کتاب مسیح و فرهنگ

مسیح و فرهنگ: فصل ۱-مسئلۀ ماندگار (۲)

رای بدهید

ادامۀ فصل ۱
مسئلۀ ماندگار (۲)

حکایت رویارویی تمدن یونانی–رومی با انجیل یکی از مهم‌ترین بخش‌های تاریخ و فرهنگ غرب و کلیساست؛ هرچند معمولاً فقط از زاویه درگیری‌های سیاسی روایت می‌شود. در این مخالفت، عوامل زیادی نقش داشتند: تعصب‌های اجتماعی، بحث‌های تند ادبی، اعتراض‌های فلسفی، مقاومت روحانیان و حتی دفاع‌های اقتصادی. همه این‌ها در رد مسیح نقش داشتند، چون مسئله‌ای که او مطرح کرده بود، بیشتر فرهنگی بود تا صرفاً سیاسی. جالب اینجاست که حکومت‌ها دیرتر از بقیه نهادها و گروه‌ها در برابر او و پیروانش موضع دفاعی گرفتند. این درگیری در دوران مدرن هم دوباره دیده می‌شود؛ نه‌تنها از طرف گروه‌های ملی‌گرا و کمونیست، بلکه از سوی طرفداران پرشور تمدن‌های انسان‌گرا و مردم‌سالار که مسیح را مخالف منافع فرهنگی خود می‌دانند.

شرایط تاریخی و اجتماعی‌ای که در آن‌ها مسیح رد شده، بسیار متفاوت بوده است. انگیزه‌های فردی و گروهی مخالفان هم گوناگون بوده و حتی باورهای فلسفی و علمی‌ای که علیه مسیحیت مطرح شده‌اند، گاهی بیشتر با هم اختلاف داشته‌اند تا با خود مسیحیت. با این حال، وقتی پای رابطه عیسی مسیح و فرهنگ به میان می‌آید، نوعی شباهت در نگاه منتقدان دیده می‌شود. از معنویت‌گرایان قدیمی گرفته تا مادی‌گرایان جدید، از رومی‌های دینداری که مسیحیت را بی‌خدایی می‌دانستند تا بی‌خدایان قرن نوزدهم که ایمان مسیحی را محکوم می‌کردند، و نیز ملی‌گراها و انسان‌گراها؛ همه به نظر می‌رسد از بخش‌های مشترکی از پیام انجیل ناراضی بوده‌اند و برای دفاع از فرهنگ خود، استدلال‌های مشابهی آورده‌اند.

در میان این بحث‌ها، یک اعتراض رایج این است که همان‌طور که گیبون درباره روم گفته: مسیحیان «زندگی کنونی را بی‌ارزش می‌دانند و به جاودانگی ایمان دارند». این نوع نگاه، هم طرفداران تمدن جدید و هم مدافعان روم باستان، هم انقلابی‌های تندرو و هم محافظه‌کاران، و هم کسانی که به پیشرفت دائمی باور دارند و هم کسانی که از سقوط فرهنگ می‌ترسند را سردرگم و ناراحت کرده است. نمی‌توان گفت این دیدگاه فقط به خاطر برداشت اشتباه پیروان بوده و خود مسیح از آن مبراست؛ چون گفته‌های او درباره بی‌اهمیت بودن نگرانی برای نان و آب، بی‌ارزش بودن گنج‌های زمینی، و نترسیدن از کسانی که جان را می‌گیرند، نشان می‌دهد که این نگاه ریشه در تعالیم خود او دارد. همچنین نمی‌توان این نگرش را فقط به گروهی خاص از مسیحیان یا افراد افراطی نسبت داد. این دیدگاه به شکل‌های مختلف با نگرش‌های گوناگون درباره تاریخ و رابطه روح و ماده پیوند دارد.

