مسیح و فرهنگ: فصل ۱-مسئلۀ ماندگار (۳)
ادامۀ فصل ۱
مسئلۀ ماندگار (۳)
در مورد یهودیان، رومیها میتوانستند تا حدی مدارا نشان دهند؛ چون یهودیان ملتی جدا با سنتهایی قدیمی بودند و اغلب هم ترجیح میدادند جدا از زندگی اجتماعی دیگران زندگی کنند. اما مسیحیان عضو جامعه روم بودند و در همان جامعه، چه آشکارا و چه پنهانی، باورهای دینی دیگران را تحقیر میکردند. به همین دلیل، از نگاه رومیها، آنها افرادی خائن به نظر میرسیدند که پیوندهای مقدس سنتها و آموزشها را از بین میبرند، به نهادهای دینی کشور حمله میکنند و با غرور چیزهایی را که نیاکانشان مقدس میدانستند، بیارزش جلوه میدهند. باید توجه داشت که مدارا در روم، مثل مدارا در دموکراسیهای امروزی، محدودیتهایی داشت؛ چون هدفش حفظ وحدت جامعه بود. هر کسی میتوانست دین خودش را داشته باشد، اما در نهایت باید به قیصر وفادار میماند. در حالی که مسیح و پیروانش با یکتاپرستی شدید خود، این وحدت فرهنگی را به چالش کشیدند. این یکتاپرستی، ایمان به خدای یگانه بود و با چندخدایی رایج که میخواست خدایان و فرقههای مختلف را زیر یک نظم واحد جمع کند، تفاوت اساسی داشت.
در دنیای مدرن، این جنبه سیاسیِ توحید برای بسیاری از نمایندگان فرهنگهای ملی یا امپراتوری، چندان روشن نبوده، اما در حملات ضد مسیحی، بهویژه در ایدئولوژیهایی مثل نازیسم در آلمان، بهوضوح دیده میشود. به نظر میرسد باور به خدا نهتنها پشتوانه پادشاهان، بلکه پشتوانه دیگر نمادهای قدرت سیاسی هم هست، و یکتاپرستی این قداست را از آنها میگیرد. مسیح که حاضر نشد برای به دست آوردن قدرت، شیطان را بپرستد، پیروانی دارد که فقط او را در ارتباط با خدای یگانه میپرستند. این برای کسانی که جامعه را طوری میخواهند که دین در خدمت نظامهایی مثل دموکراسی، آمریکا، آلمان یا امپراتوری روم باشد و به نوعی چندخدایی تن بدهد، قابل تحمل نیست. البته مخالفت فرهنگ مدرنِ مداراگر با مسیح اغلب پنهان است؛ چون این فرهنگ، اعمال دینی خود را «دین» نمینامد و این واژه را فقط برای آیینهای رسمی به کار میبرد. از طرفی، دین را فقط یکی از جنبههای زندگی در کنار اقتصاد، هنر، علم و سیاست میداند. به همین دلیل، مخالفتش با یکتاپرستی مسیحی معمولاً به این شکل بیان میشود که دین باید از سیاست و اقتصاد جدا باشد یا ایمان مسیحی باید با دیگر ادیان کنار بیاید. اما در واقع، منظور این است که نهتنها ادعاهای گروههای دینی، بلکه ادعاهای خود مسیح و خدا هم باید از حوزههایی که ارزشهای دیگر بر آن حاکماند، کنار گذاشته شوند. محتوای این اتهام شبیه همان اتهام قدیمی است: اینکه این دین با حمله به زندگی دینی جامعه، آن را تهدید میکند، نهادهای اجتماعی را از قداست تهی میسازد و وحدت جامعه را با رد چندخداییِ مداراگر به خطر میاندازد. این انتقاد نهفقط به سازمانهای مسیحی، بلکه به خود این دین وارد میشود.
