کشیشان، شبانان و خادمین

چه کسی حقیقت را به تو می گوید؟

رای بدهید

چه کسی حقیقت را به تو می گوید؟

«اشخاص نادان همیشه فکر می‌کنند که راهشان درست است، اما کسانی که دانا هستند به نصیحت گوش می‌دهند» (امثال سلیمان ۱۲: ۱۵).

کشیش عزیز و محترم، تو هر هفته به مردم کمک می‌کنی چیزهایی را ببینند که خودشان قادر به دیدنش نیستند. از پشت تریبون کلیسا، در جلسات مشاوره، هنگام گفت‌وگو بر سر یک فنجان قهوه یا در راهروی بیمارستان، نقاط ضعفی را به دیگران نشان می‌دهی که از چشم خودشان پنهان مانده است. این بخشی از دعوت و مسئولیت توست. اما این صبح، بد نیست کمی به این پرسش آرام فکر کنی: چه کسی این کار را برای تو انجام می‌دهد؟

همه ما نقطه‌ضعف‌ها و کاستی‌هایی داریم که خودمان متوجه آن‌ها نمی‌شویم. در وجود هر یک از ما چیزهایی هست که نیاز به اصلاح دارند، اما خودمان قادر به دیدنشان نیستیم. گاهی آن‌قدر دقیق به خودمان نگاه نمی‌کنیم و گاهی هم اگر با خود صادق باشیم، اصلاً دلمان نمی‌خواهد نگاه کنیم. به عادت‌هایی خو می‌گیریم که برایمان راحت و دلپذیرند، اما معمولاً همان جایی که احساس راحتی می‌کنیم، رشد ما هم بی‌سروصدا متوقف می‌شود. این موضوع هم درباره افراد کلیسای تو صادق است و هم درباره من و تو.

خدا هرگز نخواسته است که ما به‌تنهایی رشد کنیم. او افرادی را در اطراف ما قرار می‌دهد که آن‌قدر به ما اهمیت می‌دهند که با صداقت حقیقت را به ما بگویند. اما برای یک کشیش یا شبان، پیدا کردن چنین افرادی همیشه آسان نیست. وقتی همه برای کمک و تکیه به سراغ تو می‌آیند، کم‌کم احساس می‌کنی راحت‌تر و حتی امن‌تر است که کمی فاصله‌ات را با دیگران حفظ کنی. اما مشکل اینجاست که نقطه‌ضعف‌های پنهان دقیقاً در همین فاصله‌ها خودشان را مخفی می‌کنند.

پس بگذار این سؤال را از تو بپرسم: آیا کسی در زندگی‌ات هست که حقیقت را صادقانه به تو بگوید؟ نه کسی که فقط همان حرف‌هایی را بزند که دوست داری بشنوی، بلکه دوستی که آن‌قدر برایت ارزش قائل باشد که حتی حرف‌های سخت را هم با مهربانی به تو بگوید. اگر هیچ‌کس چنین جایگاهی در زندگی تو ندارد، به احتمال زیاد اشتباه‌هایی را با خودت حمل می‌کنی که هنوز حتی از وجودشان خبر نداری.

غرور همان چیزی است که این کار را دشوار می‌کند. غرور باعث می‌شود حالت دفاعی به خود بگیریم و آرام‌آرام ما را قانع می‌کند که دیگر چیزی برای یاد گرفتن نداریم. میان ما و دیگران دیوار می‌کشد، آن‌ها را در فاصله نگه می‌دارد، و بعد ما را به این فکر می‌اندازد که چرا خدا را دور احساس می‌کنیم؛ در حالی که یکی از راه‌هایی که خدا با ما سخن می‌گوید، همین انسان‌هایی هستند که خودمان آن‌ها را از زندگی‌مان کنار زده‌ایم. اما فروتنی مسیر دیگری را انتخاب می‌کند. فروتنی در را باز می‌گذارد و می‌گوید: «بفرما، حقیقت را به من بگو. من می‌توانم آن را بپذیرم.»

خدا می‌خواهد از طریق تو با دیگران سخن بگوید. اما او همچنین می‌خواهد با خود تو نیز سخن بگوید. یکی از این دو، شجاعت می‌خواهد و دیگری، فروتنی. اگر می‌خواهی در خدمت خود استوار و پایدار بمانی، به هر دوی این‌ها نیاز داری.

شاید هنگام خواندن این متن، چهره کسی در ذهنت آمده باشد؛ دوستی، یک کشیش یا شبان همکار، همسرت یا کسی که آن‌قدر اعتماد و احترام تو را به دست آورده که بتواند با صداقت با تو حرف بزند. این هفته به او فرصت بده حقیقت را با تو در میان بگذارد. از او بپرس: «به نظر تو چه چیزی در من هست که شاید خودم متوجه آن نباشم؟» و بعد، هرچقدر هم شنیدنش سخت باشد، فقط گوش بده.

وقتی حاضر باشی این سؤال را بپرسی و آن‌قدر فروتن باشی که واقعاً به پاسخ آن گوش کنی، خدا می‌تواند از همان سخنان استفاده کند تا دوباره جان تازه‌ای به تو ببخشد؛ همان‌گونه که بارها از سخنان تو برای جان بخشیدن به بسیاری از انسان‌های دیگر استفاده کرده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
Protected By
Shield Security