش شروع می‌شوند:
– زور: استفاده از قدرت و نیروی بدنی برای تأثیر گذاشتن بر دیگران.
– ترساندن: با زورگویی و فشار کلامی یا عاطفی، دیگران را وادار کردن به کاری که برخلاف میلشان است.
– دستکاری: وادار کردن دیگران به انجام کاری، گاهی برخلاف میلشان.
– معامله: دادن چیزی در قبال دریافت چیز دیگر از طرف مقابل؛ یعنی «تو هوای منو داشته باش، منم هوای تو رو دارم».
– متقاعد کردن: استفاده از مهارت‌های کلامی برای ترغیب کسی به انجام کاری.
– انگیزه دادن: ایجاد نیرو و انگیزه در دیگران، به‌گونه‌ای که خودشان بخواهند کاری را انجام دهند.
– احترام: نشان دادن ارزش و احترام به دیگران از طریق خدمت کردن به آنها، و در نتیجه الهام بخشیدن به آنان برای انجام کار.

یعقوب، راحیل و قانون پیروزی
(پیدایش ۱۶:۲۹-۳۰)

«رهبران راهی پیدا می‌کنند تا تیم پیروز شود»؛ این اصل، قانون پیروزی را بیان می‌کند. یعنی رهبران خوب، افرادی هستند که برای رسیدن به هدفشان هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهند.
آنها کسانی هستند که وقتی دیگران به کمک نیاز دارند، می‌توان روی آنها حساب کرد و همیشه راهی برای رسیدن به هدف‌هایشان پیدا می‌کنند. این توصیف کاملاً دربارهٔ یعقوب، جوان سرسختی که عاشق راحیل شده بود، صدق می‌کند.
لابان از یعقوب خواست که برای ازدواج با دختر کوچک‌ترش هفت سال کار کند، اما بعد دختر بزرگ‌ترش، لیه را به جای او به یعقوب داد. یعقوب تا صبحِ بعد از شب عروسی متوجه این فریب نشد. اگر کس دیگری به جای یعقوب بود با لابان درگیر می‌شد. بعضی دیگر شاید به‌سادگی همه‌چیز را رها می‌کردند و می‌رفتند. یعقوب عصبانی شد، اما تسلیم نشد. او آن‌قدر راحیل را دوست داشت که هر کاری لازم بود انجام داد؛ هفت سال دیگر کار کرد تا بتواند با او ازدواج کند.
یعقوب به‌عنوان رهبری که برای رسیدن به هدف خود هر کاری لازم بود انجام می‌داد، قانون پیروزی را در عمل به کار گرفت.

یعقوب: شکستن پیش از برکت
(پیدایش ۲۴:۳۲-۳۲)

یعقوب در شبی که با فرشتۀ خدا کشتی گرفت، به نقطه‌ای بحرانی در زندگی‌اش رسیده بود. وقتی فرشته ران پای او را لمس کرد و ران پای او از جا در رفت، از نظر جسمی آسیب دید، اما از نظر احساسی نیز ضربه خورد. او حقیقت را دربارۀ نام و شخصیت خود گفت. از آن لحظه به بعد، یعقوب شروع به تحقق بخشیدن سرنوشت الهی‌اش کرد. همۀ رهبران، مانند یعقوب، باید با خدا «کشتی» بگیرند تا برکت او را دریافت کنند.
خدا یعقوب را برکت داد زیرا:
۱. یعقوب با خدا تنها بود (آیۀ ۲۴) — تمام عوامل حواس‌پرتی از میان رفته بودند.
۲. یعقوب برای خدا اشتیاق داشت (آیه ۲۶) — او به‌شدت و با جدّیت می‌خواست آنچه خدا برایش داشت را دریافت کند.
۳. یعقوب توسط خدا شکسته شد (آیه‌های ۲۵ تا ۲۸) — او اجازه داد خدا او را بشکند و تغییر دهد.
۴. یعقوب با خدا صادق بود (آیه ۲۷) — او تظاهر را کنار گذاشت تا خدا بتواند در زندگی‌اش کار کند.
آیا تو هم به این صورت با خدا «پیروز» شده‌ای؟
رهبران نمی‌توانند کار مهمی در پادشاهی خدا انجام دهند مگر اینکه در برابر او فروتن شوند و روی او را بجویند. باید شکسته شوی تا برکت بیابی!

