پیامی از مزمور ۴۶ در بحرانهای کنونی ملّت ما: «بیایید و کارهای خداوند را بنگرید»
پیامی از مزمور ۴۶ در بحرانهای کنونی ملّت ما
«بیایید و کارهای خداوند را بنگرید»
پیامی از خانم فرناز فان دِ کار شبان کلیسای شهر آلمیره در هلند
امروز خطرات زیادی مردم ما را تهدید میکنند و اگر من که دور هستم و فقط خبرها را دنبال میکنم احساس ترس دارم، پس چه رسد اگر در وسط طوفان و کف خیابانها باشم. در حالی که شاگردان عیسی در وسط طوفان در ترس، هراس و نگرانی قرار داشتند، عیسی را در آرامی کامل، در خوابی آرام یافتند و او را بیدار کرده، به او گفتند: «ای استاد تو را باکی نیست که غرق شویم؟!» یعنی آنان انتظار داشتند که عیسی نیز میبایست از غرق شدن میترسید! مانند آیۀ ۲ در مزمور ۴۶، قایق آنها میلرزید و آب دریاها به خروش آمده بود و دنیای آنها نزدیک به نابود شدن بود. آینده و امید آنان رو به نابودی بود؛ هر چند که میدانستند خداوند در قایق آنهاست و در میان آنهاست. اما چرا این خداوند کاری نمیکند و خوابیده و ما را فراموش کرده؟ مگر در آیۀ ۱ این مزمور نمیگوید: «خداوند در تنگیها فوراً یافت میشود»؟ پس او کجاست؟
عیسی برخاست و باد را نهیب زد و به دریا فرمود: «ساکت شو! آرام باش!». آنگاه باد فرو نشست و آرامش کامل برقرار شد.
در این مزمور آنچه توجه مرا جلب کرد، کلمۀ سِلاه بود که در آن ۳ بار تکرار شده بود. با ذکر واژۀ سِلاه، خدا میخواهد به ما بگوید: «ای عزیز من، آرام بگیر. معجزه در راه است. در میانۀ طوفان توهم، مانند عیسی عمل کن. اول آرام بگیر و سپس از قدرت حیاتی که در دهان تو است استفاده کن و با اقتدار بایست و فرمان بده. مانند یک شیر بایست و غرّش کن». شیر یک غرّش کرد و ترسها دور شدند. ما لشگر خداوند هستیم و یهوه صبایوت، خدای لشگرها با ما است. او سردار لشگر ما است. غرّش این شیر در درون ما است؛ در ستایشهای ما و در روح ما است. غرّش این شیر یعنی در برابر طوفانها ایستادن و در اوج دردها، به دردها مسیر و هدف بخشیدن!
در امثال سلیمان ۲۸: ۱ چنین نوشته شده: «شریران میگریزند حتی آنگاه که تعقیب کنندهای نیست. اما عادلان مثل شیر شجاعند».
ای پدر ما را از روح خود، اقتدار خود و شجاعت خود پر کن. الآن زمان ایستادن است. به طوفان میگوییم بازایست و بدان که او خداست و به خودمان میگوییم بازایستیم و بدانیم که او خدا است.
واژۀ سِلاه ۷۴ بار در کتاب مقدس تکرار شده که ۷۱ بار در مزامیر و ۳ بار در کتاب حبقوق از آن سخن به میان آمده. هیچکس معنای دقیق این واژه را نمیداند. اما میدانیم که سرودههای مزامیر به همراهی موسیقی سراییده میشدند و این واژه معنای مکث یا سکوت چندلحظهای هنگام نواختن و سراییدن مزامیر بود. اما از نظر الاهیاتی سِلاه یعنی مکث کن و به آنچه که خواندی و سراییدی تأمل کن. در آیۀ ۳ واژۀ سِلاه پس از ترس آمده و در آیۀ ۷ پس از امینت و در آیۀ ۱۱ پس از شنیدن سخن خدا.
اگر دقت کنیم سِلاه در این مزمور دقیقاً درجایی آمده که انسان باید هر آنچه و هر کس را که به آن تکیه کرده رها کند. خدا میفرماید بازایست. یعنی ساکت شو. این یک فرمان است و سِلاه سکوتی معنادار ایجاد میکند.
گاهی اوقات سِلاه در جایی آمده که خدا سکوت کرده تا ما بالآخره به او گوش فرا دهیم. شاید اکنون در شرایطی نباشیم که بلافاصله بتوانیم بگوییم خدا پناهگاه من است. اما سِلاه به ما این فرصت را میدهد تا با آرامی وارد این حقیقت شویم یعنی وارد حقیقتی که در آیههای ۴ به بعد از آن سخن به میان آمده. وارد این حقیقت شویم که خدا در میان ما است. او در سپیدهدم امید ما است و یاریمان خواهد کرد.
در آیۀ ۷ به این حقیقت اشاره شده که: «یهوه خدای لشگرها با ما است». در زبان عبری، این قسمت به این شکل است: «یهوه صبایوت، اِمانو اِمانو». چه کسی عمانوئیل نامیده شده؟ این یکی از عناوین عیسای خداوند است. در واقع مقصود نویسندۀ مزامیر این است که خدای لشگرها با ما است. لشگر سپاههای آسمانی. قدرتها و فرشتگان. ما هم با شمشیر روح خدا و دعا و پرستش و کلام او در دهانمان سربازان او هستیم و یهوه خدای ما، فرماندۀ ما است.