این نگرش در عین حال عجیب است؛ چون از یک طرف زندگی دنیوی را کم‌ارزش می‌داند، اما از طرف دیگر برای انسان‌ها اهمیت زیادی قائل است. از آینده‌ای همراه با داوری و حساب‌رسی نمی‌ترسد، اما در عین حال ناامید هم نیست و نوعی اطمینان و آرامش در آن دیده می‌شود. به نظر می‌رسد مسیحیت از این جهت برای فرهنگ تهدیدکننده است؛ نه فقط چون ممکن است بگوید دستاوردهای انسانی پایدار نیستند، بلکه چون انسان را طوری تربیت می‌کند که حتی نابودی این دستاوردها را با آرامش بپذیرد. این نگاه امید انسان را به جهانی دیگر می‌برد و ممکن است انگیزه او را برای حفظ و نگهداری یک نظام اجتماعی پیچیده اما ناپایدار کم کند. به همین دلیل، افرادی مانند سلسوس از انتقاد به مسیحیت فراتر رفتند و از مسیحیان خواستند در امور عمومی، مثل دفاع و بازسازی جامعه، کناره‌گیری نکنند تا امپراتوری به خطر نیفتد. بعدها هم مارکس و لنین با مسیحیت مخالفت کردند، چون معتقد بودند مؤمنان آن‌قدر درگیر زندگی گذرا نیستند که برای تغییر و ساختن یک نظام جدید تلاش کنند. از نگاه آن‌ها، ایمان مسیحی نوعی «افیون» است که مردم را آرام و بی‌تحرک می‌کند، در حالی که به نظرشان انسان باید بداند هیچ زندگی‌ای خارج از چارچوب فرهنگ وجود ندارد.

انتقاد دیگری که در طول زمان بارها علیه مسیح مطرح شده این است که او به‌جای تشویق انسان‌ها به تلاش و دستاوردهای انسانی، آن‌ها را به تکیه بر خدا دعوت می‌کند. برای مثال، سلسوس می‌پرسد اگر رومی‌ها فقط به خدا تکیه کنند، چه بر سرشان می‌آید؟ آیا مانند یهودیان بی‌سرزمین نمی‌شوند یا مثل مسیحیان تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ فیلسوفان مدرن فرهنگ، مانند نیکلای هارتمن، این تکیه بر خدا را در تضاد با اخلاق فرهنگی می‌دانند که بر تلاش انسان تأکید دارد. مارکسیست‌ها هم که معتقدند انسان خودش تاریخ را می‌سازد، این اتکا به خدا را نوعی خواب‌آور می‌دانند. از طرف دیگر، اصلاح‌طلبان مردم‌سالار و انسان‌گرا، مسیحیان را به سکوت و تسلیم متهم می‌کنند. اما در باور عمومی، این ایده وجود دارد که «خدا به کسانی کمک می‌کند که خودشان تلاش می‌کنند»، که نشان می‌دهد مردم به‌طور کامل این اتکا را نمی‌پذیرند.

سومین انتقادی که گاهی علیه مسیح و کلیسا مطرح می‌شود این است که آن‌ها متعصب‌اند و اهل مدارا نیستند، هرچند این انتقاد به گستردگی موارد قبلی نیست. این ایراد را معمولاً در میان کمونیست‌ها نمی‌بینیم، چون یک باور متعصب نمی‌تواند به باور متعصب دیگر چنین ایرادی بگیرد؛ بلکه بیشتر از سوی افراد بی‌اعتقاد مطرح می‌شود. گیبون می‌گوید تمدن روم باستان دقیقاً به این دلیل که اهل مدارا بود، نمی‌توانست مسیحیت را بپذیرد. این تمدن با تنوع گسترده‌ای از آیین‌ها و مذاهب، فقط زمانی می‌توانست دوام بیاورد که سنت‌ها و مراسم گوناگون اقوام مختلف را بپذیرد. بنابراین طبیعی بود که نسبت به گروهی که خود را از جامعه جدا می‌کرد، ادعای داشتن حقیقت مطلق داشت و سایر آیین‌ها را نادرست و بت‌پرستانه می‌دانست، واکنش منفی نشان دهد.

برگرفته از کتاب مسیح و فرهنگ
نوشتۀ اچ ریچارد نیبور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
x  Powerful Protection for WordPress, from Shield Security
This Site Is Protected By
Shield Security