زیبایی از دل رنج زاده میشود: تأملاتی در زندگی و اثرهای یوهان سباستیان باخ
زیبایی از دل رنج زاده میشود: تأملاتی در زندگی و اثرهای یوهان سباستیان باخ
او همسرش را به خاک سپرد و شاهد مرگ ۱۰ نفر از ۲۰ فرزندش بود. سپس نشست و برخی از زیباترین موسیقیهایی را نوشت که بشر تاکنون شنیده است.
در سال ۱۷۲۰، یوهان سباستیان باخ پس از بازگشت از سفری کاری به خانه، با واقعیتی هولناک روبهرو شد: همسرش، ماریا باربارا، مرده و حتی به خاک سپرده شده بود.
او ۳۵ سال داشت. سیزده سال با هم ازدواج کرده بودند. هفت فرزند برای او به دنیا آورده بود و در حالی که باخ برای کار دور از خانه بود، او بهطور ناگهانی، احتمالاً بر اثر سکته یا بیماری، درگذشت و پیش از آنکه کسی بتواند خبر را به باخ برساند، دفن شده بود.
باخ به خانهای خالی بازگشت و به فرزندانی که بدون حضور او با مادرشان خداحافظی کرده بودند. این اندوه باید غیرقابلتحمل بوده باشد.
اما اندوه چیزی بود که باخ آن را عمیقاً میشناخت. از میان بیست فرزندش؛ که هفت نفر از آنها از ماریا باربارا و سیزده نفر آنان از همسر دومش، آنا ماگدالنا به دنیا آمده بودند، ده نفر در نوزادی یا اوایل کودکی جان باختند.
ده فرزند. واقعاً غیرقابل تصور است که ده نفر از فرزندان خودتان را دفن کنید.
در قرن هجدهم، مرگومیر کودکان امری رایج بود. خانوادهها انتظار از دست دادن فرزندانشان را داشتند. اما انتظار داشتن، درد را کمتر نمیکند. دانستن اینکه خانوادههای دیگر هم همین رنج را میکشند، اندوه ایستادن بر سر قبر فرزند خودت را تسکین نمیدهد.
چهار دختر. شش پسر. هر یک حیاتی که تازه آغاز شده بود و پیش از آنکه فرصت رشد یا تبدیل شدن به آنچه میتوانستند باشند را بیابد، خاموش شد. هر یک تکهای از قلب باخ بود که در خاک دفن شد.
چگونه انسان چنین چیزی را تاب میآورد؟ چگونه صبح روز بعد از خواب بیدار میشوی و به زندگی ادامه میدهی وقتی نیمی از فرزندانت مردهاند و همسرت از دست رفته است؟
برای بیشتر مردم، چنین فقدانی فلجکننده است. ویرانگر. پایان شادی، پایان خلاقیت، پایان هر توانایی برای دیدن زیبایی در جهان.
اما باخ کار دیگری کرد. او آهنگ ساخت. نه موسیقی ساده. نه نغمههایی گذرا برای پر کردن وقت. بلکه برخی از عمیقترین، پیچیدهترین، از نظر احساسی ویرانکنندهترین و در عین حال تعالیبخشترین موسیقیهایی که تا به حال به دست انسان خلق شدهاند.
کنسرتوهای براندنبورگ. واریاسیونهای گلدبرگ. مس در سی مینور. سوئیتهای ویولنسل. مصائب متی قدیس. کلاویهٔ خوشکوک.
موسیقیای که سیصد سال بعد هنوز مردم را به گریه میاندازد. هنوز لرزه بر تنشان میاندازد. هنوز شبیه لمس کردن چیزی ابدی است.
چگونه؟ چگونه مردی غرق در اندوه توانست آثاری با چنین زیبایی خلق کند؟ پاسخ این سؤال بر خودِ دستنوشتههای او حک شده است.
باخ اغلب در ابتدای آثارش دو حرف مینوشت: J.J که مخفف Jesu Juva. «ای عیسی، یاریام کن». و در پایان، سه حرف دیگر: S.D.G. Soli Deo Gloria. «جلال فقط از آنِ خداست.»
