مسیح و فرهنگ: مقدمه-دیدگاه قانون طبیعی [مسیحِ فرهنگ؛ دیدگاه همسازگرا] (۵)
دیدگاه قانون طبیعی [مسیحِ فرهنگ؛ دیدگاه همسازگرا] (۵)
در نقطه مقابل «گونه قانون جدید» — هرچند از بعضی جهتها به آن مرتبط است — «گونه قانون طبیعی» قرار دارد. شاید بهتر باشد آن را «گونه طبیعی» بنامیم؛ چون طبیعت فقط از طریق فرهنگ شناخته میشود و پیروان این دیدگاه معمولاً خوبی و بدی را در چارچوب زندگی اجتماعی و فرهنگی میفهمند و دنبال میکنند. البته اگر این کار را بدون توجه به مسیح، کلیسا و کتاب مقدس انجام دهند، دیگر یک دیدگاه مسیحی محسوب نمیشوند. ویژگی مسیحیِ آنها این است که میخواهند ارزشها و دستورات الهی را که از طریق مسیح آمده، با استفاده از عقل عمومیِ فرهنگ خودشان تفسیر کنند. آنها کلیسا را در دل فرهنگ حل میکنند، قانون و ارزشهای فرهنگی را با قانون و ارزشهای مسیحی یکی میدانند و سعی میکنند اهداف فرهنگی را به شکل مسیحی توضیح دهند.
این افراد از یک جهت شبیه پیروان «قانون جدید» هستند، چون ظاهراً فقط از یک مجموعه دستور پیروی میکنند و هدفشان هم یکی است؛ در حالی که در گونههای میانی نوعی دوگانگی دیده میشود. البته معمولاً پیروان قانون جدید گرایشهای فرقهای دارند، اما پیروان قانون طبیعی در فرهنگ خود احساس راحتی میکنند. با این حال، هر دو خود را عضو یک جامعه میدانند و کلام خدا را در یک زبان میفهمند. اگر پیروان قانون طبیعی فقط یکبار «تولد معنوی» داشتهاند، تولد دوباره پیروان قانون جدید در گذشته رخ داده است؛ اما گونههای میانی همیشه با مسئله تولد دوباره درگیر هستند.
برای توضیح بیشتر این دیدگاه:
۱) این دیدگاه میخواهد دستورها و ارزشهای انجیل را با ارزشها و قوانین جامعه یکی بداند. دستورات عیسی بهعنوان ادامه همان قانون عقل یا طبیعت دیده میشوند. زندگی مسیحی هم در واقع شکل دینیِ همان ارزشهایی است که جامعه در بهترین حالت خود به آنها رسیده است.
۲) در این مسیر، ارزشهای انجیل از طریق فرهنگ تفسیر میشوند. در نتیجه، برخورد با انجیل گزینشی است: آن بخشهایی که برای فرهنگ قابلفهمتر و پذیرفتنیتر هستند، برجسته میشوند و در چارچوب فرهنگی معنا پیدا میکنند. برای مثال، جان استوارت میل در «موعظه بر فراز کوه» همان اخلاق سودگرایانه را میبیند و میگوید: «با دیگران همانگونه رفتار کن که میخواهی با تو رفتار کنند» و «همسایهات را مانند خودت دوست بدار» کاملترین بیان این اخلاق است. توماس جفرسون هم رویکردی مشابه به عهد جدید داشته است. شاید میل و جفرسون خود را مسیحی ندانند، اما جان لاک قطعاً چنین بوده و در کتاب «معقولیت مسیحیت» تقریباً بهطور کامل تلاش کرده اخلاق انجیل را با عقل سلیم رایج یکی بداند.
