توّهمات داوکینز: ایمان و شواهد (نقدی بر کتاب “توّهم خدا” نوشتۀ ریچارد داوکینز)-قسمت دوم

توّهمات داوکینز: ایمان و شواهد (نقدی بر کتاب “توّهم خدا” نوشتۀ ریچارد داوکینز)-قسمت دوم
- استدلالهای موافق و مخالف وجود خدا
پس داوکینز چه استدلالهایی را دربارۀ وجود یا عدم وجود خدا بررسی میکند؟ او یک فصل را به هر یک از این موضوعات اختصاص داده و گاهی نیز استدلالهای دیگری در بخشهای مختلف کتاب مطرح میشوند. این استدلالها ظاهراً قرار است به موضوعی بپردازند که در عنوان کتاب آمده است؛ یعنی این ادعا که خدا وجود ندارد و یک توّهم بیش نیست. اما استدلالهایی که به کار میبرد بسیار ناامیدکننده هستند.
ناامیدی من از این واقعیت ناشی میشود که داوکینز کاملاً از درگیر شدن با بهترین استدلالهایی که برای باور به خدا ارائه شدهاند و تحلیل آنها خودداری میکند. تحلیل واقعی در کتاب آنقدر کم است که دشوار است بدانیم از کجا باید شروع کرد. من در اینجا بهاختصار فقط یکی از استدلالهایی را که او دربارۀ وجود خدا بررسی میکند، مورد توجه قرار میدهم؛ یعنی استدلال مبتنی بر تجربۀ شخصی دینی.
داوکینز میگوید چنین تجربههایی در نهایت چیزی بیش از این نیستند که مغز انسان در تفسیر دادههای بیرونی مهارت دارد و حتی ورودیهای تصادفی، مانند صدای باد که از سوراخ کلید عبور میکند، را به چیزی معنادار تبدیل میکند. او چند نمونۀ شخصی نیز برای این موضوع ذکر میکند. اما او وارد بررسی دقیق هیچ ارائۀ جدی از این استدلال توسط یک فرد دیندار نمیشود. او فرض میکند که اگر بتوان پدیدهای را به یک شکل توضیح داد، پس آن توضیح حتماً درست است. اما صرف اینکه همۀ دادههای علمی مربوط به حرکت اجسام تا اوایل قرن نوزدهم را میتوان بهخوبی با قوانین حرکت نیوتن توضیح داد، ثابت نمیکند که قوانین نیوتن برای همۀ انواع حرکت درست هستند! اینشتین نشان داد که برخی دادههای دیگر را نمیتوان با قوانین نیوتن توضیح داد و به همین دلیل نظریۀ نسبیت شکل گرفت. پیش از آنکه بتوان یک نظریه را بهطور موقت پذیرفت، باید همۀ دادهها را بررسی، تحلیل و تبیین کرد. اگر نظریۀ دیگری بتواند همان دادهها را به همان خوبی توضیح دهد، باید از نتیجهگیری قطعی خودداری کرد و برای انتخاب میان آنها به شواهد دیگری مراجعه نمود.
ماهیت تجربۀ شخصی باعث میشود استفاده از آن بهعنوان استدلالی قانعکننده برای کسانی که چنین تجربهای نداشتهاند دشوار باشد. اما این واقعیت تغییری در این موضوع ایجاد نمیکند که توضیح داوکینز دربارۀ یک چیز (توانایی مغز در حدس زدن اینکه یک سایۀ مبهم واقعاً چیست) هیچ کاری برای تضعیف اعتبار چیزی کاملاً متفاوت (تجربۀ شخصی فرد از خدا) انجام نمیدهد. بحث کوتاه داوکینز سطحی و غیردانشگاهی است.
استدلال اصلی داوکینز علیه وجود خدا بر پایۀ نظریۀ تکامل و چیزی است که او آن را ایدۀ «بوئینگ ۷۴۷ نهایی» مینامد. او این تصور را که جهان ممکن است توسط یک موجود برتر خلق و طراحی شده باشد رد میکند، زیرا آن موجود باید حتی پیچیدهتر و ظریفتر از جهانی باشد که خلق کرده است؛ به عبارت دیگر، خدا باید از قوانین فیزیک، مغز انسان، یک ویروس یا حتی یک هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ پیچیدهتر باشد.[4]
داوکینز استدلال میکند که چنین خدایی هیچ چیز را توضیح نمیدهد، زیرا در آن صورت باید چیز دیگری وجود داشته باشد که توضیح دهد چگونه خود این خدای پیچیده به وجود آمده است. داوکینز این نتیجه را بر اساس تجربۀ شخصی خود از جهان و باورش به اینکه چیزهای پیچیده فقط از طریق انتخاب طبیعی یا قوانین فیزیک میتوانند از چیزهای ساده به وجود آیند، مطرح میکند. اما حتی ریچارد داوکینز هم هیچ تجربهای از چیزهایی که خارج از جهان شناختهشده رخ میدهند ندارد. بنابراین رد کردن امکان وجود یک خدای خالق به این شکل، معتبر نیست؛ بهویژه آنکه در هر صورت چیزی باید «در آغاز» وجود داشته باشد، حتی اگر آن چیز فقط قوانین فیزیک یا تکینگی کوانتومی بوده باشد.