هر قطعهٔ موسیقی، از سادهترین کرال تا پیچیدهترین فوگ، میان دو دعا قرار داشت: التماسی برای کمک در آغاز، و تقدیم جلال در پایان.
برای باخ، موسیقی سرگرمی نبود. دربارهٔ شهرت یا تحت تأثیر قرار دادن حامیان ثروتمند یا یافتن شغلی بهتر نبود (هرچند برای تأمین خانوادهٔ پرجمعیتش به همهٔ اینها نیاز داشت).
موسیقی برای او الاهیات بود. پرستش بود. گفتوگویی میان روح شکسته و سوگوارش و خدایی که باور داشت حتی زمانی که همهچیز در حال فروپاشی به نظر میرسد، همهچیز را در کنار هم نگه میدارد.
وقتی باخ پس از دفن یکی دیگر از فرزندانش، پس از بازگشت به خانهای که همسرش از پیش در آن به خاک سپرده شده بود، پس از تحمل فقدانهایی که بیشتر انسانها را در هم میشکند، پشت سازش مینشست؛ ایمانش به زیبایی را از دست نداد. ایمانش به نظم را از دست نداد. ایمانش به اینکه میتوان از رنج معنا بیرون کشید را از دست نداد.
در بالای صفحه مینوشت «Jesu Juva» و شروع به آهنگسازی میکرد.
باخ یک لوتریِ مؤمن بود که در دورانی زندگی میکرد که ایمان در همهٔ جنبههای زندگی روزمره تنیده شده بود. اما ایمان او الاهیاتی انتزاعی نبود بلکه ایمانی عمیقاً شخصی بود که در کورهٔ رنج واقعی شکل گرفته بود.
به مصائب متی قدیس گوش دهید. تنظیم موسیقایی باخ از به صلیب کشیده شدن مسیح، ویرانکننده است. درد در آن ملموس است. رنج واقعی است. این تأملی دور و روشنفکرانه بر رنج نیست. این صدای مردی است که میداند فقدان چه حسی دارد و تمام آن را در موسیقیای میریزد که عذاب تماشای مرگ کسی را که دوستش داری بیان میکند.
اما پایانش نومیدی نیست. پایانش رستاخیز است. امید است. ایمان به اینکه مرگ حرف آخر را نمیزند.
همین بود که باخ را سرپا نگه داشت. نه انکار درد، بلکه ایمان به اینکه درد بیمعنا نیست. اینکه رنج میتواند به چیزی تبدیل شود که خدا را جلال دهد و دل انسانها را بلرزاند.
همعصرانش همیشه آنچه را میکرد درک نمیکردند. برخی موسیقی او را بیش از حد پیچیده، بیش از حد عقلانی، بیش از حد متراکم میدانستند. چرا اینهمه نت؟ چرا این کنترپوانهای مفصل؟ آیا نمیتوانست چیزی سادهتر و قابلدسترستر بنویسد؟
اما باخ در پی سادگی نبود. او در پی حقیقت بود. موسیقیای که با پیچیدگی ایمان، ظرافت آفرینش، و راز عمیق خدایی که رنج را اجازه میدهد اما تسلی نیز میبخشد، همخوان باشد.
هر فوگ با صداهای متعددِ درهمتنیده، بازتابی از نظم الهی بود. هر کانتاتا موعظهای موسیقایی بود. هر کرال دعایی بود.
«Soli Deo Gloria.» جلال فقط از آنِ خداست.
نه جلال برای نبوغ باخ؛ هرچند او یک نابغه بینظیری بود. نه جلال برای درباری که او را استخدام کرده بود یا کلیسایی که آثارش را سفارش داده بود. جلال فقط از آنِ خدا.