تعهد: عیسو یعقوب را می‌بخشد
(پیدایش ۱:۳۳-۴)

پس از سال‌ها دوری و بیگانگی، سرانجام یعقوب و عیسو با یکدیگر ملاقات کردند. این دیدار دوباره، یعقوب را بسیار ترساند، زیرا عیسو قبلاً تهدید کرده بود که او را خواهد کشت (پیدایش ۴۱:۲۷).
اما عیسو به سوی برادرش دوید، او را در آغوش گرفت و گریه کرد و به خاطر همه کارهایی که یعقوب انجام داده بود، او را بخشید.
در نهایت، تعهد و وفاداری عیسو به برادرش، بر عطش او برای انتقام گرفتن غلبه کرد.

قانون شهود و درک درونی:
یوسف در زمان بحران، تصمیم‌های مؤثر می‌گیرد

(پیدایش ۵:۳۷-۳۶؛ ۱۴:۳۹-۱۶:۴۱)

مشکلات هرگز رهبران بزرگ را از حرکت بازنمی‌دارند؛ زیرا آن‌ها می‌دانند که معمولاً راه‌حلی برای مشکلات وجود دارد. کتاب مقدس نشان می‌دهد که یوسف به دلایل زیر توانست کارهای زیادی انجام دهد:
– یک رؤیای مهم از طرف خدا (۵:۳۷و۶، ۹-۱۱). یوسف از همان دوران جوانی می‌دانست که خدا برای زندگی او هدف و برنامه‌ای ویژه دارد.
– رابطه‌ای مهم و عمیق با خدا (۲:۳۹، ۲۱، ۲۳). کتاب مقدس می‌گوید که «خدا با یوسف بود».
– شخصیتی قوی که در سختی‌ها شکل گرفت (۷:۳۹و۸). یوسف با هر آزمایش و مشکل جدید، قوی‌تر می‌شد.
– تجربه عملی که در طول زندگی به دست آورد (۲۲:۳۹). وقتی یوسف مسئولیت زندان را بر عهده گرفت، توانایی و تجربه بیشتری پیدا کرد.
– استعداد ویژه‌ای که از خدا دریافت کرده بود (۱۵:۴۱و۱۶). توانایی یوسف در تعبیر خواب‌ها به او کمک کرد تا در زندگی بسیاری از مردم تأثیر مثبتی بگذارد.
– برکت خاص از طرف خدا (۳:۳۹-۵). کتاب مقدس چهار بار به شکلی مشابه بیان می‌کند که خدا یوسف را برکت داد؛ با این مضمون که: «هر آنچه می‌کرد، خداوند او را کامیاب می‌گرداند» (پیدایش ۲:۳۹، ۳، ۲۱، ۲۳).

قانون زمین محکم: یوسف اعتماد به دست می‌آورد
(پیدایش ۱:۳۹ تا ۱۶:۴۱)

کتاب مقدس برخی از دوران‌های تاریک و دشوار زندگی یوسف را توصیف می‌کند. اما همچنین نشان می‌دهد که هر بار که او با سختی و مشکلات روبه‌رو می‌شد، از آن شرایط برای رشد شخصی خود و ایجاد اعتماد در دیگران استفاده می‌کرد. در نتیجه، یوسف پس از هر شکست دوباره برخاست و نشان داد که به‌عنوان یک رهبر می‌توان به او اعتماد کرد.
به چند مورد از راه‌هایی که یوسف در طول این مسیر اعتماد دیگران را به دست آورد توجه کن:

سختی و مشکل
۱. به‌عنوان برده به مصر فروخته شد.
۲. به ناحق متهم به زنا شد.
۳. در زندان فراموش شد.
۴. هفت سال قحطی را پشت سر گذاشت.
۵. با بازگشت برادران خیانتکار خود روبه‌رو شد.