من بهعنوان یک فیزیکدان میگویم که خود قوانین فیزیک بههیچوجه ساده نیستند. یا اینکه من زمان زیادی را بیهوده صرف گرفتن مدرک فیزیک کردهام! داوکینز شبیه مهاراجهای هندی در قرن هجدهم است که با قاطعیت اعلام میکرد غیرممکن است آب بتواند وزن یک فیل را که از رودخانه عبور میکند تحمل کند. البته او هرگز یخ ندیده بود؛ یخ چیزی کاملاً خارج از تجربۀ او در آبوهوای گرمسیری هند بود. به همین شکل، منشأ احتمالی جهان نیز خارج از تجربۀ مستقیم ماست، زیرا ما درون همین جهان زندگی میکنیم و به آن محدود هستیم.
- مکاشفۀ خدا در عیسی
اما شواهد دیگری نیز دربارۀ منشأ جهان وجود دارد، هرچند عجیب است که داوکینز تقریباً هیچ توجهی به آنها نمیکند. این موضوع عجیب است، زیرا بسیاری از مدافعان ایمان مسیحی این مورد را قویترین دلیل برای باور به خدا میدانند. نادیده گرفتن آن از سوی داوکینز، در بهترین حالت، عجیب و در بدترین حالت، یادآور رفتار کبکی است که سر خود را در شن فرو میبرد.
این سؤال را در نظر بگیرید: اگر خدا واقعاً وجود داشته باشد، چه نوع شواهدی میتواند شما را متقاعد کند که او وجود دارد؟ تنها چیزی که من میتوانم تصور کنم و واقعاً قطعی باشد، نه صرفاً نشانهای احتمالی، دخالت مستقیم خدا در جهان است؛ به عبارت دیگر، یک مکاشفه یا آشکارسازی الهی.
ادعای مسیحیت این است که چنین چیزی در شخص عیسی رخ داده است. روایت زندگی، مرگ و رستاخیز او در انجیلها شخصیت واقعی او را نشان میدهد. حکمت آموزههایش، دلسوزی او، شفاهایی که انجام داد، بخشیدن گناهان مردم، ادعای او مبنی بر خدا بودن و دشواری توضیح قانعکنندۀ این واقعیت که شاگردانش عمیقاً باور داشتند او از مردگان برخاسته است، همگی به این نتیجه منجر میشوند که او همان کسی بود که ادعا میکرد. افراد زیادی تلاش کردهاند این موضوع را رد کنند، اما هرچه بیشتر در واقعیتها عمیق شدهاند، با شکست روبهرو شدهاند.[5]
گرچه داوکینز گزارشهای عهد جدید را غیرقابل اعتماد میداند، اما برای پشتیبانی از ادعای خود فقط به منتقدان کتاب مقدس در قرن نوزدهم اشاره میکند. بار دیگر، او با بهترین پژوهشهای انجیلیِ امروزی که نشان میدهند انجیلها قابل اعتماد هستند ــ و حتی بسیار معتبرتر از هر سند دیگری از همان دورۀ تاریخیاند؛ درگیر نمیشود. در اینجا مجال پرداختن به این موضوع وجود ندارد؛ برای جزئیات بیشتر میتوان به مقالههای موجود در بخشهای «تاریخ و عیسی» و «رستاخیز و معجزات» در وبسایت bethinking.org مراجعه کرد.
هر فرد باید شواهد مربوط به زندگی و مرگ عیسی را بررسی کند و از خود بپرسد که آیا این شواهد بهعنوان گزارشی از مکاشفۀ احتمالی خدا از خودِ او قابل فهم هستند یا نه. آیا ممکن است این رویدادها نشانۀ دخالت خدا در جهانی باشند که خود آفریده است؟ به نظر نمیرسد داوکینز آمادگی داشته باشد که با این پرسش روبهرو شود، و ما فقط میتوانیم دربارۀ دلیل آن حدس بزنیم.
علم بر اصل ابطالپذیری استوار است. نظریهها مطرح میشوند و تا زمانی که شواهدی در حمایت از آنها وجود داشته باشد و موردی پیدا نشود که با آنها سازگار نباشد، بهطور موقت پذیرفته میشوند. چالش پیش روی داوکینز این است که با بهترین استدلالهای مسیحیت روبهرو شود، نه با یک تصویر کاریکاتوری و ضعیف که خودش ساخته است. آیا داوکینز میتواند استدلالهای نیرومندی ارائه دهد که اصالت و اعتبار گزارشهای انجیل، و بهویژه رستاخیز عیسی را زیر سؤال ببرد؟ اگر او واقعاً با این پرسشها درگیر میشد، آن وقت کتابی مینوشت که ارزش خواندن داشته باشد…
نوشتۀ کریس نایت
در مورد نویسنده: کریس نایت یک مدافع ایمان مسیحی (آپولوژیست) و پژوهشگر سابق علوم است که تحصیلات عالی در رشتۀ فیزیک داشته. او حدود ۲۲ سال بهعنوان پژوهشگر علمی فعالیت کرد و سپس به حوزه دفاع عقلانی از باورهای مسیحی روی آورد؛ حوزهای که تلاش میکند با استفاده از استدلالهای فلسفی، تاریخی و علمی از باورهای مسیحیت دفاع کرده و آنها را توضیح دهد.
منبع مقاله: https://www.bethinking.org/atheism/dawkins-delusions-faith-and-evidence
ارجاعات قسمت دوم:
[4] The God Delusion, page 114.
[5] For example, Frank Morison, Who Moved the Stone? (OM Publishing, 1983).
دریافت لینک کوتاه این نوشته:
|
کپی شد! |