وقتی عیسی میفرماید: «شما نور و نمک عالم هستید» از کلمۀ جمع استفاده کرده و منظورش این است که جمیع ما با هم قدرت زیادی داریم چون در لشگر او نور و نمک هستیم و فرمانده و سرلشگر ما عمانوئیل با ما است.
آیا دقت کردهاید که آیۀ ۷ دو بار تکرار شده؟ یعنی در آیۀ ۱۱ هم همین تکرار شده. وقتی اسمی یا عنوانی یا آیهای دو بار در کتاب مقدس تکرار میشود نشانۀ تأکید است. مانند: مارتا، مارتا. شمعون، شمعون. سموئیل، سموئیل!
در این آیهها دو بار تکرار شده یهوه خدای لشگرها با ما است و خدای یعقوب دژ بلند ما. سِلاه. یعنی در این امر تأمل کن. به این که خدا دو بار تکرار کرده، بایست و فکر کن. به این که جنگ، بحران، آشوب و طوفان حرف آخر را با خود ندارند. به این که ای یعقوب من با تو هستم فکر کن. امنیت تو در من است. خدای یعقوب یعنی خدای کسی که پر از ضعف بود ولی خدا او را رها نکرد. خدای انسانهایی که کامل نیستند و در کتاب مقدس بارها با این عبارت روبرو میشویم: خدای یعقوب. امروز من و شما هم میتوانیم اسم خود را کنار اسم خدا بگذاریم و با هم بگوییم خدای فرناز، خدای… دژ بلند ما است.
و آیۀ ۸ که در عنوان پیام خود به آن اشاره کردهام یعنی “بیایید” کارهای خداوند را بنگرید. یعنی ای فرناز نگاه سطحی و گذرا نداشته باش و از آن به راحتی عبور نکن. با گفتن “بنگر” منظور او این است که: «خوب مشاهده کن- نظاره کن- بالا و پایین کن و از همه طرف به کارهای من نگاه کن. این من هستم که به جنگها پایان میبخشم و در کرانههای زمین کمان را میشکنم و نیزه را خرد میکنم».
نمیدانم آیا خواهرمان کوری تِن بوم را میشناسید یا خیر؟ او یک خواهر مسیحی هلندی بود که در شهر هارلم در هلند به همراه پدر سالخورده و خواهرش در زمان جنگ جهانی دوم زندگی میکردند. در آن زمان در آپارتمان کوچکشان که بالای مغازۀ ساعتفروشی پدرشان بود در پشت یک گنجۀ دیواری، پناهگاهی ساخته بودند تا چند نفر یهودی را که جانشان در خطر بود پناه دهند. تا اینکه پناهگاه ایشان لو رفت و دستگیر شدند و آنان را در اردوگاه کارِ اجباری زندانی کردند. پدرشان ده روز بعد از دستگیری آنان درگذشت و بتسی خواهر کوری هم در دسامبر ۱۹۴۴ یعنی چند ماه قبل از شکست نازیها به آسمان رفت.
کوری تنها کسی بود که از این خانواده باقی ماند اما خدا از خاطرات دردناکی که او تجربه کرده بود به زیبایی استفاده کرد. او بعد از جنگ، چندین کتاب نوشت و به کشورهای مختلف سفر کرد تا از آنچه به سرشان آمده بود و نیکوییهای خدا و همینطور دردها و زحماتشان سخنرانی کند. او با صداقت از احساساتش و اینکه چطور دست خدا را در آن روزهای تاریک تجربه کردند، تعریف میکرد و در خیلی جاها با خودش یک پارچۀ آبی رنگ داشت که بر روی آن تصویر یک تاج را گلدوزی کرده بود و شعری سروده بود که همراه نشان دادن آن گلدوزی، آن را میخواند. وقتی از او میپرسیدند خدا در آن روزهای تاریک کجا بود؟ پاسخ او این بود که: «او در همان تاریکترین نقطهها هم همراه ما بود و حضور داشت».
با ترجمۀ شعر کوری تِن بوم که در زیر آمده، پیام خود را به پایان میرسانم:
“زندگی من تار و پودی در هم تنیده است. زندگی من بافتهای است میان من و خدا. رنگهای آن، انتخاب من نیست. اوست که آنها را میچیند. اوست که آگاهانه میبافد. گاه در بافت زندگیام، غم میبینم و اندوه و سرگردانی. و آنگاه است که از یاد میبرم که او روی کار را میبیند؛ و من فقط پشت آن را!
وقتی حرکت زندگی کُند میشود و میایستد، بیتاب میشوم و میپرسم چرا؟ اما خدا آرام راز بافته را میگشاید.
وقتی کار بافتنی او تمام میشود و رفت و آمد رشتههای زندگی متوقف؛ نقش پنهان را نمایان میکند و جواب چراها را روشن میسازد.
در دستهای ماهر بافنده، هر رشته و نخ تیره در کنار رشتههای زرین و روشن؛ همه در خدمت زیباسازیاند تا طرح او کامل شود!!!
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
|
کپی شد! |
