کتاب مسیح و فرهنگ

مقدمه: گونه‌های اخلاق مسیحی

رای بدهید

مقدمه: گونه‌های اخلاق مسیحی

در علوم اجتماعی و انسانیِ جدید، از جمله در اخلاق، استفاده از روش گونه‌شناسی رواج پیدا کرده است. این روش تا حدی برای جبران محدودیت‌های روش تکوینی به کار می‌رود. در روش تکوینی معمولاً تلاش می‌شود یک پدیده یا رویداد را با بررسی روند شکل‌گیری و تحول آن درک کنیم. اما وقتی از این روش استفاده می‌کنیم، اغلب چنین تصور می‌کنیم که یک ایده یا اصل فقط در چند نمونه خاص ظاهر شده و در هرکدام با درجه‌ای متفاوت از وضوح یا کمال دیده می‌شود.

در اخلاق مسیحی نیز معمولاً می‌کوشیم بفهمیم که تلاش برای رسیدن به هدف نهایی، یعنی دیدن یا تحقق پادشاهی خداوند، چگونه در زندگی افراد، گروه‌ها یا جنبش‌ها بیان شده است. سپس بر اساس اینکه این تلاش تا چه اندازه رشد یا تکامل یافته است، نوعی معیار ارزشی می‌سازیم و با آن ارزش رویدادهای مختلف را می‌سنجیم.

اما این روش همیشه کافی نیست. گاهی اصلی که ما آن را «اصل مرکزی» می‌دانیم، برای فردی که می‌خواهیم او را بفهمیم چندان مهم نیست، یا اهمیتش به ارتباطش با عوامل دیگر بستگی دارد. در چنین حالتی باید آن فرد را نه صرفاً شکلی تغییر یافته از یک اصل، بلکه نمونه‌ای یگانه از ترکیبی از چند اصل بدانیم. هر یک از این اصول نیز معنای خود را از جایگاهی که در کل دارند به دست می‌آورند. اگر این واقعیت را بپذیریم، با تعداد زیادی اصل و حتی تعداد بیشتری شخصیت تاریخی روبه‌رو می‌شویم.

گونه‌شناسی تلاشی است برای نظم دادن به این تنوع. این روش می‌کوشد پدیده‌های گوناگون را در گروه‌ها یا «خانواده‌هایی» قرار دهد تا بتوان ترکیب‌های مشخصی از اصول و باورها را بهتر فهمید. از یک سو، گونه‌شناسی در اخلاق ـ همان‌گونه که در روان‌شناسی (مثلاً در دیدگاه‌های کارل گوستاو یونگ) دیده می‌شود ـ این فرض را به چالش می‌کشد که فقط یک نوع اخلاق یا یک اصل اخلاقی وجود دارد. در مورد بحث ما نیز این روش می‌گوید که تنها یک اخلاق مسیحی وجود ندارد. بلکه اصول اخلاقی گوناگونی وجود دارند و افراد مختلف می‌توانند شکل‌های متفاوت و خلاقانه‌ای از زندگی مسیحی را نشان دهند. از سوی دیگر، گونه‌شناسی تلاش می‌کند با کمک «گونه‌های آرمانی» این تفاوت‌ها را بهتر بفهمد. منظور از گونه‌های آرمانی، الگوهای ذهنی نسبتاً روشن و مشخصی است که ترکیبی از باورها و علایق را نشان می‌دهند.

این روش مفید است، اما باید به چند نکته مهم درباره آن توجه کرد:

  1. گونه‌ها ساخته ذهن هستند. هیچ فردی کاملاً با یک گونه مطابقت ندارد. بنابراین گونه‌ها فقط ابزاری برای فهم بهتر افراد هستند، نه قوانین قطعی و تغییرناپذیر.

  2. اگر قرار است گونه‌ها به فهم ما کمک کنند، باید بر اساس یک نوع چارچوب مشخص ساخته شوند. در هر رویداد تاریخی عوامل زیادی وجود دارد، اما برای ساختن یک الگو باید در هر بار فقط یک نوع چارچوب را انتخاب کرد. برای مثال می‌توان الگوهای روان‌شناختی، جامعه‌شناختی، مردم‌شناختی یا الهیاتی ساخت. اما اگر این چارچوب‌ها با هم مخلوط شوند، نتیجه فقط سردرگمی خواهد بود.

    علاوه بر این، نباید از پیش فرض کنیم که یک نوع عامل از بقیه مهم‌تر است. مثلاً تشخیص گونه‌های روان‌شناختی در زندگی دینی یک مسئله است، اما اینکه عوامل روان‌شناختی را مهم‌ترین عامل بدانیم، مسئله‌ای دیگر و کاملاً متفاوت است. به همین ترتیب، تشخیص گونه‌های جامعه‌شناختی اخلاق مسیحی یک چیز است و ادعا کردن اینکه نوع سازمان اجتماعی یک گروه تعیین‌کننده اخلاق آن است، چیز دیگری است.

به طور کلی، گونه‌شناسی می‌تواند رابطه‌ها و همبستگی‌ها را نشان دهد، نه اینکه بگوید همه چیز به طور قطعی به عامل خاصی وابسته است. همچنین کسی که گونه‌شناسی انجام می‌دهد نباید هدفش ارزش‌گذاری باشد. هدف اصلی او فهم و درک بهتر پدیده‌هاست.

اگر گونه‌ها به‌درستی ساخته شوند و با واقعیت‌های تجربی سازگار باشند، خودِ پژوهشگر هم معمولاً به یکی از این گونه‌ها تعلق دارد و به آن گرایش دارد. اما یکی از هدف‌های گونه‌شناسی این است که به او کمک کند گونهٔ خودش را فقط یکی از گونه‌های بسیار بداند و از این راه بتواند با بی‌طرفی بیشتری به موضوع نگاه کند.

برگرفته از کتاب مسیح و فرهنگ
نوشتۀ اچ ریچارد نیبور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
Shield Security