برخاستن دوباره
۱. در قصر، توانایی و مهارت خود را رشد داد و کارها را به‌خوبی سازمان‌دهی کرد.
۲. از توانایی خود در تشخیص معنای خواب‌ها و حل مشکلات استفاده کرد.
۳. با خِرَد و دانایی، خواب فرعون را تعبیر کرد.
۴. برای نجات کشور آماده شد و ثروت زیادی برای فرعون فراهم کرد.
۵. در برخورد با دیگران، صبر و درستکاری خود را نشان داد.

قانون زمینِ محکم به ما می‌آموزد که رهبری بر پایه اعتماد شکل می‌گیرد. یوسف پس از هر بار روبه‌رو شدن با سختی و مشکلات، چگونه اعتماد دیگران را به دست آورد؟ او با نشان دادن مداوم توانایی، شایستگی و شخصیت درست خود در ارتباط با دیگران، اعتماد آنان را به دست آورد. او توانست پس از هر شکست دوباره برخیزد و به موفقیت برسد، زیرا قانون زمین محکم را در زندگی خود به کار می‌گرفت.

فرعون: رهبری با فروتنی
(پیدایش ۱:۴۱-۵۵)

فرعونی که در زمان یوسف بر مصر حکومت می‌کرد، خِرَد و بینش قابل‌توجهی داشت و همچنین قلبی داشت که پذیرای حقیقت بود. خدا در زمان بسیار حساسی از تاریخ جهان، این مرد فروتن را به‌طور هدفمند در جایگاهی قرار داده بود تا بر مصر حکومت کند.
وقتی کابوس‌ها فرعون را از خواب بیدار کردند، او متوجه شد که اتفاق عجیبی در حال رخ دادن است. او به‌عنوان یک رهبر قدرتمند، احساس نگرانی و ناآرامی خود را پذیرفت؛ اما به‌عنوان یک رهبر فروتن، از دیگران نیز برای دریافت مشورت کمک گرفت. او یوسف را احضار کرد و یوسف توانست خواب‌های او را با موفقیت تعبیر کند.
آیا فکر می‌کنی فرعون هنگام بررسی دقیق پیامی که خدا به او داده بود، می‌دانست که سرنوشت پادشاهی او در تعادل قرار دارد؟ انتخاب یوسف به‌عنوان فرد مسئول و دادن اختیار و منابع لازم به او برای مقابله با فاجعه‌ای که در پیش بود، به خِرَد و فروتنی زیادی نیاز داشت. اما فرعون این کار را انجام داد. مردم نیز از رهبری او پیروی کردند و در طول هفت سال فراوانی که از قبل پیشگویی شده بود، با دقت غله ذخیره کردند.
وقتی دوران سختی که پیش‌بینی شده بود فرا رسید، فرعون بار دیگر اختیار کار را به یوسف سپرد. پادشاه مصر، خود و مردمش را به دست توانمند این مرد بیگانه سپرد.
اگر این فرعون مغرور می‌بود یا از یوسف احساس ترس و تهدید می‌کرد، میلیون‌ها نفر از گرسنگی می‌مردند. اما فرعون با دقت گوش داد، به یوسف اختیار داد تا اقدام کند و با این کار، میراث خود را به‌عنوان یک رهبر مؤثر برای خود تضمین کرد.