البته این یکیدانستن بهتنهایی کافی نیست. در این دیدگاه، از میان ارزشهای فرهنگی، آنهایی انتخاب میشوند که بیشترین هماهنگی را با انجیل دارند. بنابراین این دیدگاه فقط تأییدکننده فرهنگ رایج نیست، بلکه روی بهترین و آرمانیترین بخشهای آن تأکید میکند. در این نگاه، فاصله واقعیای بین این آرمان فرهنگی و مسیحیت وجود ندارد. این دیدگاه حس هماهنگی دارد و روش آن اصلاحگرانه است، نه انقلابی یا جداکننده. به جهان دیگر هم باور دارد، اما آن را ادامه همین دنیای فعلی در بهترین شکلش میداند.
در میان نمایندگان این دیدگاه میتوان به «یعقوب، برادر عیسی» اشاره کرد. او مسیحیت را ادامه و تکامل یهودیت میدید و اخلاق آن را نوعی یهودیت جدی اما بازتر میدانست. در فرهنگ یونانی، کلمنت اسکندرانی نمونه مهمی است. در نگاه او، زندگی مسیحی ترکیبی از تقدس دینی و فلسفه است. تربیت مسیحی همزمان هم یک فضیلت دینی است و هم یک سبک زندگی فرهنگی. حتی رستگاری ثروتمندان هم ممکن دانسته میشود، بدون آن سختگیری شدید معروف. در نگاه او، گذار از فلسفه به مسیحیت یا از این دنیا به دنیای دیگر، تحول ناگهانی و بنیادی نیست، بلکه ادامه یک مسیر است. در نتیجه، اخلاق او بیشتر از فرهنگ زمانهاش تأثیر گرفته تا از کلیسا، هرچند با استفاده از انجیل (که به شکل فرهنگی تفسیر شده) انتخاب و تنظیم شده است.
در قرون وسطی، آبلار نمونه دیگری است. او قانون طبیعی را که با عقل شناخته میشود، پایه میداند و اخلاق انجیل را ادامه همان قانون طبیعت میبیند.
روشنترین نمونه این دیدگاه، مسیحیت لیبرال مدرن است (در شکلهای مختلف آلمانی، انگلیسی، آمریکایی و…). در این جریان، اخلاق پایه اصلی الهیات میشود. حتی شلایرماخر هم بحث خود را با پیشفرضهای فلسفی شروع میکند و بعد ریتشل به نوعی ترکیب کامل اخلاق مسیحی و فرهنگی اشاره میکند. در این دیدگاه، آگاهی اخلاقی مستقل از دین در نظر گرفته میشود و حتی پیشنیاز ایمان محسوب میگردد، در حالی که وابستگی تاریخی و اجتماعی آن نادیده گرفته میشود.
در این چارچوب، ابتدا اصول اخلاقی بهدست میآیند و بعد از آنها برای تفسیر انجیل استفاده میشود. در نتیجه، هدف زندگی مسیحی بهصورت «برقراری ملکوت خدا روی زمین» تعریف میشود، که معمولاً همان آرمانهای فرهنگی غالب است؛ مثل جامعهای آزاد، برابر و برادرانه.
در شکل وظیفهگرا، این دیدگاه فرمان «محبت» در انجیل را میپذیرد، اما آن را بهصورت کلی و آرمانی تفسیر میکند و کمتر به مصداقهای مشخص آن (مثل محبت به خدا و دیگران) توجه دارد. در نظریه فضیلت هم معمولاً ارزشهای جامعه مدرن را میپذیرد که در آن، فرد بالاترین ارزش است؛ بنابراین آموزههای انجیل درباره ارزش جان و زندگی هم بر همین اساس تفسیر میشوند.
در مجموع، این دیدگاه نهتنها انجیل را از نگاه فرهنگ تفسیر میکند، بلکه از میان ارزشهای فرهنگی، آنهایی را که به نظرش با مسیحیت هماهنگترند انتخاب میکند. البته در این ترکیب، یک شکاف پنهان وجود دارد، هرچند طرفداران این دیدگاه معمولاً آن را نادیده میگیرند.
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
|
کپی شد! |