در حملات کسانی که مسیح و مسیحیت را دشمن فرهنگ میدانند، نکات دیگری هم دیده میشود. گفته میشود بخششی که مسیح آموزش میدهد، با عدالت یا حس مسئولیت اخلاقی انسان سازگار نیست. همچنین دستورهای او در «موعظه بالای کوه» درباره خشم، مقاومت نکردن در برابر بدی، سوگند، ازدواج، نگرانی و دارایی، با زندگی اجتماعی هماهنگ نیستند. ستایش مسیحی از فروتنان و فرودستان هم برخی گروهها مانند اشراف یا طرفداران دیدگاههای نیچهای را از یک جهت، و برخی دیگر مانند قهرمانان طبقه کارگر را از جهتی دیگر ناراحت میکند. همچنین اینکه فهم پیام مسیح برای افراد عاقل و محتاط دشوار است، اما برای سادهدلان و کودکان قابل درکتر است، باعث سردرگمی یا حتی تمسخر برخی متفکران فرهنگی میشود.
با این حال، این حملات و انتقادها، هرچند گاهی مسئله را سادهسازی یا تحریف میکنند، اما اصل مسئله مسیحی را شکل نمیدهند. موضوع اصلی فقط دفاع در برابر این انتقادها نیست. حتی خود مسیحیان هم در هماهنگ کردن خواستههای مسیح با انتظارات جامعهشان دچار مشکل میشوند. کشمکش، همدلی، پیروزی و آشتی، نهفقط بین مسیحیان و مخالفانشان، بلکه در درون خود مسیحیان و حتی در عمق وجدان فردی آنها جریان دارد. این کشمکش، تضاد بین ایمان و بیایمانی نیست، بلکه تلاشی برای هماهنگ کردن جنبههای مختلف ایمان است.
این مسئله را میتوان در زندگی پولس دید؛ در درگیری او با یهودیانی که میخواستند قوانین یهودی را حفظ کنند و نیز در تلاشش برای بیان پیام انجیل با زبان و تفکر یونانی. همچنین این مسئله در تاریخ اولیه کلیسا، در برخورد آن با امپراتوری روم، ادیان و فلسفههای منطقه مدیترانه، و در پذیرش یا رد اخلاقها و باورهای رایج آن زمان دیده میشود. رویدادهایی مثل پذیرش مسیحیت در زمان کنستانتین، شکلگیری آیینهای بزرگ کلیسایی، قدرت گرفتن پاپ، پیدایش رهبانیت، اندیشههای آگوستینی و توماسی، اصلاح دینی و رنسانس، جنبشهای احیا و روشنگری، لیبرالیسم و انجیل اجتماعی؛ همه بخشهایی از تاریخ طولانی این مسئله هستند. این موضوع در قالبهای مختلفی مثل رابطه عقل و وحی، دین و علم، قانون طبیعی و الهی، دولت و کلیسا، یا عدم خشونت و زور مطرح شده است. همچنین در مطالعات خاصی مثل رابطه پروتستانتیسم و سرمایهداری، دینداری و ملیگرایی، پیوریتانیسم و دموکراسی، کاتولیسیسم و رمانتیسم، یا مسیحیت و پیشرفت بررسی شده است.
در واقع، این موضوع فقط مسئله رابطه «مسیحیت و تمدن» نیست. خودِ مسیحیت، چه بهعنوان کلیسا، چه بهعنوان یک آیین یا نظام اخلاقی یا فکری، بین دو قطب «مسیح» و «فرهنگ» در حرکت است و رابطه این دو، مسئله اصلی را شکل میدهد. برای نمونه وقتی از رابطه عقل و وحی صحبت میشود، در اصل بحث بر سر این است که وحیای که در مسیح آمده، چه نسبتی با عقل رایج در فرهنگ دارد. یا وقتی مسیحیت میخواهد اخلاق عقلانی را با شناخت خود از اراده خدا مقایسه یا ترکیب کند، در واقع بین برداشت فرهنگی از درست و غلط و آنچه مسیح روشن کرده، در حال سنجش است.
همچنین وقتی بحث وفاداری به کلیسا یا دولت مطرح میشود، در واقع این پرسش مطرح است که انسان باید به مسیح وفادار باشد یا به جامعه و فرهنگ خود. بنابراین، پیش از آنکه بخواهیم راههای مختلف برخورد مسیحیان با این مسئله همیشگی را بررسی کنیم، باید روشن کنیم منظورمان از «مسیح» و «فرهنگ» چیست. در این کار باید دقت کنیم که این مفاهیم را طوری تعریف نکنیم که از پیش فقط یکی از پاسخها درست به نظر برسد.
برگرفته از کتاب مسیح و فرهنگ
نوشتۀ اچ ریچارد نیبور
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
|
کپی شد! |