قانون توانمندسازی: یوسف و برادرانش
(پیدایش ۴:۴۵-۷)

وقتی برادران یوسف فهمیدند کسی که به او خیانت کرده بودند، اکنون می‌توانست هر کاری که می‌خواهد با آنها انجام دهد، ترسیدند که زمان انتقام فرا رسیده باشد. اما یوسف به‌جای انتقام گرفتن، آنها را برکت داد و به آنها کمک و اختیار لازم را داد تا کاری را که به خاطر آن به مصر آمده بودند انجام دهند: یعنی برای خانواده‌هایشان غذا تهیه کنند.
خواندن دقیق پیدایش ۴:۴۵-۷ ویژگی‌هایی را نشان می‌دهد که یوسف را به چنین رهبری تبدیل کرده بود:
۱. احساس امنیت قوی: «نزدیک من بیایید» (آیه ۴).
۲. احساس هویت قوی: «مَنَم یوسف، برادر شما» (آیه ۴).
۳. احساس همدلی قوی: «پس اکنون مضطرب نباشید و … بر خود خشم مگیرید» (آیه ۵).
۴. احساس هدف و مأموریت قوی: «زیرا برای حفظ جانها بود که خدا مرا پیشاپیش شما فرستاد» (آیه ۵).
۵. نگرش و دیدگاه گسترده و قوی: «پنج سال دیگر نیز نه شخم خواهد بود و نه درو. اما خدا مرا پیشاپیش شما فرستاد تا برای شما باقیماندگانی بر زمین نگاه دارد و به رهاییِ عظیم، جانتان را زنده نگاه دارد» (آیه‌های ۶و۷).

چگونه شخصیت، دیدگاه می‌سازد
(پیدایش ۱۵:۵۰-۲۱)

یوسف در آخرین فصل کتاب پیدایش، تمام زندگی خود را از یک دیدگاه کلی و درست بررسی می‌کند. در اوج یک قحطی بسیار سخت، برادرانش با فروتنی نزد او می‌آیند و در برابرش تعظیم می‌کنند؛ درست همان‌طور که یوسف ده‌ها سال پیش پیش‌بینی کرده بود. اما یوسف به‌جای اینکه از قدرت عظیمی که در اختیار داشت برای مجازات آنان استفاده کند، گفت: «شما قصد بد برای من داشتید، اما خدا  قصد نیک از آن داشت تا کاری کند که مردمان بسیاری زنده بمانند، چنانکه امروز شده است» (پیدایش ۲۰:۵۰).
چگونه انسان می‌تواند به چنین دیدگاه خدایی و البته نادری دست یابد؟ چه چیزی به یوسف کمک کرد تا از گرفتن انتقامی که بیشتر ما در چنین شرایطی وسوسه می‌شویم انجام دهیم، خودداری کند؟ فقط یک کلمه: شخصیت.
چون یوسف سال‌ها در دوره‌ای که خدا برای ساختن شخصیت او در زندگی‌اش قرار داده بود رشد کرده بود، می‌توانست دیدگاه درست خود را حفظ کند و به‌جای اینکه از قدرتش برای نفرین و مجازات برادرانش استفاده کند، از آن برای برکت دادن آنان استفاده کرد.
نحوه برخورد یک رهبر با شرایط زندگی، چیزهای زیادی درباره شخصیت او به ما می‌گوید:
بحران لزوماً شخصیت انسان را نمی‌سازد، اما قطعاً شخصیت او را آشکار می‌کند. سختی و مشکلات مانند یک دوراهی هستند که انسان را مجبور می‌کنند یکی از دو مسیر را انتخاب کند: شکل‌گیری شخصیت یا سازش.
هر بار که انسان شخصیت درست را انتخاب می‌کند، قوی‌تر می‌شود؛ حتی اگر این انتخاب پیامدهای منفی به همراه داشته باشد. به یاد بیاور که چرا یوسف به زندان افتاد.
رشد و شکل‌گیری شخصیت، در مرکز رشد و پیشرفت ما به‌عنوان رهبران قرار دارد.
اگر می‌خواهی دیدگاه خدا را نسبت به زندگی داشته باشی، پس حتماً روی رشد شخصیت خود کار کن. همان‌طور که زندگی یوسف به ما یادآوری می‌کند، این تنها راه رسیدن به چنین دیدگاهی است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا
Protected By
Shield Security