این مردی بود که نیمی از فرزندانش را از دست داده بود، همسر اولش را دفن کرده بود، در مشاغل طاقتفرسا با دستمزدی ناکافی کار کرده بود، با کارفرمایان دشوار و دسیسههای سیاسی دستوپنجه نرم کرده بود، در سالهای پایانی عمرش با ضعف بینایی جنگیده بود و نسبتاً ناشناخته و قدردانی کمی دیده، از دنیا رفته بود.
و پاسخ او به همهٔ اینها این بود: چیزهای زیبا بیافرین و جلال را به خدا بده.
پس از مرگ باخ در سال ۱۷۵۰، موسیقیاش برای دههها تا حد زیادی فراموش شد. پسرانش از او مشهورتر بودند. مردم او را قدیمی، بیش از حد باروک و بیش از حد پیچیده برای سبک کلاسیکِ در حال ظهور میدانستند.
نزدیک به یک قرن طول کشید تا جهان دوباره آنچه را او آفریده بود کشف کند.
در سال ۱۸۲۹، آهنگساز جوانی به نام فلیکس مندلسون اجرای مصائب متی قدیس باخ را رهبری کرد یعنی نخستین اجرا پس از مرگ باخ. تماشاگران مبهوت شدند. چگونه چنین شاهکاری فراموش شده بود؟
«احیای باخ» آغاز شد. موسیقیدانان و پژوهشگران شروع به مطالعهٔ آثار او، انتشار دستنوشتهها و اجرای قطعاتش کردند. آنها دریافتند چه چیزی را از دست داده بودند و چه چیزی را نزدیک بود برای همیشه از میان ببرند.
امروز، باخ یکی از بزرگترین آهنگسازانی دانسته میشود که تاکنون زیستهاند. موسیقی او هر روز در سراسر جهان اجرا میشود. دانشمندان آثارش را بهعنوان نمونهای از دستاوردهای انسانی با فضاپیمای وویجر به فضا فرستادهاند. آثارش مطالعه، تحلیل و ستایش میشوند.
اما بیش از همه، موسیقی او هنوز همان کاری را میکند که برایش آفریده شده بود. هنوز دلها را تکان میدهد. هنوز تسلی میبخشد. هنوز شبیه دعاست.
وقتی به سوئیتهای ویولنسل گوش میدهید، فقط مهارت فنی نمیشنوید. روحی را میشنوید که با زیبایی و درد کُشتی میگیرد. وقتی به مَس در سی مینور گوش میدهید، فقط نتها را نمیشنوید؛ ایمانِ شنیدنی را میشنوید.
مردی را میشنوید که تقریباً همهچیزش را از دست داده، از خدا یاری میخواهد، و سپس هرآنچه آفریده را بهعنوان جلال بازمیگرداند.
Jesu Juva. خداوندا، کمکم کن آغاز کنم.
Soli Deo Gloria. تمام جلال از آنِ توست.
سیصد سال بعد، دعای یوهان سباستیان باخ همچنان ادامه دارد. هر بار که موسیقیاش اجرا میشود، هر بار که کسی آن را میشنود و دلش به لرزه میافتد، هر بار که زیبایی از دل رنج سر برمیآورد، این دعا همچنان در جریان است.
پدری سوگوار که پشت ساز نشسته، بالای صفحه مینویسد «عیسی، کمک کن»، قلب شکستهاش را در نتها و میزانها میریزد، و با «جلال فقط از آنِ خداست» پایان میدهد.
او همسرش را دفن کرد. ده نفر از بیست فرزندش را دفن کرد. فقر، فقدان، اندوه و گمنامی را تحمل کرد.
و موسیقیای آفرید که هنوز، قرنها بعد، به ما یادآوری میکند که زیبایی میتواند از دل رنج زاده شود. اینکه ایمان میتواند از فقدانی ویرانگر جان سالم به در ببرد. اینکه میتوان از درد معنا ساخت.
اینکه حتی در تاریکترین لحظات، وقتی همهچیز شکسته به نظر میرسد، یک انسان هنوز میتواند اثری جاودانه بیافریند.
Jesu Juva. Soli Deo Gloria.
خداوندا، یاریام کن. جلال فقط از آنِ خداست.
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
|
کپی شد! |
